نخستین جشنواره وب فجر

سی وِب بلورین سال 1389 از طرف هیئت داوران اولین جشنواره ی وبفجر اهدا می شود به ترتیب به خانم ها و آقایان :

 

جایزه بگیر سال: الهام/حرفهایی که به سختی کلمه می شوند.

برنامه اشپزی سال: شام 8تومانی نازگل/ کاغذ کاهی

برگشت سال: مجتبی/ صفرو نیم

غلط گیر سال: عیسی/ دلنوشت

پدر سال: سعید / گودول

نخور سال : مترو من

کامنت گذار سال: ساغر        با تشکر از  ساعت 25 و ستاره

شیرینیِ سال:شیرینی تولد امام عسگری (ع)

قهر سال: وحید وب گپ

عاشق سال: رضا / پرشان

تبلیغ مخفی سال:شاهین تهرانی

مخفی سال: مخاطب خاموش/بهروز

داماد سال: پارسا

سرباز سال : مارکوپولو

خداحافظی سال: ستاره

غذای سال: آبگوشت / میترا                       با تشکر از ماکارونی سال                 

فیلتر سال: 25 بهمن

قرار وبلاگی سال: هفت سنگ صفرو نیم

شاعر سال:مشق شب        نوستالژی باز مدرن 
 

افتضاح  سال : انتخابات وبلاگی

سوتی سال : پرشان دختره ...

حرکت سال: دورخوانی کتاب دبیر فهیم

بدترین قالب سال: مجتبی جوانی

بهترین قالب سال: حرف هایی که به سختی کلمه می شوند.

قد قد کننده ی سال: طوطی

چسب سال: محمدرضا/بهشت من

یاسر عرفات سال: کوشالشاهی

لا جنس سال: پندار پارسا/ پرنیان سرد

چاقالوی سال: آفام خودش نیست

عنوان وبلاگ سال: یک لیوان دندان مصنوعی / الی

 جک و جونور سال: کلاغ

سوپرایز سال : عیسی پدر  بنجشگ است

 

و وبنمای طلایی در بخش بین الملل اهدا می شود به:

خشن سال: معمر قذافی

تکان سال: زلزله ژاپن

برنامه ی سال: بفرمایید شام/من و تو 1

ویدئوی سال: اونکه ساسی مانکن هندی میشه دنبال دختره می دووه...

چهره ی ضد هنری سال: افتخاری

چهره ی هنری سال: مهرنوش

هوس باز سال: برلوسکنی

ناشناخته ی  سال: یارانه

شوک سال: قبض گاز

حراجی سال: کاپشن رییس جمهور

ضرب المثل سال:................ آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

عزل سال: منوچهر متکی

سفر سال: تهران-ارومیه

شرکت سال: هواپیمایی ملی ایران

نویسنده سال: پائولو کوئیلو

تعظیم سال: رییس شرکت bmw

نقاش سال: بابا شاه

محبوب سال: لیدی گاگا

منفور سال: افشین قطبی

آهنگ سال: بری باخ بری باخ /منصور

خودکشی سال: پهلوی

ترشوریده ی سال: امپراطور دریا

درجه هزارم سال:  فارسی وان

 ساز سال: ترمین

شی ء سال : دریل شارژِی 8214

و در انتها:

وب نویس و وب محبوب سال به انتخاب شما متعاقبا اعلام خواهد شد..

 

 ۱ حرف هایی که به سختی کلمه می شوند

۲آقای صفر و نیم

۳یادداشت های  دبیر فهيم

می رسد اینک بهار

ابتدایی که می رفتم... با خودم فکر می کردم سال 1380 که برسه چه اتفاقی خواهد افتاد.. چقدر بزرگ شدم و چه تغییر ها و تحولاتی در زندگی ام رخ داده و...

یه فالی بود بچه ها می گرفتند با زنجیر نقره و کتاب حافظ ... هر بار که زنجیر می چرخید برای یک سال می شمردند تا سال ازدواجشان مشخص شود...

یادم هست برای یکی از بچه ها که به سال 82 رسیده بود همه با هم واااااااااااااای...اوووووووووووووه...هر هر و کرکر..........

خلاصه سال ها گذشت و از 1380 به 1390 هم رسیدیم.....

حالا سال 1390 می رسه و هنوز فکر می کنم برای ازدواج انگیزه ای ندارم که هیچ بازدارنده های بیشتری هم منو احاطه کرده اند.


ولی نا خواسته آغوش بازی برای پذیرش سال نو دارم... سال پیش رو با همه ی اتفاقاتش دوست داشتم...

