چشم هایش

بعضیـ چیز ها بیخودیـ سیاهـ نیستند

آفریدهـ شدهـ اند

تا

روزگار مرا سیاهـ کنند

همچونـ چشمانـ ِ تو

دستـ مریزاد خدا..

دستـ مریزاد.

+سیاه چشمون قسم خوردی که جز مال من نباشی.. / هایده

هرچند هیچوقت کسی برای من قسم نخورد

++ ای که سیاه چشمات ، همرنگ روزگارم ، از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم...!/ سیااوش قمیشی

در رکاب ..

چه فرق می کند

خیابان بلندی باشم

و یا پس کوچه ای تنگ

مهم اینست

روزی یکبار از من گذر کنی..

+ برای مخاطب خاص: گوش بسپارِ: کاشکی / لیلا فروهر اینجا  .. حتا اگر سبک مورد علاقه ی تو نباشد.

+ زندگی شاید خیابان بلندی است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد.

 

آهای مدعی ِ بندگی..

بالغ بر هفده ساعت گرسنگی و تشنگی را صبر می کنیم. محض رضای خدا مراقب زبان و گفتار و نگاه و حتی میمیک صورت و ابرو بالا انداختن و نیشخند و خیلی رفتارهای ریز و درشت دیگرمان هم باشیم. اول از همه با خودم هستم.

اینها را حذف کنیم، روزه در این هوای گرم و روزهای طولانی، ظلم مطلق است بر معده و روده و سلول های مغزی.

عشق بود که لنگ لنگان پای میکشید و دست میسایید..

کاش تو را هم چون نمازهای پنجگانه ام از بر کنم

سالهاست کسی نمی پرسد

درست می خوانی یا غلط!!

+مهم دلی ست که به پیشکش میآوریم ... مهم دل است. دلی که باور کردم و دلی که باید باور کند.

پابرهنه

اگر می شد صبح تا غروب ، همچون حوا تورا از دور تماشا کنم؛

تنهایی هایم را در غارها

بر دیواره های سنگی

آدم می کشیدم.

+ امروز یک بلای بزرگ از سرم گذشت و بی شک مادرم پای قران نشسته بود...

+ دل قوی دار درین عرصه بی دادِ تمنا..

+برای تمدید اعتبارتان...

+جام عقیق

+من و کودکی که..

+فصل انگور

گرچه سخت است

صبر خواهم کرد

تا

صبرت سرآید

..

 

یعنی در حد زلیخا حتا..

+ما موى پريشانيم ما شانه نمى خواهيم..

+ ینی اگه بخوابم .. ۲ساعت دیگه بتوانم بیدار بشوم؟؟؟

 

غوطه ور..

شب های تاریک سحر می شوند

و

روزهای گرسنگی و تشنگی.. افطار

..

زمان می گذرد

و دست و دل محرم می شوند

این قانون بقاست.

عبادت هایتان مقبولُ در بزنگاه رفت و آمدهای خورشید.. التماسٍ یاد.

امضا:靈感

غروب های ناتمام.. طلوع های نارس

همین چند روز پیش بود که روز قلم بودُ من به خشکیدن قلمم پی بردم.. نمی جوشد لعنتیُ مثل قبل نیست.. انگار هیچ چیز مثل قبل نیستُ منهم. این الهام آن الهامی نیست که پیش ازین می خواندیدُ شما را می خواند. روز هایم بسختی شب می شودُ شب هایم به آسانی روز. شاید گذراندن یک روز کامل در یک پارک آبی و یا شبی تا نزدیکی صبح در شهر بازی بهترم کندُ این ها فقط حدس و گمانه زنی ست. شایدهم سانس های شبانه سینما در ماهٍ روزه. بیداری ها تا صبحُ صورت بی آرایهُ ناخن های بی بزک حتا. شایدم یک روز مثلا پانزده رمضان صبح رفتم زیارتُ شب برگشتم. بروم صبح تا شام بنشینم در ایوان طلاُ زل بزنم به خانه اشُ مدام دوره کنم نداشته هایم را. سرخط اول پدرم که این روزها عجیب جایش خالیستُ بعد داشته هایم را مادرم. ودر نهایت از خدا چه بخواهم!لابد عشقُ این عشق لعنتی که تمام زندگی را می گیردُ مرا تصاحب کردهُ این روزها از آسمان هم بر من می باراندُ.. درخانه اغلب سازدهنی ام را بر می دارمُ نت ها را دوره می کنم. دو ر می فا سل لا سیُ دوباره از سر.به روز شدگان بلاگی را دوره می کنمُ یک موزیک دانلود می کنمُ چند برگ کتاب کاغذیُ چند صفحه کتاب الکترونیکیُ یک قسمت سریال تورکی گونی کوزیُ این شب های تمام نشدنی بی توُ حتا شب های بی من. می روم روی پشت بامُ زل می زنم به آسمانُ ستاره ها را می شمارم مباد از دیروزش کم شده باشدُ ماه که این روزها به سختی پیدایش می کنمُ باز میرسم سراغ بالشمُ یک لیوان بلوری پر از یخُ وردهای پیش از خواب برای سقوط در دل صبحُ...


قد هزارتا پنجره / تنهایی آواز می خونم / دارم با کی حرف می زنم؟ / نمی دونم/ این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره / کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره /طلوع من، طلوع من/ وقتی غروب پر بزنه/موقع رفتن منه...


امضا:靈感

تو باشیُ اغوشُ بوسه های پنهانی

مادامی که H2O ، آب باشد

من و تو هم ، ما می مانیم./

+ من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم

چشمهای عاشق تورا به یاد داشتم

میوزید عطر سیب

سمت خواب های ساده و نجیب

من به جستجوی تو

در هوای عطر و بوی تو

...

 تا هنوز عاشقم

تا هنوز صبر میکنم.(متن دزدیست)

ابر رهگذر بارون نداره

حلال زاده است

عشقی که از من و تو نطفه گرفته است

 

بانوی زیبایی خواهد شد

چنان که گیسویش از عرش

و دامنش از فرش

آسایش برباید./

 

چه کم شده ایم از هم.

داشتم آرشیو عکس هارو نگاه می کردم.. عکس های کاشان.. یاد ناهار اون روز باطوطی چقدر خندیدیم.. دلم برات تنگ شده دخدر..بیا ببینیمت.... و عکس های جام فوتبال دستی... و هم تیمی خودم... یاد سمانه.. فاخته.. الهام..حورا.. یاد وقتایی که رفقا بلد بودند از هم یاد کنند.

وقتست که بازآیی

ای پادشه خوبآن..... دل بی تو به تنگ آمد.

من تکیه بر تو زده ام..

اگر تو آن کوه بلندی

و من آن دریاچه آرام در پهلوی تو

آتشفشان باش

خالی کن هر چه در دل داری

فوران کن و

بگذار مذابِ دلت، در دل من رسوب کند.

تابستان هم از راه رسید و خورشید میهمان دل هایمان شده است. یکسال از عمر من هم کم شد.


+اﮔﻪ از ﻋﺸﻖ ﻣﻴﺸﻪ ﻗﺼﻪ نوﺷﺖ/ ﻣـﻴﺸـﻪ از ﻋـﺸـﻖ ﺗـﻮ ﮔـﻔـﺖ /ﻣﻴﺸﻪ از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮد