می خواهم با خدا ازدواج کنم..

صفر شنبه با خدا می رویم کافه ؛ وقتي با خدا مينشينم براي هات چاكلت ،دلشوره ام نيست و به جاي يك فنجان يك كاسه پر ميكنم از معجون، نگران افاده ي خدا هم براي قاشق دهني ام نيستم،ظرف زيادي هم كثيف نميكنيم، تا تهش رو هم ميخوريم.

یکشنبه با خدا در ارتباطم ؛ وقتي با خدا ميخوابم براي عشق بازي هراسي ام نيست، خدا ايدز و هپاتیت كه ندارد، خودخواه هم نيست.

دوشنبه با خدا میرویم شهر گردی ؛ وقتي با خدا سوار واگن مردانه مترو ميشويم باكي ام نيست، خدا انقدر بزرگ است و جذبه دارد ك هيچ مرد كثيفي به من نميخورد .

سه شنبه با خدا بازی می کنم؛ وقتي با خدا شرط بندي ميكنم هميشه برنده ام ، ميگذارد برنده شوم، جر هم نميزند.

چهارشنبه خدا را با خودم می برم سر کار؛ وقتي با خدا ميروم سر كار نگراني ام نيست، مواظب حق و حقوق و بيمه ام هست ، هروقت هم خسته شوم زود مرخصي ام را رد ميكند..

پنجشنبه با خدا روزنامه می خوانم ؛ برایم خبر تحلیل می کند و وقتي با خدا مينشينم پاي حل جدول، پرسش هاي سخت رديف و ستون پانزده را زود پاسخ ميدهد ،اطلاعات عمومي اش حرف ندارد.

شش شنبه با خدا دو دوتا چارتا می کنیم ؛ وقتي با خدا مينشينم پاي حساب كتاب ماهانه ام، پول كم نمي آرمکه هیچ ؛ رسيد اضافه هم مي ماند، پول تو جيبم ميگذارد.

هفت شنبه با خدا می رویم مهمانی ؛ وقتي با خدا ميرقصم ازينكه پسرها نگاهم كنند حسودي نميكند ،  خوب می رقصد و حواسش به خستگی و تشنگی ام هست، او يه پا لرد است شايدم كنت باشد.

هيچ حواسم نبود هفته هاي با خدا هشت روزه است. اصلا حالا که اینطور شد ميخواهم با خدا ازدواج كنم.

خوراک این روزهای من

هر حس سالمی باید به خوبی تغذیه شود وگرنه داشتن روح سالم بسی سخت خواهد شد، خوراک ها بر چند دسته اند:

خوراک چشم؛ تمام زیبایی های جهان ، از صورت زیبا گرفته تا طبیعت زیبا ، تابلوها ی نقاشی و عکس ها ، فیلم ها و تصاویر ، مجسمه ها و کارهای دستی مختلف ، رقص ها و غیره..

خوراک بینی؛ تمامی عطرها شامل عطر میوه ها ، گل ها، غذاها ، گیاهان ، بوی خاک ، باران ، چوب ، عطرهای مصنوعی  ،بوی شیر از دهان شیرخواران، بعضی ها حتی از بوی رنگ ،استن یا بنزین هم لذت می برند و تغذیه می کنند.

خوراک گوش؛ اصوات شامل صدای کسانی که دوستشان داریم ، آواز ها ، موسیقی، صدای شرشر آب ، صدای پرندگان ، صدای خرد کردن کاهو روی تخته چوبی ، صدای جرینگ جرینگ النگوی مادرها ، صدای خندیدن کودکان...

خوراک حس لامسه ؛ مثل لمس حریر ، ابریشم ، گلبرگ ، لمس پوست نوزادان ، لمس کاغذهای قدیمی ، لمس کاغذهای ارزشمندتر مثل پول البته برای بعضی ها...

خوراک مغز؛ که البته راه ورودی اش اغلب چشم ها و گوش ها هستند ، مثل خواندن کتاب و تماشای فیلم و گوش کردن به موسیقی های فاخر و گه گاهی حتی همصحبتی با کسانِ خاصی یا حتی بازی ها اغلب خوراک مغز هستند...