توجه: به زودی پستی از بهترین ها و بدترین های وبلاگستان در سال گذشته خواهم نوشت.. لطفا به کسی بر نخوره و جدی نگیرید ...


بالن قرمز

یکی از اختراعات بشر که از گذشته ها برام خیلی جالب بوده و هست ، بالن است........

مخصوصا بالن سواری... دروغ چرا سوارش نشدم تالا ولی احساس می کنم اینکه فقط با نیروی هوای گرم بشه بالا رفت و پرواز کرد و سفر رفت و جابجا شد... خودش خیلی جالبه...

خلاصه دیشب در مراسم زنده نگه داشتن سنت های ایرانی یک بالن قرمز را هوا کردیم ..خیلی هم پرفشنال..رفت آسمون... عکس هم گرفتیم ولی هم دورو برمان خیلی شلوغ است هم اینکه شب و تاریکی و نور کم آتش انطرف پشت بام کفاف عکس را نداده...


فقط اینکه حس فوق العاده ای داره.. ازین پس هفته ای یک بالن هوا می کنم ... حالا منو با خودش نمی بره که نبره(نیشخند)

البته بچه تر که بودیم با کیسه زباله هم بالن می ساختیم...

حالا چرا اسمشان بالن آرزوست نمی دانم؟؟


+ قبض گاز این دوره 440 هزار تومان(تعجب + وحشت)

+ فرود اولین بالن در ایران   اینجا

این سه شنبه ها

سه شنبه ای که به آخرین چهارشنبه ی سال می رسد ..فرق بزرگی با سه  شنبه های دیگر دارد.....


نصیحتی در کار نیست: امشب رو خوش بگذرونید....

+ دلخور نامه ای برای زمین   اینجا

آنا یوردوم

گونلر وار که  قلبیم پیس توتولور... بیوک ننمه، آتاما... تورکی دانوشماقا.....

آنا دیلیمه، آتا یرلریمیزه، تورک لرین عزاداریقونا، توی لارونا، تورکی اویناماقا، اوخوماقا، حیدربابانون کتابونا اورییم تنگ اولور...

تورکی دانوشماقوم یاخچی دییر، تهران دا دونیا گلمی شم ، بویولموشام، اما هر دن آنا یوردومی ایستیرم...

یایون آخیرلاریدی ،77ایلی، آتام،آنام، من، باجیم گتمیشدیک آذربایجانا... کهلیک، داغلار، آغلاقان،ساوالان،شیخ صفی، قره حلوا،فطیر،ساوالان بالی،گامیش گلی،گردنه حیرانا،...           یادومنان چوخماز. سوراکی ایلی دای آتام ماشین دالوندا اوتورا بیلمدی....


حیدربابا ، یولوم سنن کج اولدی
عمروم کچدی گلممه دیم گج اولدی
هئچ بیلمه دیم گوزللرون نج اولدی
بیلمزایدیم دُنگه لر وار ، دونوم وار
ایتگین لیک وار ، آیرلیق وار ، ئولوم وار


حیدربابا ، گون دالوی داغلاسین
یوزون گولسون ، بولاخلارون آغلاسین
اوشاخلارون بیر دسته گل باغلاسین
یئل گلنده ور گتیرسین بویانا
بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا

گئدين دئيين خان چوبانا      گلمه‌سين بوايل موغانا      
گلسه باتار ناحق قانا          آپاردي سئللر ساراني         بير آلا گؤزلو بالاني             

آرپا چايي درين اولماز            آخار سويو سرين اولماز        
سارا کيمي گلين اولماز         آپاردي سئللر ساراني        بير آلا گؤزلو بالاني             

آرپا چايي آشدي داشدي            سئل ساراني قاپدي قاچدي          
هر گؤره‌نين گؤزو ياشدي                آپاردي سئللر ساراني                  بير اوجا بویلی بالانی                       

 

سوراداکی سوز: بو یازموش متنی ترانسلیت المیجیم... سوروشمیوز.

سوراکی ایکیمچی سوز: حیدر منیم آتاموندا آدیدی... حیدر بابانی بونا خاطیر چوخ ایسترم...

دنیای بی صاحبِ ما

یه پسر جغله، از یه دختر 13 ساله عکس می گیره و بهش میگه من ازت عکس ناجور دارم(کامپیوتری درست کرده) باید بهم پول بدی...

***

نزدیک 500 تومان پول و یه گردنبند و اعصاب پدر مادر دختربچه برای گم شدن اینهمه پول از خونه.... و سر به هوا بودن دخترشون(در مرحله اول فقط گمان می کنند دوست پسر داره و نگرانند) فقط قسمتی از ماجراست.

***

پدر و عموی دختر می رن جلوی در خونه ی پسر ، بدون آبرو ریزی جریان رو با پدرش در میون می گذارند و معلوم میشه بار اولشم نیست و پدر و عموی پسر تا می خوره می زنندش.....

***

ظاهرا جریان ختم به خیر میشه........ ولی دو ماه دیگه اون دختربچه باز گول نمی خوره؟

اون پسر که به پول مفت عادت کرده ، بازی رو تکرار نمی کنه؟

***

پ.ن:ما از چه دنیایی تا به اینجا جون سالم به در بردیم ها.........


+ طرز کار چرخ خیاطی  اینجا

باز باران با ترانه...

یادتون هست چقدر التماس می کردیم تا خدا یه بادی ، بارونی ، برفی ، چیزکی بفرسته؟؟؟


حالا که نصیبمون کرده، بی منت......... شکر خدارو فراموش نکنیم ها....

لینک های پایین را بخوانید:

+ نامه به ابر: چترم سیاه است برس.

+ بارانی که قدرش را می دانم.


پ.ن: زخمی بر پهلویم است ... روزگار نمک میپاشد و من پیچ و تاب می خورم ... و همگان گمان میکنند که می رقصم...

ایرانی نیستی....

ایرانی نیستی داغ نکنی...

ایرانی نیستی سند تو ال نکنی....

ایرانی نیستی...

بسیار دیده و شنیده ایم که فنجان و بالش و پتو از هواپیماهای داخلی بر می دارند و می گویند حقشان است... همه اش در ازای صدهزار تومان پول بلیط...

امان از روزی که عادات زشتمان را با خود از خانه برون ببریم... شرممان نمی شود؟ آبرو داری سرمان نمی شود؟

این یک داستان واقعی ست:

در سفر با یکی از هواپیماهای اماراتی...با کارد وچنگال فلزی(نه طلا و نه نقره) از مسافران پذیرایی می شد.

روی آنها حک شده بود که نباید از هواپیما خارج کنید و مخصوص استفاده در هواپیماست.

موقع گذر از گیشه ی شناسایی، دست کم کیف 50 نفر از ایرانی ها صدای بوق دستگاه را دراورد...

آنها را به صف کردند...

کیف هایشان را یکی یکی گشتند... کارد و چنگال ها را بیرون میاوردند و در سطل زباله می انداختند...

ملیت های دیگر... چپ چپ نگاه کنان و پچ پچ کنان می گذشتند....

تک تک ما استینمان را بالا زده ایم تا فرهنگ و آبروی ملی مان را چرک و کثیف نشان دهیم.. هر چند همینم هست.مبادا جایی نذری بدهند سر هم دیگر را می شکنیم... در عزا 40 روز اتراق می کنیم خانه صاحب عزا و در عروسی 2ساعت در سالن و زنها برای هم و مردها هم برای هم.... همه چیز برعکس و مسخره...

پ.ن1: ایراد به کیفیت و امنیت سفر های داخلی ربطی به این پست ندارد پس نگیریدش...

پ.ن2: راوی موثق است... کلید نکنید...

پ.ن3: ایرانی نیستی لینکش نکنی.


هفت رنگ

سبز می شوم

سرخ می شوم

سپیده و زرده ام از هم  جدا می شود

...

این روزها رنگ به رنگ می شوم

هفت رنگ می شوم

آیینه و کتاب می شوم

..

شمع می شوم

اسپند می شوم...

***

قد می کشم به سمت نور

آب آب می خوانم برای تو

جان می گیرم و رنگ رنگی می شوم

...

میسوزم و روشن می شوم

می سوزم و بلا به دور می شوم

***

همیشه هفت سین من یکی کم دارد...... سین آخرم باش.


پ.ن1: به زودی عکسی از 7سین شرکت را که با سلیقه خودم ساخته ام به نمایش می گذارم.. فقط هنوز سبزه پیدا نکردم... عجیبه....

پ.ن2: فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد./

ادامه نوشته

قالی هایی که در خور شهر ما بافته نمی شود.

با تقدیر و تشکر فراوان از بخش تبلیغات و روابط عمومی و تبلیغات اسلامی و ... هر قسمت مرتبط و غیر مرتبط... حقوق بگیر در شهرداری که بخش اعظم سوژه های وبلاگستان و چندین پست طوفانی و جنجالی را برای اینجانب فراهم آورده است..



میرم سر اصل مطلب؛ امروز یک عدد تابلو بنر خیلی بزرگ (10-12متری) مشاهده کردم با این مضمون:

زکات زیبایی؛  عفت و پاکدامنی ست.

حضرت علی (ع)


الان سرم رو بزنم به در و دیوار؟؟؟


برای یاد آوری و یا تفهیم جرم مراجعه شود به پست   زکات   


همش یک هفته از اون روز که مخم هنگیده بود نگذشته... تازه همش هم زیر سر این دکی فرشباف خودمان است.

آنهایی را بگو که دلشان به ریاست جمهوری او خوش است.


در ازای همون پست مذکور... امروز همچنان که من سوار تاکسی بودم یک حاج آقا پشت سر من نشست....

آقای راننده نه گذاشت و نه برداشت ضبط رو روشن کرد... شکیلا:

وقتی میایی

صدای پات از همه کوچه ها میاد

انگار نه از یک شهر دور

که از همه دنیا میاد

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگر تورو داشته باشم به هر چی می خام می رسم

قشنگترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه

دیدن و بوییدن تو

نه من تورو واسه خودم نه از سر هوس میخام

عمر دوباره ی منی تورو واسه نفس می خام.........


ارغوان

گاهی زبان از شرح حالی باز می ماند و مطلب ادا شده از دیگری زبان روح و روان می شود...

این شعر را اتفاقی دیدم، برای حال و هوای این روزهای شهرم و دل های نه چندان شاد هم وطنانم :

نفسم مي گيرد
 که هوا هم اينجا زنداني ست
 هر چه با من اينجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من که چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد 

ارغوان
 اين چه راز ي است که هر بار بهار

با عزاي دل ما مي آيد ؟


"هوشنگ ابتهاج"
جا دارد  از فیلم "به رنگ ارغوان"  "ابراهیم حاتمی کیا" یاد و تقدیر کنیم..

 + چرا نفس نکشیم؟

حریق

آتش نشاني را خبر كنيد

دلم بدجور مي سوزد..

بگوييد آب زياد بياورند

گلي كه كاشته بودم تشنه تر از آفتاب است..


پ.ن: میشه لطفا وقتی در صف ATM  می ایستید، همگی با هم کله ها و چشمتان را مشغول فعالیت جاری ننمایید؟ نمیشه؟


بعد اضافه شد: زن بودنم در طول تاریخ گم شده است.. حالا هر روز شلوار می پوشم و صبح به صبح برای کسب پول از خانه برون می روم... از زن اسطوره ایِ جهان و آمیزش نامش با زمین ؛ اینک چیزی باقی نمانده جز پوشیدن چارقد و خوردن قرص های جلوگیری از بارداری....

8 مارس؛ روز جهانی زن گرامی باد.


+ متولد شد: دومین موی سپیدم.

فردا که من نباشم

تا حالا شده برای مرگ خودتون گریه کنید؟

_  من سالی یکی دوبار دچار این سندروم می شم...



امروز 16 اسفند وارد دهمین سال درگذشت پدرم میشوم.. تصمیم داشتم یه شرح کامل از اون روز بنویسم تا یه جورایی تخلیه ی روانی بشم.. ولی منصرف شدم..

متن  رو اتفاقی برای امروز آماده کردم ولی خب بی مناسبت هم نیست انگار...

ادامه نوشته

عروسیِ محال

سلانه سلانه

دامنش را جمع کرد

کفش های پاشنه بلندش را بیرون کشید

موهایش را با گیره ای سبز پشت سرش محکم کرد

اماده حرکت شد

این عروسِ زمستانی

...

رفتن از آنِ او

و آمدن از آنِ دامادی یه لا قبا

نو رس

و تازه جوانه زده

...

دیر کردی آقا بهار

عروس سپید پوش در جاده ی رفتنست.


این شعر انقدر زیباست.. زدم روی دیوار اتاقم که مدام بخونمش...

در می کده

در میکده ام : چون من بسی اینجا هست
 می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
 اکنون گویم که نیستم بیخود و مست
در میکده ام
دگر کسی اینجا نیست
 واندر جامم دگر نمی صهبا نیست
مجروحم و مستم و عسس می بردم
 مردی ، مددی ، اهل دلی ، آیا نیست ؟

"مهدی اخوان ثالث"


در شرکت

در شرکتم ؛چون من بسی اینجا هست

نت حاضر و من نبرده ام سویش دست

باید امشب ببوسم این دایال آپ را

اکنون گویم که نیستم خائن و پست

در شرکتم

دگر کسی اینجا نیست

وندر جیبم دگر کمی اسکن نیست

بی پولم و خسته و فلافل خوردم

مردی ، مددی ، اهل دلی ، آیا نیست ؟

"الهام ابنات واحد"


پ.ن: فقط می خاستم ادای شاعر هایی رو در بیارم که رو شعر مردم معر می سرایند و این نوشته ها ارزش دیگری ندارد.

