نور می آید ، صدا می آید، برق می آید و رعد می آید.. می روم و می نشینم روی صندلی پلاستیکی در بالکن و زل می زنم به آسمان شب، آرزو می کنم کسی از کوچه ما گذر نکند، که یک دست تاپ و شلوار خانگی به تن دارم و دوست ندارم از جایم جم بخورم. باران که باریدن می گیرد غرق می شوم در عطر خاک، این درخت ها که با من بزرگ شده اند چه قدی کشیده اند ، حتی تا وسط کوچه را هم نمی بینم.
باران می خورد به دست هایم و به پاهایم ، از لذت این ذرات می پیچم به خود...

آن روزها پشت این نرده ها، کوچه از نگاه من راه راه بود، محکم می گرفتم و قد می کشیدم تا نوک انگشتان پایم، شاید از بالا ببینم، بی خط، بی راه...
شنیدم آن سری خانه های یک و نیم طبقه ی روبرو را با هم خواهند ریخت و باهم خواهند ساخت، لابد چهار طبقه، که آن روز نه دیگر آفتاب را خواهم دید و نه اسمان باران خیز بهار را..
آن روزها می دانستم در آن خانه های یک و نیم طبقه ی روبرو صبحانه چه می خورند؟ ناهار چه می خورند؟ کدام شبکه از آن دو شبکه را تماشا می کنند! حتی پرده ای نبود چه رسد به سنگ و سیمان و آجر، میانمان...
می خواهم با زاویه ی نود درجه ای سرم را بالا بگردانم و آنقدر فرو روم در آسمان، تا کشف کنم که کدام قطره از کجای آسمان می چکد...
نور می آید، صدا می آید، برق می آید و رعد می آید..و من می اندیشم وقتی نور قبل از صدا می آید و وقتی برق قبل از رعد سر می زند، ما چرا می گوییم؛ رعد و برق؟
+یک رب مانده ی من
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 10:51 توسط الیماه
|