حال زمین خوب است و

آروغ می زند .. می گوییم زلزله ... دوش می گیرد.. می گوییم باران .. بغض می کند.. می گوییم گرگ و میش.. می رقصد می گوییم گردباد.. آواز می خواند ..می گوییم رعد و برق.. صورتش را می شوید سونامی... وایت پارتی می گیرد برف و بهمن..  هالوین می گیرد برگ ریز پاییزی..  آتش بازی راه می اندازد  شهاب باران ..

رودها جاری اند و دریاها شور.. درخت ها پس از سبزی .. سرخ می شوند و باز از نو ... ماهی های آزاد آنقدر می روند تا ماهی آزاد دیگری بسازند..

حال زمین خوب است و حال زمین خوب است

حال ما چند نفر هم خوب است..  ما همچون ماهی های آزاد.. جاری و زایا.. زین پس برای بیشتر باهم بودن.. اینجا با حسی متفاوت.

اگر قصد خرید دارید.. بشتابید ..چون فقط  یک رب مانده..

دل گیر

دلگیر که می شوم باید پناه ببرم از خودم به جایی.. نه عادت ندارم به کسان پناه ببرم.. من به تنهایی ام  پناه می برم در جاهای شلوغ.. پناه می برم به شلوغی، به سر و صدا، به دیالوگ های دیگران در گوشه کنار خیابان، به راز و نیاز های آدم ها در زیارت گاه ها، به سفارش غذایشان در رستوران ها، به هدیه هایی که بهم رد و بدل می کنند.. گاهی پناه می برم به ماشین جلویی که بانویی خوراکی در دهان راننده اش می گذارد، یا به صندلی عقب ماشینی که آقایی سر دلبندش را در آغوشش جای داده است.یا پناه می برم به کامنت دونی همسایه، پناه می برم به چراغ های روشن از بالای پشت بام، یا غرق می شوم در صف آی تی ام، گاهی اما دور از ماده مستغرق می شوم در داستانی، لابلای کاغذ ها، کتاب ها، عکس ها، تمبر ها. یا لیز میخورم در صدایی، نتی، آوازی، فریادی، خنده ای، صدای تسبیح یک ملا، صدای جارویی، صدای تنگی نفس مادری، یا صدای عصای پدری.. این منم. من جاری در هر روز.

دلگیر که می شوم، باید از خودم خارج شوم و جایی خودم را گم و گور کنم.. شاید در میان جدول کلمات متقاطع، یا سوالات پوچ مسابقه ی تلویزیونی، یا معماهای کودکانه، مهم اینست که گم خواهم شد.

دلگیر که می شوم...

آخرین پیاله

سر راهت

که به خانه ی من می آیی

ای مهربان!

برای من

جرعه ای بیاور

چه فرق می کند.. ویسکی .. آبجو.. شراب سفید.. شامپاین..

بسلامتی تو

تا از عمق پیاله ام

به ازدحام کافه های سر مست بنگرم.

پ.ن:از استقبال بی نظرتون بخاطر سوژه ی اخیر بسیار مشعوفم.

+گزش

پیآله ی دوم

در آشپزخانه نمور خانه ی پدری ات

نشسته ایم

شراب سرخ و گرمِ دست سازت را می آوری

در پیک های یادگاری از جهیزیه ی مادرت

مزه اش اما...

عسل چشم منو قند نگاهت کافیست.

شراب

پ.ن: شایدم برای مزه، ماهی کبابی با لیمو...

هم پیآله

با تو شریک می شوم

این ته استکان باقیمانده ی وودکا را

..

قاب می گیرم تو را در عسل چشمانم

باد موهایم را میبرد برای عشق بازی

و تو گم می شوی در پرسش نگاهم

 

با تو شریک می شوم

سرمای جاری در ریه هایم را

..

موهای من و باد چنان در هم پیچیده اند

گویی عشق بازی شان پایان نخواهد داشت

 

با تو شریک می شوم

سرمای جاری در ریه ام را با طعم وودکا

پیاله

...اینها رو هم بخوانید...