پ.ن2: سخت بود.. خوشم نیومد.. نشد اونطور که باید می شد..

هم.جنس.گرا

يه سوالي هست گاهي بدجور ذهنم رو مشغول ميكنه !

یکسری (نه همه) قوانين اسلامي مطابق ذات بشر،علوم طبيعي و تجربي و منطقي ست.

مثال: غسل ميت يا حلال گوشت و حرام گوشت..

ولی تعدادی از قوانین بدجوری با عقل سلیم جور در نمی آید.

از نظر علم؛ گرايش به همجنس بيماري نيست، ارادي هم نيست. به نظر کارشناسان و روان شناسان کافر و معاند اسلام این گرایش مانند گرایش به غیر هم جنس طبیعی می باشد.

هرچند اغلب ادیان الهی مثل اسلام این مسئله رو نفی کرده اند ولی در مواردی از قوانین مسیحیت پذیرفته شده...


درباره تعریف قانونی ،شرایط احراز جرم و اجرای حد  مربوطه اینجا بخوانید. (اعدام و سوزاندن در آتش هم انجام میشه..)

بحث اصلی اینه که  آیا باید به چشم جرم به این موضوع نگاه کرد؟؟؟

پ.ن1: منظورم هم.جنس.بازی نیست.

پ.ن2:مبادا درباره نویسنده و کامنت گذار ها قضاوت کنید.

مملکته داریم؟

هرقدر هم که رِئیس خوب و منطقی و آدم حسابی باشه....



چه معنی داره من هر وقت نیم ساعت دیر می رسم.. تمام هیئت مدیره با من برسند آخه؟ هوم؟

زکات

زكات روي زيبايت تماشاي تو ميباشد. علي(ع)

اين حديث كه صحت و سقمش بر ميگرده به برچسبي روي در اتوبوسي كه ديروز سوار شده بودم. كلن شعارهايي مثل: خواهرم حجابت/برادرم نگاهت رو بي معني ميكنه.

يك عمر سر كار بوديم.

ازين پس از ديده شدن نهراسيد/ از نگاه كردن باكي نداشته باشيد..


طلاق

آمار طلاق در سال 89 نسبت به زمان مشابه سال گذشته اش 10 درصد افزایش یافته...

پیچ را می پیچاند....

قدیما حرفا شیرین چون عسل بود
میون مردم این ضرب المثل بود:
از یه گل بهار نمیشه
بی وفا که یار نمیشه...

طلاق یعنی بی وفایی به کانون زندگی و فرزند؟ و یا وفا به وجود خودت؟؟؟


استخدام

من اگر قرار باشد روزی در گزینش یک کارمند نقش داشته باشم..حتما خطش رو امتحان می کنم..

خانم محترم فرم رو پر کردی.. اونهمه هم توضیحات نوشتی.. به جون خودم یک خطش رو نمی تونم بخونم.. خدا خیرت بده تحصیل کرده ای آخه ... الان بزنم چش خودم در بیاد یا بزنم چش تو رو بترکونم؟؟؟


پ.ن:جمعه صبح هوا برفي ست.

+  این یک پست سیاسی نیست.

سورمه ایِ یافت نشدنی

واقعا یکی از سخت ترین کارهای زندگی ام خرید تنهایی و از همه مهمتر خرید کفش است....

از وقتی خواهرم را تقریبا فرستادیم خانه بخت........... تنها ماندیم... تک و تنها.......... هر وقت یه جورایی مجبور می شم که خرید کنم صدبار می رم و مغازه ها و پاساژ هارو می گردم...... میرم داخل پرو می کنم و میام بیرون......... سالهای طولانی با خواهرم همراه می شدیم و سلیقه همو می دونستیم و خرید راحت و دلچسب بود.......

ولی انگار بدجوری تو این موضوع  به تنهایی رها شدم.... هفته ی پیش رفته بودم کفش بخرم... دو بار تمام مغازه های خیابان صفا(سپهسالار) را گشتم.... نه کیفیت / نه ظاهر .........

 

یک لحظه دلم خواست همونجا بشینم زمین و گریه کنم... ولی خب کسی از درون نهیب زد :نباید تسلیم شد.........

