بالش ِ من

کاش داشتن آدم ها مثل عروسک بازی بود..

یکی آواز خوان

یکی رقاص

یکی خوشگل

یکی نو نوار

یکی چشم آبی با آن عشوه در پلک زدن هایش

یکی نرم و لطیف

یکی جنتلمن

یکی تو جیب جا می شد

یکی جای بالش استفاده می شد

...

هر جورش رو که دلت می خواست دست می کردی و از صندوقچه اسرارت می کشیدی بیرون..

دلم از عشق و حال و هوایش هیچ نمی خواهد..دلم فقط یک رفیق میخواهد.. یک رفیق ساده.

+  بالش من پر آواز چلچله هاست.

هم بالشیِ من...

تو هم از همان راننده هایی هستی

که وقت پیچیدن به راست ، راهنمای چپ را میزنی

و وقت پیچیدن به چپ ، راهنمای راست را؟!

یا نمی دانی مقصد کجاست

یا می خواهی من مقصدم را گم کنم

***

این شب ها ؛

هم خوابه ی روزگارِ دورم

باز کنار بالین من است..

من این شب ها با پروفن می خوابم، شما چطور؟


پ.ن4:آفامی می دونم نمی خونی ولی یادم بود که 27 شهریور تولدت بود... کمی با تاخیر مبارکت باشه.


پ.ن6 هم بگم رفتم لالا: دوست خوبم بالیق ازین پس اینجا می نویسد: زندگی را پیاده روی می کنم..

بی آبرویت می کنم؛ افشاگریِ عزیز..


*خانم "ن" ماجرا از آن کافی شاپ تنگ و تاریک شروع شد یادت هست... بین اون بیست نفر فقط تو قهوه ات را با قند خوردی.. امیدوارم امام ششم یقه ات رو بگیره..

*آقای "و" یک روز در خواب دیدم دو رقم آخر پسوورد وبلاگت شماره کفش دوس دختر "پ" ست.. از همون لحظه فهمیدم دوستی کثیف تر و آلوده تر از تو نداشتم و نخواهم داشت..

*خانم "م" تورا به پنج تن هرگز نخواهم بخشید ، آن جغور بغور کذایی که در بوستان ِ گلستان به خوردمان دادی ، جگر خرس بود که همه مان را به قعر جهنم خواهد فرستاد.. من ادعای دینداری ندارم ها  ولی تو برو توبه کن،لاقل وبلاگتو تعطیل کن دلم خنک بشه..

*آقای "ف" با آن قرار های وبلاگی ضد ارزشی ات ،ایــــ ـــش... اصلا تو چرا رئیس بودی ،من از بچگی دوست داشتم رئیس باشم.

*خانم "الف" 6بار در در وب من کامنت هایت بلافاصله بعد از کامنت  آقای "ش" بوده ، می دونم بهش چشم داری ولی اون رو خودم میخواستم تور کنم.. ابوالفضل ازت نگذره...

*تو با توام ، هی می آیی اینجا کامنت خصوصی می ذاری و از من غلط املایی می گیری که سواتتو به رخم بکشی؟

*اقای "ص" ، نه اون آقای صاد ها... همین صاد و خرده ای در وبلاگت به شخصیت کارتونی مورد علاقه ی من کم بها دادی و نیم خط کمتر از بقیه برایش نوشتی، نذار اینجا بگم که یه پیتزا هم به من بدهکاری ها... مدارکشم موجوده؟ نمی خوای که بیش ازین افشاگری کنم؟

*طراح قالب عزیزم ، نذار همینجا بگم که گفته بودم فیروزه ای تر باشه ولی بی توجه به سلیقه من آبی ترش کردی ، خدا خاموشت کنه به حق چراغعلی..


همین اولش گفته باشم؛همه رو تکذیب می کنم ، همه رو "دال" طی اس ام اس و پیام خصوصی بهم گفت.



*** این یه بازیه وبلاگیه و من دعوت می کنم از دوستان که بازی کنند: مرجان / بهروز / شادو / عیسی / طوطی /زویا و شما دوست عزیز.


بعد نوشت: دوستان بعضی هایتان شاید در جریان نباشید.. موجمضحکی از  آبرو بری و دعوا  و افشاگری مضحک و خاله زنکی هفته ی گذشته در وبلاگستان راه افتاد.. که منهم خواستم با این مثلا بازی زنجیر رو بشکنم...

ممنون از دوستانم که بازی کردند...

Vanishing


آنگاه که به سِر وجود ت پی ببرم...

در تو غرق خواهم شد...