پیاله دوم

آخرین پیاله

رقاصه ی معبد  

مرا خواب نمی برد ..این روزها. ازینجا تا هیچ کجا.. می نشینم مقابل ایینه.. و زل می زنم در چشمانت.. شرم دارم از عسل جاری در آن.. که بی شک "بامزی " به آن نزدیک تر است از من... می روم در محراب بروی زانو می نشینم پشت به تو... دستهایم را مشت می کنم به زیر چانه... و ..

بگذار برای تو بگویم از اینکه چگونه گم کرده ام تورا.. چطور دستم از تو کوتاه شد... چرا من و تو که همزاد بودیم... اینک جدولی هستیم متقاطع از کلمات... با خانه هایی که لایق سیاه شدن اند... بگذار بگویم از دلتنگی هایم... از لحظه ای که تو نیستم.. از جایی که تقدس تورا عطرافشانی نمی کند... از قلبم که اینک پمپ ساده ایست برای جریان روزمرگی.. که من ..من شدم.. بی تو..

بیا و گهگاه هم صدایم باش برای خواندن آوازی .. بیا و قلک کوچکم باش برای اندوختن کلمات.. بیا و کلیدی باش برای گشایش صندوقی که رمزآلودیش بیش از معماهای داستان های جنایی ست.

به معبد وجودت که پا می گذارم برای استغفار... سرم را با توری سرخ می پوشانم و دست هایم را با توری سیاه رنگ..

تو رقاصه ی معبد نبودی.. الهه ی معبد بودی و بس... تورا هرگز قربانی نمی کنم... بل برای تو قربانی می آورم دلبستگی های کوچکم را.. و تورا سیراب می کنم از نیاز به عبادت...تو برای خود و برای من بسی..

زانو میزنم در محراب روبروی تو و دستهایم را مشت می کنم به زیر چانه... مرا خواب نمی برد.. این روزها.

گرگ نباش.

چشم می گذارم.. می شمارم.. یک تا...... هفت.. هشت.. ... بیام؟ بر می گردم و دنبالت می گردم.. سخت است یافتن تو میان اینهمه تیر و تخته.. بو می کشم.. سخت است یافتنت میان اینهمه رایحه.. گوش می دهم.. دقیق تر.. می شنوم.. صدای نفس هایت را.. هنوز یاد نگرفته ای که وقتی هیجان زده ای از بینی نفس بکشی.. نزدیک که میشوم.. صدای خنده ات هم در می آمیزد با عطر فضا و فرار می کنی.. دستم به تو نمی رسد ..مثل یک گربه می گریزی و می چسبی به دیوار و سک سک...

نه من می گذارم بگریزی و برسی به دیوار و سک سک...

اینبار که هیچ.. هزار بار هم که پیدایت کنم و بگویم نوبت توست چشم بگذاری .. زیر بار نمی روی .. تو گرگ نمی شوی..

تا من عمه ی توام... گرگ بودن را یادت نخواهم داد.

پ.ن:برای یاسین َم که سومین سال تحویل خود را در پیش دارد.

تو هم زیبایی!

نمی دانم چقدر اهل مد هستید.. منکه زیاد اهلش نیستم.. اما به شکل خاصی عاشق سالن های مد هستم.. نه اینکه حالا نام تمام سالن ها و طراحانشون رو از بحر باشم ها.. نه. اما زل زدن به مانکن هایی که انگار برپایه علم سلولهای بنیادی شبیه سازی شده اند برام لذت بخشه.. زل می زنم به کت واک* و به ترکیب ها و رنگ ها دل می بازم.

بی شک هر کسی حداقل چند دقیقه ای حتی کم.. تصویری رو که مد نظر منست دیده...

مادل هایی که از اقصی نقاط دنیا .. شرق شرق و غرب غرب و جنوب و شمال جهان به شهرهای بزرگی مثل لندن و پاریس و نیویورک می آیند و زندگی ساده و بی زرق و برقشون رو با رنگ و نور جلا میدهند...

اغلبشون مادلینگ رو سکوی پرتابی برای هالیوودی شدن می دانند...

