دومین جشنواره وب فجر

سی وِب بلورین سال 13۹۰ از طرف هیئت داوران دومین جشنواره ی وبفجر اهدا می شود به ترتیب به خانم ها و آقایان :

1.بخش وبلاگی

وبلاگ گروهی سال: یه رب مانده

کامنت گذار سال: نگاه

عنوان وبلاگ سال: شاهگل خراسان

پست سال: افشاگری/ پست ده شخصیت کارتونی آقای صفرونیم با تشکر ازگوگولی های مرجان/معماران هم می نویسند

با تشکر ویژه از هدیه ی ویژه ی فاخته /دیوانه نامه
 

فیلتر سال: حرفهایی که به سختی کلمه می شوند...

قرار وبلاگی سال: جام موشک کاغذی

رونمایی سال: بهروز مخاطب خاموش

حرکت سال: کافه کوه

مسافر سال: تنهایی

 

 

2 بخش عمومی کشوری
 

افتضاح  تلویزیونی سال : مرد ۳زنه

سوتی سال :  رنگین کمان/خاله سارا

بی ادبی سال:شیث و نصرتی

سورپرایز سال : دستگیری هواپیمای جاسوسی ار کیو ۱۰۷

بازی سال: برد پرسپولیس / دربی ۷۴

عدد سال: 3000 میلیارد

جدایی سال: سیمین دانشور

آهنگ سال: حق با توست /25باند

برنامه ماهواره ای سال: آکادمی گوگوش

برنامه تلویزیونی سال : خنده بازار


قتل سال: روح الله داداشی

غیرت و امنیت سال تواما: حادثه پل مدیریت

جایزه ی سال: اسکار فرهادی

محبوب سال: نادر  و سیمین

انتصاب سال: رویانیان به مدیرعاملی پرسپولیس

حرکت سال: اختلاس

 عکس سال: گلشیفته

تعطیلی سال: خانه سینما

صعود سال: قیمت سکه و طلا و دلار

 

و وبنمای طلایی در بخش بین الملل اهدا می شود به:

خشن سال: معمر قذافی (۲سال پیاپی)

جنبش سال: وال استریت

لنگر گاه سال: تنگه هرمز

بیداری سال: کشورهای اسلامی 

فقید سال : استیو جابز

العجب سال: شبکه نمایش

شی ء سال : ای پد

 

و

ضرب المثل سال:................ آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

شما دوستان مهربانم هم می توانید منتخب های خودتون رو که ممکنه من فراموش کرده باشم  اعلام کنید.

نخستین جشنواره وب فجر

+یه رب مانده به ده امشب فراموش نشود.

 

عیدی من

عید که می شود.. جاری می شوم در تنگ.. همزاد با ماهی کوچک قرمز.. دهانم مزه ی سماق می گیرد و برق سکه ها نه.. اسکناس های نو غریبانه ترین ها را در من زنده می کند.. سلام می کنم به کوچکترین شکوفه ی سنبل در گلدان.. و تبرک می گیرم از مقدس ترین کتاب.

عید که می شود.. غم هایم در چهارشنبه ی پیشینش سوخته است. غبار و خمودگی را از خانه و کاشانه تکانده ایم و آنچه باقی مانده..سلامت است و پاکی و نور.

عید که می شود.. جای کسانی همیشه خالی است.. حتی اگر هزار عید هم بگذرد.. کسانی که رفته و کسانی که هرگز نیامده اند.

عید که می شود.. من یک ماهی کوچکم در مواج حضور آیینه و انعکاس داشتن ها و مهربانی ها..

خوشا عید هایی که در شهر من همه تازه می پوشند و سیر می خورند و سیراب می نوشند.


رسم است سال که تحویل می شود عیدی ها داد و ستد میشود...

اما

من امسال

عیدی ام رو

قبل از اینکه سال نو بشه گرفتم...

خدایا سپاس


امسال پست راس تحویل سالانه نداریم.

نوروز یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی بر همه تان مبارک.

 

من و ورق ورقشان...

کنکاش می کنم میان کتاب هایم... و می رسم به اولین کتابی که خودم با دستان خودم خریده بودم... قشنگترین قصه های دنیا... می لولم میان آن روزها و تمام  روزهایی که بعد از آن در کتاب فروشی ها سپری کردم.. چرخیدم میان قفسه ها و ورق زدم و سر آخر قیمت را خواندم و گذاشتم زیر بغلم و براه افتادم .... در راه ورق زدمشان و خط به خط شان را بلعیدم تا به خانه برسم... شب ها با تمام خستگی تا به پایان نرسیدن قصه پلک بر هم نگذاشتم ... کتاب که به صفحه آخر رسید... تاریخ و امضا گذاشتم  پایش..

حالا وقت خانه تکانی که میشود و قرار بر گردگیری قفسه ها... با دیدن جلد ها سفر می کنم تا دورترین روزها و سر در میاورم در دورترین احساس ها.. یادداشت ها، حتی خودکاری خاص که با آن چیزکی نوشته شده، کارتی، نشانه ی کتابی،کاغذی.. هرچیزی می تواند غرق کند مرا در خودم..

باز هم و هنوز تفرج و دلخوشی ِ من چرخیدن و گشتن در کتاب فروشی هاست... با این تفاوت که کتاب هایی که امروز مرا اغناء می کند هم گرانترند و هم صفحاتشان بیشتر... دیگر با یک کتاب به خانه بر نمی گردم...