آنطور که در پزشکی قانونی

مرا از تو تشخیص ندهند...



+  کاش عشق در نمک پاشی می گنجید که هر قدر خواستیم ، خیار زندگی را با آن مزه دار کنیم.


هجرت از تو

چمدانِ کوچکم را می بندم

کفش های کتانی ام را به پا می کنم

ماتیک عنابی ام را کمی روی لب ها و کمی زیر گونه می مالم ، تا رنگ شرم را بر صورتم نبینی...

...

بلیط ترن را به مرد سیاه پوش نشان می دهم

و آرزو می کنم دست تکان ندهی

تا ندانی

جوانی ام در امتداد ریل های قطار گذشت

...

واگن زندگی ام اما همیشه پر است از مردهای جورواجور

مردهایی با بوی دریا ، بوی قهوه ، بوی ماشین ، بوی نان گرم ، بوی جنگل مرطوب و بوی هیزم سوخته...

صندلی که خالی می شود ، مسافر جدید از پله ها بالا می آید..

و کاش دغدغه مان ؛ شرف انسان ها بود.

سر بــ سر؟

رفتن ؛ رسم دنیاست

و خدا حافظی ؛ رسم آدم ها...

من

بدون خداحافظی رفتن ـت را قبول ندارم.

پ.ن:...

پ.ن3: س.س عزیزم ازین پس اینجا:حـــرف های در هم تنیـــده می نویسه...

من احساساتم بي حد قويست

ولي

بيزارم ازينكه همیشه عقل و منطقم بر احساسم غلبه ميكند.

روزگار ِ انسان نما

روزگار!

آنچنان که تو بازیگوشی

هیچ کودکی در زمان نبوده است

...

آنچنان که تو سرخوشی

هیچ جوانی  در عاشقی نبوده است

...

آنچنان که تو دلسوزی

هیچ مادری بر بالینِ طفلی نبوده است

...

آنچنان که تو مستحکمی

هیچ پدری در سختی ها نبوده است


روزگار

آنچنان که تو فراموشکاری

هیچ پیری در زوال نبوده است

...

و آنچنان که تو تمام اینهایی

هیچ تمامی، اینها نبوده است.


+++ کوچه خوشبختی ِ من

کوچه ی خوشبختی ِ من

دیر زمانیست که فوران کلمات در دل و ذهن و کیبورد ، آرام بخش دنیای پر ازدحام من شده...

روزهایی ست که می ترسم و می اندیشم؛ تنوع موضوعی و تعدد به روز رسانی ها باعث خستگی و دلزدگی دوستانم خواهد شد... هر چند همیشه و همیشه دلگرمی ام داده اند و پیش برنده ی قلم و قلم زدن هایم شده اند...

امروز همراهی و دلگرم کننده گی تان را پاس داشته و حضورتان را برای همیشه مغتنم می دانم....

زین پس برای آسودگی گروهی از دوستان که موضوعیت های خاصی از نوشته هایم را دوست دارند و برای خروج خودم ازین سردرگمی ِ گاه به گاهی ؛

دغدغه های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، ورزشی و شخصی ام را اینجا در "کوچه خوشبختی" خواهم نوشت ...

و دلنوشته ها،مینیمال ها و عاشقانه هایم را همین جا در "حرف هایی که به سختی کلمه می شوند" بخوانید.

امروز مطلب " پدیده ای بنام وبلاگ"  در کوچه خوشبختی به روز شد.

 از تهِ دل نوشت: انتخاب اینجا یا اونجا به سلیقه ی هر کس بستگی داره.. قلبا دوست ندارم دوستانم هر روز طی طریق کنند...

با هر سبکی نزدیکترید ..همان را بخوانید.

همسریابی مجازی؛مجاز یا غیر مجاز؟

یک دوستی داشتم متولد سال 66، سه سال پیش(در 21سالگی) می گفت چون نتوانسته ازدواج کند می خواهد برود و ازین سایت های همسریابی کمک بگیرد...نه اینکه آدمی با سطح فکر پایینی باشد ها نه، پدرش کارگردان بود و خودش خبرنگار... ولی خب علاقه ی زیادی داشت که ازدواج کند و موفق هم نمیشد.. هنوز هم نشده....

یک دوست دیگری بود همون موقع ها متولد 60 یا 61 شدیدا نسبت به ازدواج حساس شده بود ، به کمک دوست و آشنا و فامیل و به قوه ی الهی هفته ای یک خواستگار میامد خانه شان... ولی خب خانم پسند نمی کرد... خانم خبرنگار با خانواده و خواست های مذهبی و ارزشی... کار کشیده بود به جایی که مادرش شبها بیدارش می کرد تا نماز شب بخواند تا بلکه ام بختش باز شود... ولی هیچ جوره هم حاضر نبود فکر اینجور سایت ها و مراکز را هم از سرش بگذراند... هنوز هم موفق به ازدواج نشده ...