شاید بیش از نیمی از این نمایش ها ی لباس قابل استفاده برای خیابان ها و مهمانی ها نباشه(حتی با ملاک های کاملا غرب گرایانه)

دنیای عجیبیست..مملو از رقابت  و برد و باخت و نقل و انتقال پول...

دربین تمام این بلبشو ها  گاهی  یک شوی لباس مربوط به محصولات فصل مارک ها و برند های بزرگ دنیا ست و گاهی فقط یک طراح می خواهد خودش را مطرح کند..

"جان گالینو /John Galliano" طراح جوانی که در میان اینهمه شلوغی ، سیاق خاص و متفاوتی دارد.. او فقط لباس طراحی نمی کند بلکه آنقدر به پیام رسانی توجه دارد که ارزش نمایش هایش با تئاتر های بزرگ دنیا برابری می کند.

جان گالینو

او همیشه با توجه به یک موضوع خاص کار میکند.. مثلا ویژگی جغرافیایی یا فرهنگی یا زمانی...مثل  الهام گرفتن از لباس کولی ها یا بودا یا دوره زمانی ۱۳۰۰ میلادی..،پرندگان ،گل ها، سیرک یا رقص یا مثلا با الهام از یک شخصیت خاص مثل چارلی چاپلین یا ...

جان گالینو

"جان" همیشه به کلاه ها. آرایش صورت و مو ها و حرکت ها بیش از حد توجه می کند... در حدی که کل فلسفه اون موضوع خاص رو به مخاطب و بیننده القاء می کند. و البته تخصصش در طراحی و ایجاد فضاو دکور...مثل اصطبل،سیرک، باغ گل، یا قصر های مصر باستان...

جان گالینو

در میان تمام این افکار متفاوت یک نمایشی داشت که بسیار نظر من رو جلب کرد..

* به جای استفاده از مادل های زیبا و خوش اندام و یکدست.. ترکیب های عجیبی را راه انداخته بود.. مثلا افرادی با قد زیر ۱۲۰سانتی یا خیلی بلند... پیرمردها و پیر زن ها .. یا چاقی های غیر متعارف در زن یا مرد..   و هر کدام ازین مادل ها درحالیکه لباس زیبا و مناسبی بر تن کرده بود با یک مادل زیبا از جنس مخالف به روی سن می آمد...

هدف "جان" این بود که زیبایی و بهره مندی از آن ، برای همه ست.. و هر ویژگی خاص ظاهری مانعی برای  برخورداری از توجهات جامعه نیست..

نگاه متفاوتش واقعا ستودنی ست..

مهم نیست به چه کاری مشغولیم.. مهم اینست که بهترین استفاده رو از موقعیت و جایگاهمون برای ارتقاء بخشیدن به مقام انسان ها داشته باشیم.

پ.ن: خودتان می دانید از درج عکس و اطلاعات ریز بیشتر معذوریم.

*کت واک :شیوه ای از حرکت کردن و راه رفتن است که مخصوص مدل های لباس است؛ هنگامی که برای نشان دادن لباسی که پوشیده اند از انتهای سن به روی...

و البته گاهی به همان سن یا سکوی مخصوص راه رفتن مانکن ها هم گفته می شود.

منشور

خیال من

رنگین کمان ملونیست

بر سطح مستتر افق

در روزهایی  که هم آفتابی ست

و هم بارانی

رنگین کمان

حوض

موسمی می وزد از درگاهی

که سکوت مرطوبش مرا می شکند

دق الباب که می شود گهگاهی

تق تق دمپایی

تا رسیدن به حضور

قلب آن ماهی قرمز را در حوض ؛ به کف آبی آن می فکند..

 

پرتقال خونی

به عادت می نشینم کنج جان پناه و خودم رو محکم درآغوش می کشم.. زل می زنم به آسمان نیمه ابری و منتظر می مانم تا ستاره ای دنباله دار از راه برسد.. از سرما به خود می پیچم و بیشتر در کنج فرو می روم.. خانه های بلند تر از خانه ی ما زیاد نیست.. تمام پنجره ها را سفت و بی درز بسته اند... نور هم به سختی گذر می کند چه برسد به انرژی..