 

گشتم و گشتم و دست آخر کفشی تقریبا مطابق با تصور ذهنی ام پیدا کردم(طرح کلاسیک ،پاشنه پهن و کوتاه، سورمه ای)...و وقتی که رسیدم سر حساب کردن و چونه زدن باز جای خالی (پدرم/ برادر بزرگم  و خواهرم) رو حس کردم.

فقط 8 تومان تخفیف......... انصاف نیست. پدرم همیشه می گفت کفش یه لنگه اش سودِ..........

حالا تصور کنید بعد از خریدن کفش شروع کردم به گشت و گذار برای یافتن کیف سورمه ای مورد نظر... چشمتان  روز بد نبینه... نبود که نبود... یکی گفت هفته دیگه..... یکی می گفت همینو ببر پیدا نمی کنی......

نخریدم......

تا اینکه این هفته به یک مرکز خرید دیگر مراجعه کردم... یه آقایی بود که سالها پیش ازش خرید می کردم ازین پاساژ رفته بود... کیف و کفش هاش کمی گرون ولی چرم و با ضمانت هستند...... آقاهه منو شناخت... بهتره بگم :پیدام کرد.

یک کیف نویی داشتیم، که از همین دوست قدیمی کفشش را خریدیم... دو روزه می پوشمش... (تصور کنید در بارانی مثل دیروز افتتاحش کردم)

این دوستمون هم گفت هفته بعد زنگ بزن... کیف و کفش سورمه ای میارم......

حالا این همه سختی بکش... مامانتم همش بگه چقدر کفش می خری.... چقدر کیف می خری....

این روزها آدم دردشو به کی بگه؟؟؟

بعد اضافه شد: دیروز با همکارانم حرف می زدیم، بحث اینکه ماها تفریحی جز خرید نداریم... بهترین و شیرین ترین کارمان اینه: شام بریم بیرون...  بریم فلان پاساژ بگردیم... بریم گوشه ابرومونو ازین طرف بکشیم اون طرف... بهترین حالت و ماندگار ترین شکل همین خرید کردن است.

کار دیگه ای نیست... کافه؟ شهر بازی؟ کاباره؟ اسکی؟ کارتینگ؟ بیلیارد؟ یا همه چی گرونه... یا مردونست.... یا نیست..... مهمونی ها  هم که همش شده؛ جلسه و روضه!



پ.ن:عکس آخر هیچ ربطی به هیچ کس و هیچ چیز ندارد... دلمان خواست اینجا باشد.

پ.ن2: تمام جمعه های آخر سال می نشینم و برای کیف های جدیدم، کیف موبایل چرمی درست می کنم.


+ مسیر وارونه

عاشقانه ی حیوانی

خواستنم از تو كمتر نيست 

ولي تو كجا و من كجا

تو يك كرگدني و من يك دلفين

تماس با تو پوست تنم را خراش ميدهد

اگر بخواهي مرا ببوسي عاج ات(شاخ ات) ،چشمانم را به در خواهد كرد

اگر به دنبالم بيايي زير آب نفس كم خواهي آورد

چه ميگويم!

تو كرگدني و من دلفين

ما دوست هاي خوبي هستيم ولي خانواده نخواهيم شد

خواستنم از تو كمتر نيست

چه ميگويم!

خانواده نخواهيم شد

پس دوست داشتنت را در پنجه هايت بگير و بگذار دوستي مسالمت آميز دو گونه حيواني اسطوره شود

و دوست داشتنت را در پنجه هايت محدود كن تا روحم از عشق بي نهايتت نهراسد


نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها


+ فهمیدین یا دوباره بگم؟

+ بازیگران در جشنواره فجر                 2                   4            5



ادامه نوشته

آخرش که چی؟همیشه کم میارمت

سير كرايه ها اينجوري پيش بره، يه پرايد ٤_٥ توماني ميگيرم ، تسويه ميكنم ؛خط آزادي_سيد خندان كار مي كنم. 


واقعا كه ايران خودرو بسیار شاد و خندان است و خجالت نميكشه، تيزر تلويزيوني هم پخش ميكنه،كارت هديه پارسيان ٤ماه،ماهانه 25 تومان. فقط ميخاست منو بي آبرو كنه،پسش دادم. 


بعضي ها راحت ديگران رو بي آبرو ميكنند،بعضي ها راحت آبرو و اعتبار پيدا ميكنند. 