یک سال و نیم پیش برای نوشتن یک گزارش در یک سایت همسریابی ثبت نام کردم با عنوان :جامعه مجازی ایران زندگی.

این سایت مدیریت نسبتا خوبی داره، موارد تخلف زود پیگیری و بلوکه می شوند.. امکانات نسبتا خوبی هم داره ،

امکان درج تمام مشخصات و خواست ها بصورت مشروح و نکته ای که امکان جستجوی پیشرفته موارد منطبق رو بوجود آورده ، مشاوره رایگان و جستجوی پیشرفته ی پروفایل ها...

البته عضویت ویژه اش برای جستجوی پیشرفته و غیره ، با پرداخت هزینه ممکن میشه... و ازدواج های انجام شده هم آنجا ثبت شده که قابل رویت است.

بگذریم...

به این فکر می کردم که چجور آدم هایی برای ازدواج به این سایت ها و مراکز رجوع می کنند؛ یک جورهایی می توانم دختر ها را هضم کنم که به هر دلیلی خواستگار ندارند و باید خودشان را در برابر موارد مناسب قرار بدهند تا بتوانند همسری بیابند...

اما پسر ها ، چه ویژگی دارند که در دنیای واقعی شان مورد مناسبی پیدا نمی کنند؟ بررسی اجمالی که من کردم اغلبشان تحصیل کرده اند، در قسمت "مشخصات من" شان هم مدام از خودشان تعریف کرده اند که چقدر ارومند و مهربان و عاشق پیشه و اهل سفر و مهمانی وخوش مشرب و... فقط تعداد اندکی شان درباره وضع مالی شان اظهار لزوم بر قناعت کرده اند...

قصد ندارم بحث را دختری و پسری کنم ، شاید اینطور بنظر من می رسه چون من فقط به پروفایل آقایان دسترسی دارم. طبق یک آمار غیر موثقِ چشمی در میان آقایان:

30درصدشان دنبال ازدواج دائم یا موقت هستند.. 20 درصد موقت و بقیه دائم...

30تا 35درصدشان قبلا ازدواج نا موفق داشته اند ، 5تا10 درصد هم بچه دارند...

بیش از نیمی شان گروه سنی را که دنبال می کنند از 18 تا 38 ساله است (یعنی واقعا براشون فرقی نداره؟)

هر از گاهی که به این سایت سر می زنم می بینم چنتایی پیام رسیده: با مضمون اینکه اگر شما هم تمایل دارید و البته قصد ازدواج  ، بیشتر با هم آشنا شویم...

پروفایلشان را چک می کنم ، یک تا دو صفحه از خودشان تعریف کرده اند و یکی دو پارگراف هم از همسر ایده آلشان نوشته اند: که زیبایی برایشان ملاک است و خوش تیپ و خوش هیکل باشدو تحصیلکرده و مهربان و عاشق پبشه و بتواند یک دوست واقعی و همیشگی باشد..


سه مثال از پروفایل های جالب را بصورت راندوم در ادامه مطلب با رنگ متفاوت گذاشتم ،اگر دوست دارید بخونید.


ازین نوشته قصد نتیجه گیری ندارم فقط اینکه ؛

1چرا یک جامعه 70% سنتی و مذهبی برای ازدواج جوانانش راهکاری ندارد... از پسر ها خبر ندارم ولی دختر ها بیست سالگی را که رد می کنند نگرانند...

*نکته اینکه نقش خانواده و فامیل و دوستان در این امر چطور تغییر کرده؟

2 چطور این آقایان که اینهمه پروفایل های خوب و مثبت و جذابی دارند ،در دنیای واقعی بی سر و همسر مانده اند...

*نکته ،مثلا دکتری با قد 185 و درامد میلیونی و ....

3 دیدگاه عموم مردم نسبت به ازدواج اینترنتی چیست و اگر روزی شما به خانواده تان بگویید همسر مورد نظرتان را از فلان سایت پیدا کرده اید چه خواهی شنید؟

4 برای پیدا کردن همسری مناسب چه باید کرد؟

می دونم تمام این مباحث در یک پست نمی گنجد ولی خوب جواب ها و راهکارهایتان را اگر جامع و قابل استناد باشد ، طی یک پست  دسته بندی و بطور موجه مطرح خواهم کرد.

