نا امید از امیدواری

دل من از غصه لبریز است و

آسمان دلش یک جای دیگر گیر است و

عشق انگار برای همیشه از من سیر است و

برای رفع بلا کمی دیر است و

جوانی ام برای هر کاری پیر است و

کائنات هم از ناامیدی من دلگیر است و

گربه همسایه  حالا دیگر شیر است و

آنچه در کمان دارم همین یک تیر است و

تیر من به تیزی شمشیر است و

راهکار آمدن یک سفیر است و بس...

در این شب و روزهای اسارت جهانی منِ ساده لوح نشسته ام و نقشه ای برای صلح میکشم

کوله بارم را بر میدارم

شال و کلاه می کنم

بند کفش هایم را می بندم

به پشت سر نگاه نمی کنم

تمام زشتی ها را جا می گذارم

آرزو می کنم هیچ کس کاسه آب را خالی نکند

به افق خیره می شوم

مستقیم

می روم تا خود خدا

سفری در راه است

گلویم سخت دردناک است

سرما نخورده ام

حرف های نا گفته

حرف های در گلو مانده

استادمان می گفت اگر به آینده امید داشته باشید خسته نمی شوید مثل شب های کنکور...

راست می گفت

دلم برای خستگی ناپذیریه خودم تنگ شده

سال آینده را بیشتر از امسال دوست دارم

سفری در راه است........ انگار رنگش طلایی ست

این پست همان ضرب المثل قدیمیه خودمان است:

از هر دری دستگیره ای...

امشب بلندترین شب سال است

و

من با طلوع خورشید بلندترین روز سال به دنیا امدم

تحمل سرما را ندارم

گلویم سخت دردناک است

انگار سرما خورده ام...

گل امید در سرمای سخت می روید..