اين مهرنوش(كه لابد داستانش رو با فرزاد حسني شنيديد/با توجه به اينكه باردار هم هست) با دوتا آهنگ بدجور تركونده:همین که مینویسم و به واژه میکشم تو رو

دوباره بار غم میشینه روی شونه های من

همین که میشکفی مثه یه گل میون دفترم

دوباره گرمی لبات ، دوباره گونه های من

همین که میری از دلم ، قرار آخرم میشی

دوباره زخم میخورم ، دوباره باورم میشی

همیشه کم میارمت، نمیشه که نبارمت

 

گریه فقط کار منه ، تو اشکات رو حروم نکن

به واژه ای نمیرسی ، اینجوری پرس و جو نکن

فاصله ها ماله منن ، تو فاصله نگیر ازم

بمون که باورت بشه گریه نمیشه سیر ازم

همیشه کم میارمت ، نمیشه که نبارمت


باران هم نمي بارد، نمي بارد تا يك روز من چترم را فراموش كنم. 


فراموش نخواهم كرد ،بار اولي را كه نگاه گِرد و قلمبه ات در نگاهم گره خورد. 


گره هاي زندگي ام،گره پاپيوني ست، فقط كافيست يك نگاه بياندازم و با يك دست بازش كنم. 


خواهر دست و دل باز رو ببین: براي برادرم يك دختر كنفي باحال هديه خريدم.

همه را گفتم كه بگم:....

فرصت ثبت نام تمام شد.


یک نفر از ته دل با صدای خود من می گوید:

«فصل دیدار مبارک بادت

لحظه هر لحظه بهاری دگر است»

آی از قافله ی سبز شدن جا نمانی دل من ...


كودكم كه امكان وجود ندارد

امروز از آن روزهايي ست كه نبودنت خلائي شده و همه وجودم را گرفته

جاي خالي ات را در دلم احساس ميكنم

من تورا ميخاهم ولي داشتن تورا حق من نميدانند

وجود يافتنت در من معجزه ايست كه ميتواند مرا ب خدا مومن كند

ولي با خلقش چه كنم؟

حسوديم بر مريم هر روز بيشتر ميشود

ديشب از فراغت گريستم

تو سهم مني،از زندگي؛ ولي ندارمت

دلبندم تو در دل من،ميان دستانم و بر روي سينه ام نيستي

من از تو دريغ شدم و تو از من

كودك من گمان ميبرم اين روزها از زندگي ام بهترين وقت بودنت بود

اما افسوس براي وجود بخشيدن به تو بايد تو را با دیگری شریک شوم

چه كسي لايق است که تو را با او به اشتراک بگذارم؟

تويي كه روحت را با تمام خوبي هاي دنيا صيقل خواهم داد، تويي كه زيبايي ام  را وارث خواهي شد، چه کسی شايسته توست،كيست كه تو از به دوش كشيدن نامش براي يك عمر به خود ببالي؟

من تو را براي خود ميخواهم، جاي خاليت را در دلم احساس ميكنم

كاش كاش امشب به خوابم بيايي تا يقين كنم چشمان چون عسلت كپي برابر اصل چشمان مادرت است و انگشتان كشيده ات ..

براي من فرقي ندارد دختر باشی یا پسر، تو از من ، در من و با مني

تو از گوشت و خون و شيره ي جانم نمو ميكني

...

و این افسوس ادامه دارد.

+1    +2     +3


پ.ن: در زندگي ام داشتن عشق را بر داشتن همسر مقدم دانسته ام/ ولي با نياز داشتن يك روح ،روحي از من در كالبدم چه كنم!

تو محرم هر رازی

1 یه آقایی هست اغلب که می رسم سر خیابون تا سوار تاکسی بشم،منتظر تاکسی ایستاده. تقریبا هم مسیریم.. هر چند کمی بعد از من پیاده میشه..

تقریبا همیشه حواسش هست که من صندلی جلو بشینم.

امروز من هنوز به گذرگاه تاکسی ها نرسیده بودم که منو دید باورم نمی شد باز در جلویی رو باز کرد ،مسیرم رو پرسید  ،اجازه داد من بنشینم و خودش رفت عقب.

بعید می دونم شناختی از من یا خانواده ام داشته باشه... آشنایی ما فقط همین هم مسیری صبح هاست.. ولی چون عادت نداریم خوبی کردن های مردم رو بی قصدو غرض باور کنیم... هنوز کمی بهش مشکوکم.


2 یکی از بهترین احساس های آدم وقتیکه کاری انجام بدی و رئیس با رضایت بگه :الهام، خودشه من همینو می خواستم. اونوقت تا خونه برسی در پوست خودت نمی گنجی...


3 یک حس خوبه دیگه اینکه، برادرت 206 بخره و کارت هدیه پارسیانش رو به الهام عزیزتر از جانش هدیه کنه..


