از من می شنوید؟
اگر کسی را دوست داشتید حتما به زبان لری به او بگویید...

پ.ن: خوبت شد؟
اگر کسی را دوست داشتید حتما به زبان لری به او بگویید...

پ.ن: خوبت شد؟
میزان سنجش زندگی مان اعداد هستند، روزی 500 تا بازدید، 100تا کامنت، 1000تا لایک...
این روزها، روزهای عدد بازیست. بی خبر ازینکه کافیست فقط "خوب" باشیم.
پ.ن: چشات از جنس مرغوبه، ...
حرکت مدام خسته می کند مرا، گاهی باید ایستاد.

بیهوده گفته اند مسیر خانه یک دوست، هرگز طولانی نیست.
پ.ن: مرا می بخشد؟؟؟؟ آن پروردگاری که شاعر را، دلی دیوانه داده...
پ.ن: کشفم کن.
فارغ از بار نوزادی!!
اینکه فارغی نیست
این واجد شدن است، دارا شدن است...
از نداشتن به داشتن رسیدن است... کودک
از نبودن به بودن رسیدن است.... مادر
از درون به برون آمدن است.... زایش
از یکی ، دوتا شدن است.

پ.ن: هوس زن باردار، چهار حرفی...
بعد اضافه شد: شانس آوردی نیستی، الان ساعت بیست و سه و چهل دقیقه ی جمعست... اگر بودی باید می رفتی بستنی زعفرونی پر پسته پیدا می کردی و می خریدی... هوس کردم خو...
سال به سال یک دوره بارداری را پشت سر می گذارم
شکمم بزرگ می شود
سنگین می شوم
اینبار دو قلوست
بی شک
یک جفت دختر یا یک جفت پسر
خوابیدن برایم سخت شده
لباس هایم تنگ
زیباتر شده ام
رنگ چشم هایم کمی روشن تر
انگشتر مورد علاقه ام برای انگشتم تنگ تر
می شمرم
...
ماه بعد فارغ می شوم.
برای چشم روشنی دختر هایم دامن بیاورید و النگو.

پ.ن:وعده ای که دادم نزدیک می شود، از بس طاقتم طاق شده. 3هفته یا 3ماه یا 3سال!!
بالا می آورم وقتی می بایست حرفی برای گفتن داشته باشم و سوژه ای برای نوشتن که؛ نیست... و زمانی باید سکوت کنم که حس پست قبلی هنوز در من جاریست و می خواهم حالا حالاها سردر وبلاگم باشد ولی بغضی در گلویم می نشیند که شاید فقط با همین نوشتن خالی شود...
بغض در گلو... شاید از دلگیری حال و هوای همین روزهاست و کسری زندگی ام، شاید هم نه.. ولی دلم عجیب تنگ است و این روزها حتی صدای آواز خدا هم بداهنگ است و من.. من بعضی روزها می خواهم بروم یک جای بلند بایستم و دست هایم را باز کنم.. خودم را مصلوب تصور کنم، سرم گیج برود و تمام.
سالی هزار بار
جای تو خالیست..
اینجا
در قلب من...
پدر
چه کسی گفت؛از دل برود هر آنکه از دیده رود؟
موهایم را برس می کشم، کرم دور چشم و اسکراب صورت رابا دقت به پوستم می مالم و ماساژ می دهم، دوتا بالش بزرگ و نرم را می گذارم روی هم و مثل شاهزاده ها فرو می روم در نرمی شان، برای خوابیدن، باد خنکی به صورتم می خورد، پلک هایم را خیلی شیک روی هم می گذارم و ترتیب مژه هایم را تصور می کنم... ستاره که هیچ... گوسپند هم.... از شانه راست به شانه ی چپ... از شانه چپ به شانه راست....
اگر یک شاهزاده واقعی بودم، می خواستم تا ملیجک بیاید برایم کتاب بخواند ، یک عاشقانه ی آرام... که گم شوم در روزگار استارهای قصه...
کمی زل می زنم به تصویر بی صدای تلویزیون، کمی رایانه ی همراهم را به رخت خواب می آورم ، دست آخر هم در مونیتور ِ مختصر موبایلم می گردم در یوتیوب و ...
خواب که نیاید ، نمی آید ، شاهزاده باشی یا نباشی، فردایت شنبه باشد یا نباشد.... خواب که نخواهد بیاید ، نمی آید لعنتی.

پ.ن: از بس هر روز برگ تاخیر پر کردیم...
دیشب یک کشف عظیمی داشتم:
امید به زندگی در من نزدیک صفر است.
تا فر موهایم کمی بیشتر می شود و یا ناخن هایم کمی تند تر از همیشه بلند می شوند به دنیا شک می کنم، چه برسد که چندبار پشت سرهم سر درد داشته باشم و یا مثل دو شب گذشته درد عجیب و بی سابقه ای تمام محوطه ی شکمم را پر کند. سریع شک می کنم که لابد آن سرطانی که منتظرش هستم به سراغم آمده و آخرهای عمرم فرا رسیده.. تا یاد دارم خودم را بزرگتر از اینی که هستم تخیل نکرده ام.. یعنی امیدی به بعد ازین ندارم لابد. سریع می روم سراغ دفن و کفن و وصیت و وارث و متن روی سنگ قبر..
دیشب صادقانه به آرزوی آخرم فکر کردم، مضحک بود.