نکند فاسد شوم
رستگاری
ماهم باهم مذاکره کنیم
دوجانبه
تو جانب قلب مرا بگیر
ومن طرف دل تو را
بعد وارد یک بازی برد برد شویم
تو دل مرا ببر
ومن عقل وهوش تورا...!
اما انگار آدم ها همه اهل «دبه کردن» هستن...
مثل مغرورترین کافر دنیا که دلش از کَفَش رفته و ..
آسمان تهران دلش با دل من کوک است
نمی بینی!
در این روزهای خرماپزان و کشنده
چطور «ابری» و دلگیر شده است!
مثل مغرورترین کافر دنیا که دلش/ از کَفَش رفته و حتی به خدا رو زده است/ ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان / تا دم مرگ، دعا خوانده و پارو زده است...
#عبدالمهدی_نوری
رنگ باخته ام
نفسم ازین شهر بند آمده است
مثلا یک فامیل مهربان داشتم در شهری، دور از پایتخت یا خانه کوچک موروثی مان، یک وقت هایی برای من بود، من ه تنها.. که نیست، که ازین فامیل ها ندارم، که همچین دوستی ندارم...
باید برای خودم، چهار متر زمین، یک اتاق کوچک با قفلی محکم در شهری دور مهیا کنم، بردارم گاهی خودم را ببرم، بگذارم نفس بکشد، تازه شود، بعد جان تازه را برگردانم میان این شهر...
گرفته حالی ما را کسی نمی فهمد، ترنج قالی ما را کسی نمی فهمد
ولی شاعر حواسش نیست، چیزی که تو دنیا زیاده صندلی های خالی ه...
اینکه چه زمان و چطوری پر بشه این صندلی ها، این مهمه...
گرفته حالی ما را کسی نمی فهمد/ شکسته بالی ما را کسی نمی فهمد
شبیه دهکده های جزامیان هرگز/ غم اهالی ما را کسی نمی فهمد
همیشه آفت از این روستا گذر کرده است/ بلای شالی ما را کسی نمی فهمد
هزار حور و پری در دلش نشسته ولی/ ترنج قالی ما را کسی نمی فهمد
اگر چه وارث #شعر هزار ساله شدیم/ بزرگ سالی ما را کسی نمی فهمد
#علیرضا_نعمتی
+بیشتر وبلاگ هایی که می بینم آرشیو قدیمی شون برگشته، من چرا از اخر 92م به این ور دیگه بر نمی گرده؟
افسوس بر آن دل كه در آن سوزي نيست
شاید یکی از بهترین درمان های بدحالی های ما همین باشد که صبح برویم سر کار و تا می توانیم کار کنیم و سرمان را شلوغ کنیم و اگر هم عصر نایی داریم و وقتی، آن را هم پر کنیم و سرشار از همه چیز، شاید این همه چیز خیلی هم کارهای مهمی نباشند ولی نیاز فعلی ما اینست که لحظه ای فرصت نداشته باشیم به خودمان، به زندگی مان، به آرزوها و دل درد هایمان فکر کنیم... آدم اگر فکر نکند حالش خوب است، آدم اگر در بیداری فرصت اندیشه نداشته باشد، ناخود آگاه احساس خوشبختی می کند...
افسوس بر آن دل كه در آن سوزي نيست/ سودا زده ي مهر دل افروزي نيست
روزي كه تو بي عشق به سر خواهي برد/ ضايع تر از آن روز تو را روزي نيست
#خيام
تو ، لذت مکاشفه در باغ هاي مست من قفل زنگ خورده جا مانده بر دري
گشاینده تمام گره های عالم
بخواند مرا...
+دعا یادتون نره لطفا...
حتی یکی، یکی، یکی
از نیمه شب گذشته، من پناه آوردم به وبلاگم، خستگی عجیبی در من هست که انگار هیچ چیز خوبم نمیکنه، برادرم میگه باید یه وقت یک ساعته ماساژ بگیرم، حسابی سر حال بیام، اما انگار خسته تر ازینم که بایک روز تو خونه خوابیدن، یه گردش بیرون شهر، یه ماساژ، یه زیارت حالم خوب بشه... اینکه آدم منتظر هیچی و هیچی و هیچی نباشه، خیلی مضحک ه، خنده داره... نه تراژدی ه، گریه داره، حقیقت زندگی این روزها م همینه، از هیچی لذت نمیبرم، هیچ برنامه و نقشه ای ندارم، هیچ دغدغه و ترسی هم ندارم، حتی يه دوست درست و حسابی ندارم، حتی یکی...
+ کاش می شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم/ آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند!!
شایان مصلح
سوال اول از سه گانه امروز
بعد ازینکه یکهو و ناغافل و ناگهانی وبلاگ ها رفت و دیگه برنگشت و ما همه کلی غصه خوردیم، حالا که میشه گفت یجورایی برگشتیم سر خونه زندگی مون، رفتارمون با اینجا، رفتارمون با هم فرقی کرده؟ فرقی میکنه عایا؟
در دلم عکس رخ کیست؟ چرا یادم نیست...؟!
پرواز، پر نمیخواهد، دل میخواهد...
حالم خوب بود، همیشه امام رضا حالم رو خوب میکنه، تا موقع برگشت، دقیقاً تا همون لحظه که اون آقای سرمهماندار با یه سینی اسباب بازی های کوچولو اومد سراغ اون دختر بچه که موازی ما نشسته بود، آقای سرمهماندار انقدر مهربون بود، که دلم پر کشید واسه روزای بچگی مو روزای سفر در کنار پدرم، به سبب شغل پدر، کم سفر نکردم با طیاره، اون پازل های هشت تیکه و عروسک کوچولو های سوت دار، نه تنها قلب منو، بلکه همه وجود منو میلرزونه، اصلا چه معنی داره سرمهماندار انقدر مهربون باشه که آدم یادش بره پرواز دقیق یک ساعت تاخیر داشته!!!
از دست تو در هر غزلم آه زیاد است
چالش اب سرد رو یادتونه؟ برای حمایت از مبتلایان به بیماری نمی دونم چی چی.... تمام اون سر و صداها باعث نشده حتی اسم اون بیماری دقیق به یادمون بمونه... دعوت شدگان دو تا راه داشتن 1- ریختن یه سطل اب سرد روی خودشون و 2- پرداخت مبلغی برای کمک
حالا جالب چی بود؟ همه راه اول رو انتخاب می کردند چون حواشی بیشتری داشت.. بعد چی می شد؟ یک سطل آب از ذخایر زمین کم می شد و تمام...
داشتم فکر می کردم روزه گرفتن هم همینجوری ه؛ برای هم دردی با گرسنه ها و اینا.... دوتا راه داری 1- روزه می گیری 2-مبلغی رو به فقیری می پردازی
حالا جالب چیه؟ بیشتری های ما همون راه اول رو انتخاب می کنیم
پ.ن: این متن را که همین امروز به ذهنم رسید فقط یه تحلیل کوچک در مغز من است و قابل استناد نیست
پ.ن2: امروز که تولدمه ، صبح با خودم گفتم بهترین هدیه ای که می تونم بگیرم مدیریت وبلاگمه... که صبح نشد ولی الان شد. بازم خدارو شکر
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...