سرما خیلی زود از درز کاپشن من می گذرد و سلول های پوستم را در می نوردد.. گویی سرمای این روزهای بهمن از تخیل گرمازای تو قویتر است..

هنوز هم ستاره ی دنباله داری در زاویه  آسمان ندرخشیده..

کودکی از گوشه ی پرده های زمستانی سرک می کشد شاید به انتظار.. دستی از راه می رسد و کله ی کوچک را از دیدرس دور می کند..

ستاره ی مسافر از راه نرسیده...

بهمن امسال به پرتقال هم امان نداده و خون به دلش کرده... کودک باز سرک می کشد اینبار با پرتقالی میان دست و صورتش بلاتکلیف..

تیر سرما امان مرا هم می برد.. بلند می شوم و به روی جان پناه می نشینم در مسیر باد.. آسمان را با نگاهم می کاوم... می درم... می دوزم... خبری نیست..

امشب ستاره ای در کار نیست.. باید آتشی بزرگ برپا کرد..

امشب بزرگترین  جشن آتش برپاست.. پنجاه روز تا عید باستانی نوروز باقیست .. جشن سده بر اهلش مبارک باد.

بازگشت هزوارش

و اینک...

من

اینجا.

هجرت

می خواهم معلق

میان آب های روان

همچون یک ماهی آزاد

از تو بگذرم

تا به پایان برسم

                         mahi azad

شُکُوه ِ شِکوِه

سلام

می دانم که خوب نیستی.. گویی شُکُوه سالیان دورت بی افق گشت و تیرگی صده های اخیر گریبانگیر اهالی ات. نور بودی و شجاعت.. اما گذشت.

دلم تنگ است برای آن لحظه ای که دستم در دست پسرانت و دخترانت بود و با هم می خواندیم: عمو زنجیر باف.. زنجیر منو بافتی؟  و ندانستیم که زنجیرهایی خواهند بافت بر دست ودلمان که دیده شدن برایمان عقده شود و دیده نشدن برایمان انتظار..


لطفا متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

من و ک ک

من گمان می کردم کوه همین دربند است تا امامزاده ابراهیمش.. یا همین درکه تا جائیکه پاهایم خسته شود.. یا توچال تا جایی که تله کابین مرا ببرد و بیاورد.

یا خیلی دورتر می شد زاگرس و سبلان و شیرپلا و اورست و دنا و آلپ و موش کوهستان و خانه پدربزرگ هایدی و دورتریش کوهسنگی و شاید کوه قاف..

و تمام کوههای زندگی ام را با کتانی های مارک دارم و کوله ی دوره دانشگاهم  و البته به عادت اردوهای زمان مدرسه با یک عالمه خوراکی فتح می کردم.

بی خبر از اینکه در جهان هزاران کوه زیبا بر استقامت زمین می افزاید و آدم هایی که با استقامتشان سخت ترین کوهها را در می نوردند.. کسانی که با سنگ دوستند و با آب دوستند و با برف دوستند و با آسمان دوستند و حتی با گرگ های کوهستان هم دوستند...

کسانی که به قول خودشان در کافه شان دود همه جا را فرا نگرفته و تریپشان اصلا هم هنری نیست.. و از همه مهم تر شاید اینکه اهل لرزیدن نیستند...

کسانی که به رشته ی ورزشی شان عشق می ورزند وبا آن زندگی می کنند... و معتقدند کوهنوردی شاید همان تمرین زندگی باشد در شرایط سخت..

و اینگونه شد که در کافه کوهشان دانستم مرام کوهنوردی شاید این باشد که کاپشنشان را به دیگری عاریه بدهند و شاید غذایشان را با دیگران تقس کنند و دیگر و دیگر.. شرحی بیش ازین جایز نیست.. باید می بودید و خود می چشیدید..

اینم یه عکس دزدی از اهالی کافه

+۱ مٌسکِن از کجا می فهمه ما کجامون درد می کنه؟

+۲ اگر سیبیل نمی گذارید لااقل ابرو برندارید.