پنجره ام باش
باران که می بارد
دلت باز می شود

تو یک پنجره ای
چشمان تو را نمی بندد،
هیچ پرده ای

تو یک پنجره ای
نور می آوری و طراوت؛
از پس دیوار

*دلم یک خانه می خواهد، بر بلندای شهر که پنجره های قدی اش مرا را پیوند دهد با آسمان.
شیرینی
دنیا، دنیای شیرین شیرینی ها و شیرینی دادن هاست، تولدمان شیرینی دارد، دندان درآوردنمان شیرینی دارد، مدرسه رفتنمان شیرینی دارد، کلاس اول تمام شد شیرینی، به سن تکلیف می رسیم شیرینی، ابتدایی تمام شیرینی، راهنمایی تمام شیرینی، بلوغ شیرینی، دیپلم شیرینی، دانشگاه شروع وتمام شیرینی، سربازی شیرینی، ناخن کاشتی شیرینی، گواهینامه شیرینی، ماشین خریدی شیرینی، خونه شیرینی، گوشی شیرینی، موهاتو کوتاه کردی شیرینی، نامزد کردی شیرینی، عروسی شیرینی، سالگرد شیرینی، بچه دار شدی شیرینی، بچه ات دندان درآورد شیرینی دارد، مدرسه رفت شیرینی دارد، کلاس اولش تمام شد شیرینی، به سن تکلیف می رسد شیرینی، ابتدایی تمام شیرینی، راهنمایی تمام شیرینی، دیپلم شیرینی، دانشگاه شروع وتمام شیرینی، سربازی شیرینی، گواهینامه شیرینی، ماشین خرید شیرینی، خانه بخرد شیرینی، نامزد کرد شیرینی، عروسی کند شیرینی، سالگرد عروسی اش شیرینی، بچه دار شود شیرینی...

وقت مردنمون هم ازمون شیرینی می خوان... حالا به یه شکل متفاوت.
امتحان کنید
همیشه آن چیزی که آدم ها را بهم پیوند می زند یک انگشتر مطلا با الماس های کاشته شده بر تاجش نیست، گاهی حتی یک گوشواره پلاستیکی دلی را برای شما می خرد...

دلتان پر زرق و برق باد...
عصر مهربانِ با تو بودن
دلم میخواست در عصرِ دیگری دوستَت میداشتَم !
در عصری مهربانتَر و شاعرانهتَر !
عصری که عطرِ کتابْ ،
عطرِ یاسْ و عطرِ آزادی را بیشتر حِس میکرد !
دلم میخواست تو را
در عصرِ شمع دوست میداشتم !
در عصرِ هیزم و بادبزنهای اسپانیایی
و نامههای نوشته شُده با پَر
و پیراهنهای تافتهی رنگارَنگ !
نه در عصرِ دیسکو ،
ماشینهای فِراری و شلوارهای جینْ !
دِلَم میخواست تو را در عصرِ دیگری میدیدم !
عصری که در آن
گنجشکان ، پلیکانها و پریانِ دریایی حاکم بودند !
عصری که از آنِ نقاشان بود ،
از آنِ موسیقیدانها ،
عاشقان ،
شاعران ،
کودکان
و دیوانگان !
دلم میخواست تو با من بودی
در عصری که بَر گُلُ شعرُ بوریا وُ زن سِتَم نبود !
ولی افسوس !
ما دیر رسیدیم !
ما گُلِ عشقْ را جستجو میکنیم ،
در عصری که با عشقْ بیگانه است !

نزار قبانی / از کتاب: "تمام کودکان جهان شاعرند" / ترجمه: یغما گلرویی
*تقدیم به تمامی کسانی که در عصر اتم و رایانه هم می توانند دیگری را دوست داشته باشند.
فصل انگور
فصل انگور که گفتم بیایی، حالاست
غوره ام اما هنوز
جام بیاور
شراب نشوم، آبغوره که می توانم شد
جان ندهم برایت، قلب که می توانم به نامت کنم..

***
فصل انگور است
آهای تویی که غوره نشده، مویز می شوی...
پس کو شراب ات؟!
کنایه ای بر شعر رحمان عباسی: قرارمان فصل انگور/شراب که شدم تو جام بیاور من جان..
+گزش
من و گربه

به دهانت و لقمه ی کبابی که در دستانت داری کاری ندارد
هم؛
زل می زند در چشمهایت...
آن طفلک بی زبان هم در راز چشمهایت گم شده است.
+ تولدت مبارک.


من، تو، پیچ
من باشم و تو باشی و یک میز چوبی و دو صندلی لهستانی کهنه... یک بسته مارلبروی قرمز و دو لیوان چای سبز... انقدر تنگ باشد این کافه که دست هایمان پیچ بخورد بهم، گره بخورد و هرگز باز نشود.

پ.ن: گفته اند پی.نوشت ننویسیم، ما هم دیگر پی.نوشت نمی نویسیم، والا..
+24

حس نوشتنمان نیست... شما اگر حس خواندنتان هست، پست های بالا را دوباره بخوانید.
+تنهایم
از آن زمان که شیدایی خجسته ام از من ربوده شد
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...