4 همیشه احساس می کنم، این اسفند طفلک یجورایی قربانی رسیدن فروردین میشه.. از رسیدنش تا تموم شدنش ،فقط یک چشم برهم زدن وقت هست... بدو بدو /گاهی خرید/گاهی خانه تکانی/گاهی مراسم سالگرد پدر/ امسال +عروسی پسر خاله+برنامه ریزی تبلیغات در سال 90...

همش فکر میکنم برای انجام تمام کارهای اسفند امسال به 30 روز وقت اضافه احتیاج دارم.

5 نیت می کنی، می گی: "یا حافظ شیرازی، تو محرم هر رازی و..." ، ولی ناخن انگشتت روی محدوده خاصی از صفحات بالا و پایین می ره. واسه همین، غزلی که باز کردی، خیلی بهت نمی چسبه!

تو کار انگشتت دخالت نکن، همین طور حافظ...


پ.ن: در همین فاصله که اینو می نوشتم......رئیس منو صدا کرد و بهم پاداش داد.... به کائنات اعتقاد دارید؟

قرمز

بنظرم هیچ چیزی مثل یک رژلب قرمز نمی تونه یه دختر رو فِرِش، سرحال ،شنگول و خوشحال و دوست داشتنی نشون بده.........

موندم چرا توی بازار پر شده از رژ لب های کرمی و مات و قهوه ای و صورتی کمرنگ و بنفش و ...

رژلب مثل لاک فقط و فقط قرمز..........

همه ی اینها رو گفتم که بگم وقتی موهامو فرق چپی باز می کنم و مقنعه سورمه ای سرم میکنم و رژ لب قرمز و البته چشم های طبیعی و بی آرایش خودم........... حس فوق العاده انرژیک بودن من رو احاطه می کنه...

حالا میخاد به امروز من حسودیتون بشه، میخاد نشه......


+ عینک افتابی نباشیم.


هزوارش

2تا تعبیر وجود داره که من خیلی ساده براتون می نویسم:

1 در نوشته‌های پهلوی به واژه‌ها یا بخش‌هایی از یک واژه گفته می‌شود که به زبان آرامی و به خط پهلوی نوشته می‌شد اما هنگام خواندن آنها برابر پارسی میانه آنها تلفظ می‌شد.

هزوارش یک عادت خطی‌است و نه یک عادت زبانی...

2 واژه هایی که در خطوط ایران باستان نوشته می شد ولی خوانده نمی شد، چیزی شبیه همین . ، ؛ خودمان...

که نوشته می شوند ولی خوانده نمی شوند...

و حالا من هزوارش خلقت هستم.. مرا نوشتند الهام... ولی هرگز خوانده نشدم...

 

عزم جامه

عرب هم نشديم.

1300 سال پيش هم دنيا نيامديم.

جنگجوي خوبي هم سراغ نداريم به او شوهر كنيم.

همه اينها چرا؟!

تا شويمان عزم جامه به تن كند و ما با لذت و حظ تماشايش كنيم.

همین حالا که پشت میزتان نشسته اید آرام......

کسانی در خیابان بالایی جان می سپارند.


کوروش بخواب، ........فرعون و مردمان مصر بیدارند...... که ما همه خوابیم.

در برابر یک ترحم طلب

احساس کوفتگی میدونید چیه؟؟؟

الان احساس می کنم مغزم کوفتگی گرفته...


پ.ن: حسود ،کِی خواهد آسود؟

پروردگارا بزرگی قلبم را بر من زیاده مخواه...


پ.ن2: ...

پروردگارا از همین لحظه آرامش ابدی ات را در من جاری ساز تا مبادا بیش ازین حجب و ادب و ملاحتم را تحریک کند...

جیک جیک مستون

وجدان انگاری اون وقت که باید بیدار باشه و جلوی بعضی کارها رو بگیره، می خوابه و اونوقت که باید انسانیت وآبروی دیگران را با سکوت بخره ،بیدار میشه و به رقص و پایکوبی می پردازه.




پ.ن: اگر اسمم رو اینجا نوشتم چون ازش شرمم نمیشه.. اگر عکسم رو میذارم چون از چیزی نمی ترسم.. اگر ادرس محل کار و خونمون رو هم بذارم باز طوریم نمیشه چون....  طلا که پاکه چه منتش به خاکه....

من از نظر شخصیتی احتیاجی به شخصیت دومِ پنهان در وب ندارم.

پ.ن2: من می بخشم چون بی تقصیری.. از خداوند هم طلب بخشش کن..