ولی افسوس که وقت و انرژی ام برای خواندن کمتر و کمتر می شود...

تُنگ بلور ، تَنگ دلت


من که همزاد ماهی ها هستم.. شنا بلد نیستم.. ولی دست و پا که میزنم در جریان رود جاری می شوم.. جاری تر از همیشه.. سرم را که از زیر آب بیرون می کشم.. گیسوانم چنان بروی گردن می نشینند گویی مرا از ازل ماهی تراشیدند.. آب آب گویان می روم تا برسم به سرچشمه...

عید هم که باشد به تنگی بلوری ، تَنگ دلتان جا خوش می کنم و مهمان تیک تاک ساعت هایتان می شوم...

خوش تر از همه روزی بود که حوض های فیروزه تان خانه ی من بود... در آغوش موزائیک های کوچک... زیر نور آفتاب و مهتابتان.. شریک وضوی صبحدمان و هم بازی حیای گربه ها بودم..

اینک اما ..مرا بروی دلتان جا دهید... همین گوشه ... همین کنار.

ماهی تنگ بلور

+عروسی محال

+و امشب یک رب مانده تا 10

آئورت

گاهی صدای پای کسی.. نرمیه ی قلبی را قلقلک می دهد.. امان از روزی که باتری قلبی شارژ نشود..

 

+16اسفند را دود می کنم

+یک رب مانده تا قدم زدن روی ماه

در جریان نیستم

شهامت رسیدن به انتها..

رسیدن به انتها که نه... رفتن تا پایان شهامت می خواهد.

برای تمام شدن اما... شروع که نه.. جریان و مسیر لازم است.

+منقوش

سیب سرخ حوا

شاید در گذر از کوچه ها...... کیسه ای  دوام نیاورد و تمام سیب های سرخ را راهی ِ راه کند.. درست در همان زمان رهگذری می رسد و در بدست آوردن سرخ ترین سیب یار ما می شود... این سیب اما با سیب حوا فرق دارد... این سیب اما..

سیب سرخ حوا

معاشرت

اوم.. 

طعم ملسی بود..

داشتنت..

که عجیب به گس شدن مایل است..

طعم زندگی

گس مثل خرمالو... سر آن درخت سبز.. که برای رسیدن به کمال ...در گذر ثانیه ها ..برهنه شدن شاخه ها را به استقبال می نشیند..

 پ.ن: چند روزی هست که وبلاگ خوانی ام نمی آید.. شرمنده.

+ مخاطبین تورک زبان ؛ آذری و غیر آذری...پهلوان اوغلان اینجا را از دست ندهید.

انسان نخ نما

آفرینش ..هزاران سال است کهنه نمی شود.. همانقدر که چین و چروک کوهها بیشتر می شود از طرفی گدازه های نونوار  از راه می رسند و پوست زمین عوض می شود. درخت های هزار ساله گوشه کنار زمین سال به سال برگ های کهنه را با جوانه های تازه جایگزین می کنند و رخت نویی به تن می کنند.

این میان آنچه باقی می ماند.. انسان است.. به روز نمی شود..تازه نیست.. گرم نیست.. سرد است و فلزی... با مدارها و ای سی های بی جان.. با رنگ های مصنوعی.. از خاک نیست.. از آب نیست.. از آتش است.. نزدیک نیست.. دور است.. لمس کردنی نیست.. موج است.. در جمع نیست.. تنهاست.. جٍرم نیست.. صداست.. زائیده نمی شود.. کاشته می شود.. بارور نمی شود... استرچ می شود.. کش می آید.. نرم نیست.. سخت است.. دل ندارد.. با شارژ و شارژر کار می کند.. رها نیست.. متصل است..

انسان است و زل زدن بیست و چهار ساعته به آتش شبانه اش .. در تلویزیون.. موبایل.. ماهواره.. کامپیوتر.. پی اس پی..  آتشی که با یک متر و نیم سیم سیاهرنگ وصل می شود به منبع مولد رعد وبرق تا روشن بماند..

انسان نو نمی شود.. نخ نما شده.. قالیچه نیست.. بی بها شده.

ensane nakh nama

+ قدقد / + بشتابید چونکه  یک رب مانده / +این پست اختصاصی 

باشیم یا نباشیم

 بهار که از راه می رسد

فرقی ندارد به یاد بیاوریم یا نه

شکوفه ها ی رنگین چشمها را نوازش خواهند کرد

فرقی ندارد حواسمان باشد یا نه

خورشید عمود بر زمین خواهد تابید و چشمه خواهد جوشید

فرقی ندارد تقویم را نگاه کنیم یا نه

زمین هزار باره زنده می شود تادست مایه ای باشد برای یادآوری عشق هامان

بهار از راه می رسد و  فقط کافیست یادمان باشد اگر خاطره ای در ذهن دوستی ابری بود ، این ما هستیم که باید آفتاب عشق درونمان به عزیزترین هایمان خاموش نشود.

عشق انسانی

با رویش دوباره ی زمین عشق برویانیم.

معقود

:عروس خانم برای بار سوم می پرسم؛ آیا وکیلم شما را با مهریه ی معلوم به عقد دائمی آقای "نادر" در بیاورم؟

سیمین: با اجازه ی بزرگتر ها، بـــــــــــــله.

میان  رسیدن و نرسیدن  به اسکار، فقط همین یک کلمه فاصله است.

 

+امشب یک رب مانده  به ۱۰