گوجه نباش

بعضی دوستی ها مثل گوجه سبز می مونند،وقتی شروع می شوند آدم ذوق زده می شود.. بعد که چنتاشو پشت سرهم می خوری، دندونات گس میشه و یواش یواش دل درد می گیری و آخر سر هم سردیت میشه...

بعضی دوستی ها مثل گوجه سبز می مونند، شروع خوب و هیجان انگیزی دارند ولی در ادامه...

جاده یعنی؛

دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟

گون از نسیم پرسید...

کوله ات را برداری، کفش های کتانی ات را به پا کنی، بروی بایستی سر جاده و یک چیپس مزمز دستت بگیری. شاهزاده که با مادیانش ترمز گرفت، تَرکش بنشینی و دل بسپاری به رفتن...

و به قول سهراب:

«جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط.»

یعنی غربت

و باز سهراب سپهری:

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

 نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

اولین خانه ی من

این روزهایمان از بحث های جنسیتی دور باد... که مرد بودن و زن بودن انتخاب دیگری ندارد که یک روز این را گرامی بداریم وروز دیگر آن یکی را...

ولی روز مادر باید که قدر دانسته شود...

اینها را بخوانید که حرف دلمان همین هاست.

***

اولین خانه ی من

رحم کوچک مادر

یادش خوش.

***

+مادر بهشت برای تو ناچیز است.


نمی خوانمتان

امسال اما... نقدینگی ام و بن های کتاب هدیه گرفته شده ام را برنمی دارم که راه بیافتم در مترو و خیابان بهشتی و مصلای تهران، که پایم تاول بزند و تشنگی و آفتاب سوختگی ام سه روز بعدتر درمان شود و از کت و کول بیافتم از بس کیسه های سنگین مملو از کاغذ را با خود اینطرف و آنطرف بکشم...

که چی؟ که جو روشنفکری مرا در بر گرفته و اگر هوای مملو از ذرات کاغذ را تنفس نکنم یک پای زندگی ام لنگ باشد و آی فلان کتاب خارجکی را بخواهم با تخفیف و شانس پیدا کنم که دیگر تا سال بعد همچین شانسی نخواهم داشت....

نه، امسال نمی خواهم خودم را قاطی کنم با مردم کتاب نخوان و جو گیر شهر، که روز روزش یک صفحه را تا انتها نمی خوانند...

پ.ن:قرار ما در طول سال در کتابفروشی های شهر..

خبرچین

هر صبح تا کمر از پنجره آویزان می شوم و چنارهای پیر خیابانی را سلام می دهم، نگاهی به چپ و راست می اندازم و آدم های پیاده را می شمارم که خود نماد مستقیمی از زمان هستند...

چشم می گردانم میان شاخه ها و زیر لب صدا میزنم: های سیاه سوخته، کجایی! بیا.. بیا که صبح های بهاری ام بی تو و بدون صدای قارقارت چیزی کم دارد.

صدایت راکه بشنوم گویی شیرعسل در جانم ریزانده می شود. انرژی از رستنگاه موهایم رسوخ می کند و در جاری رگ هایم می چرخد.

چه کسی بود که بیهوده می گفت ؛ تو بدیمنی!

و سرانجام

سرانجام عشق اتفاق افتاد

قلب ملب

و ما به بهشت خدا وارد شدیم

لغزان زیر پوست آب

چونان ماهی

دردانه های قیمتی دریا را دیدیم

و ماتمان برد

"نزار قبانی"

آسمون غرومبه

نور می آید ، صدا می آید، برق می آید و رعد می آید.. می روم و می نشینم روی صندلی پلاستیکی در بالکن و زل می زنم به آسمان شب، آرزو می کنم کسی از کوچه ما گذر نکند، که یک دست تاپ و شلوار خانگی به تن دارم و دوست ندارم از جایم جم بخورم. باران که باریدن می گیرد غرق می شوم در عطر خاک، این درخت ها که با من بزرگ شده اند چه قدی کشیده اند ، حتی تا وسط کوچه را هم نمی بینم.

باران می خورد به دست هایم و به پاهایم ، از لذت این ذرات می پیچم به خود...

آن روزها پشت این نرده ها، کوچه از نگاه من راه راه بود، محکم می گرفتم و قد می کشیدم تا نوک انگشتان پایم، شاید از بالا ببینم، بی خط، بی راه...

شنیدم آن سری خانه های یک و نیم طبقه ی روبرو را با هم خواهند ریخت و باهم خواهند ساخت، لابد چهار طبقه، که آن روز نه دیگر آفتاب را خواهم دید و نه اسمان باران خیز بهار را..

آن روزها می دانستم در  آن خانه های یک و نیم طبقه ی روبرو صبحانه چه می خورند؟ ناهار چه می خورند؟ کدام شبکه از آن دو شبکه را تماشا می کنند! حتی پرده ای نبود چه رسد به سنگ و سیمان و آجر، میانمان...

می خواهم با زاویه ی نود درجه ای سرم را بالا بگردانم و آنقدر فرو روم در آسمان، تا کشف کنم که کدام قطره از کجای آسمان می چکد...

نور می آید، صدا می آید، برق می آید و رعد می آید..و من می اندیشم وقتی نور قبل از صدا می آید و وقتی برق قبل از رعد سر می زند، ما چرا می گوییم؛ رعد و برق؟


+یک رب مانده ی من

اینم از برنده

با سلام بر شما دوستان و مخاطبان گرامی.... به این میگن برنده که لحظه ی شعف انگیزش رو برامون ثبت هم کردند.....

ضمن سپاس فراوان از "نگاه " مهربانم که من شاهد تلاش های زیادش بودم ولی خب ای پی اش 55.553 امین بود....

"ماه بانو" ی عزیزم از وبلاگ راح و ماه... برنده شده ، خودشم والا عکس بالا رو ثبت کرده...در اولین فرصت هدیه ای به رسم یادگاری تقدیم خواهد شد.

فرق

امان از روزی که خو بگیریم با آن حضوری که حقیقی نیست... فرق است بین حقیقت و واقعیت...

چنتا دوسم دای؟ :دی

 

+شهر توت های سپید

۵۵.۵۵۵

(اون عدد بالا) اُمین بازدید از وبلاگ اینجانب جایزه  دارد.

آرامش

آرام که می شویم.. هیچ طوفانی از جنس باد و خاک و آب و آتش نمی لرزاند ما را... ضرورتی ندارد ریشه مان را محکم تر در خاک فرو کنیم... کافیست گاهی به سازهای زندگی برقصیم..

آرامش

پ.ن: گاهی دلمان یه جای دنج دارد و تکیه می دهد به دلی...