پ.ن: درباره شخص نویسنده طرح سوال و جواب نکنید، بیشتر دوست دارم نظرتان را درباب موضوع مطرحه بشنوم.

پ.ن دوم: امان از عشق های یک طرفه که معشوق را بیشتر زجر کش می کند تا عاشق... این را از سر دل نمی گویم ، دچارم که می گویم. 

پ.ن سوم: عشق سیری چند؟خریداریم.

ادامه نوشته

این یک بروز رسانی واقعی نیست.

سال گذشته ، یه روزایی مثل امروز"اینو" نوشتم... اغلبتان خوانده اید... ولی دوست دارم دوباره یک دور بخوانید...

پیش تر ها عمق نگاه و عمق ذهنم بیشتر بود... حالا سطحی می بینم، سطحی فکر می کنم، سطحی تصمیم می گیرم و از همه بدتر سطحی می نویسم... به پارسال همین موقع ام حسودی ام شد.

همین.

تقدیر یک فرشته


ادامه نوشته

سورِ شبانه

یادم هست عشق ما از آسمان شروع شد... یادت هست؟من هر شب از نردبان پشت بام بالا می روم...

کاسه نقره ایِ ماه را برداشته ، با آبِ چشم شسته ، برق انداخته و دوباره در جایش می نشانم... ستاره های بلور را در سبدی جمع می کنم ، می شویم، پاکشان می کنم و دانه دانه شان را بادقت بر جای خود می آویزم... دانه های مرمر خوشه پروین و دب اکبر را آن بالا مرتب می کنم... غبار از دلِ سربی آسمان می روبم و کهکشان را از عطر دلخواهت می افشانم.

می دانم که چشمانت خیلی زود برای تماشا به میهمانی ِ آسمان خواهند رفت... می نشینم و تا طلوع ، به شب زل می زنم ، به امید اینکه نگاه هایمان بر فراز ِ آسمان بهم پیوند بخورند.

پ.ن: این عاشقانه را بی تفکر و بی مقدمه تقدیم می کنم به هر کسی که اسمش با الف شروع می شه و فامیلی اش با میم...

پ.ن دوم : خیلی بی موقع گوشی ام خودشو لوس کرده ، دوستانم لطفا شماره هانونو برام خصوصی بذارید، با تشکر.

دردِ بی درمان

دست از سر من بر نمی دارد... وسوسه اش مدام همراه منست... مثل یک زن ِ آبستن هوس می کنم و تا نزدیکش می شوم از عطر و بویش بالا می آورم... کاش شانه های امنش تکیه گاه شب و روزم می شد و یا برای همیشه دست از سرم بر می داشت... کاش درباره اش نمی آموختم و هیچ نمی دانستم... کاش درباره اش نمی خواندم و هیچ نمی شنیدم... کاش قرصی ،شربتی داشت و درمان می شدیم... یا نه، کاش واکسنش را می زدیم و در برابرش ایمن... از دیگرانی که رفتند و بازگشتند می ترسم... از دیگرانی که مبتلا شدند و پشیمان می هراسم... از آنهایی که هیچ جلودارشان نبود و اینک دست از پا درازتر در خانه ی اولشان نشستند... گویی هرگز به مقصد نخواهی رسید... هیچ کس ازین میدان پیروز بیرون نیامده...

پ.ن: این روزها بدجوری بد حالم... نه از خواسته هایم با خبر و نه از هراس هایم مطلع... :بلا تکلیف.
پ.ن2: خیلی بی موقع گوشی ام خودشو لوس کرده... دوستانم لطفا شماره هانونو برای خصوصی بذارید.. با تشکر.

خون بازی

چشمان زرد

پوستم بی رنگ

آزمایش خون داده ام

عنـصر "تــــــــــو" را کـم دارد

برایم تجویز کرده اند:

آغوش تورا


***

تو با سازمان انتقال خون نسبتی داری؟

که هر روزِ خدا

خون به دلم می کنی!


***

تماشایت مرا بس بود

ولی

خون در سرانگشتانم تاب فراغت را نداشت

تیغ و ترنج را بهانه کرد

...


لطفا خودت باش

کاش خودت باشی

بدون آن یکی چهره                    آن پادشاهی                     که مدام تظاهر می کند


کاش خودت باشی

بدون نقاب                              آن پوستین پوش گرم             که مدام می خندد


کاش خودت باشی

بدون آرایش                            آن هنرپیشه ای                    که مرا از من می گیرد...

پ.ن: اگر می شناسید یک کلاس زبانِ خوب بهم معرفی کنید... برای تقویت مکالمه ام و البته سریع..