خلاصه که هر کسی با توجه به سلیقه اش ممکن است احساساتش را با چیزهای مختلفی تغذیه کند. ولی اگر گمان کردید می خواهم درباره کتابی که این روزها می خوانم برایتان بگویم اشتباه کردید ، مجله  و روزنامه هم نه ، فیلم و سریال و شو تلویزیونی هم نه ، موزیک هم نه ،سایت یا سرگرمی مجازی هم نیست ،پسر 28ماهه برادرم هم نه،  من می خواهم از مستقیم ترین مفهوم خوراک که به ذهن متبادر می شود بگویم:

1. از میان 20-30 کیلو اناری که خانواده ام در یک هفته مصرف می کنند ، هر شب یکی را با دقت تمام انتخاب می کنم،سرخ و درشت و سالم،تکیه می کنم به پشتی کنار بخاری ، 30-40دقیقه با حوصله میان دستانم بازی اش می دهم ، ذهنم که آرام شد ، انار که نرم شد ، از شکافی کوچک تمام شیره اش را می بلعم ، بعد می شکافمش برای تشریح و از دیدن دانه های سالم در دل انار بهت زده می شوم.

2. دو ظرف بلورین می آورم؛ یکی پر از دانه های تخمه آفتابگردان و دیگری خالی ، تخمه ها را می شکنم و ظرف خالی را از شکسته هایش پر می کنم ، دق دلی ام که خالی شد ، یک لیوان چای می نوشم تا تشنگی حاصل از شوری اش از جانم بپرد.

3. اگر اهل چای سبز هستید توصیه می کنم چای سبز لیپتون با اسانس نعنا را حتما امتحان کنید که عطرش روح انسان را به حظ وافی می رساند.

خلاصه ترش اینکه این روزها عجیب میان خوردن و نخوردن ها گیر افتاده ام و اصلا میلم به کتاب و فیلم و سینما و این قرطی بازی ها نمی کشد. 

پ.ن1: در این پی نوشت فقط خواستم بگویم "النگو" یک کلمه ی ریشه ای تورکی است.

پ.ن2: کودکان کوچک ، شدیدا خوراک مناسبی برای احساسات انسانی اند. کسانی که امکانش را دارند این لذت را از خودشان دریغ نکنند.

پ.ن3: سرگرم شدن با خوراکی هایی که از طریق دهان و حلق وارد بدن می شود به هیچ وجه بد نیست کاملا هم نرمال و منطقی و درست است.(والا)

چشمت کور ، چشم شور

به چشم زخم اعتقاد دارید؟ من چشم خورم خیلی ملسه... والا... پای مبارک را هر کجا بگذاریم از بس تو چشیم ها... یک بلایی سرمان می آید...

بگو یک سر درد ساده یا شکستن و خراب شدن وسیله ای ، یا اینکه مثل آدم های فلج جفت چرخ های ماشین را بیاندازیم آنطرف جدول.... خنده هم نداره...

به جون خودم تقصیر برداشت غلط من از هندسه فضایی و عدم محاسبه دقیق فاصله و اینا نبود از چشم زخم این اجنبی های از خدا بی خبر بود....وگرنه من برا خودم یه پا شوماخرم....

حالا جفت چرخا که غلوانگیز ناک بود ولی یکیش که افتاد، آنهم در آن تاریکی نیمه شب در محله های سوت و کور آخرهای کرج(فقط چند متر مانده بود تا قزوین و ما چارتا بانوی ترگل ورگل که مثلا قصد داشتیم از جشن نامزدی به خانه برگردیم ولی زیرگذر را گم کرده بودیم ، تازه لباس و ظاهر مناسب برای پیاده شدن هم نداشتیم و البته نه جراتش را).. و فقط شرایط من رو در آن حال تصور کنید...

غروب زدگی

به خانه كه بر ميگردم ، غذا ميخورم و چشمهايم را مي بندم. يك ساعت كه نگذشته چشم باز ميكنم و چيزي جز تاريكي نيست، من مانده ام و چراغهايي كه بخاطر من روشن نشده اند، مادرم زير لب صدا ميزند: پاشو ماماني شب خوابت نميبره،پاشو چاي بخور ، ميوه بخور..

كش و قوس ميگيرم و به پنجره نگاه ميكنم،انقدر شب شده كه هولزده بلند ميشوم؛ گويي تمام فرصت هاي يك روزه ام گذشته است.

نميدانم درين فرصت كوچك چه كنم! با مادرم به گپ بنشينمُ كتاب و مجله بخوانم ُ در اينترنت و وبلاگم به دوستان مجازي ام برسم ُ موزيك گوش كنم و تي وي ببينم، لباسهايم را مرتب كنم، دوش بگيرم، موهايم را صاف كنم، كيفم را مرتب كنم ،اينباكس اس ام اسهايم را خالي كنم، شام بخورم، سفره را جمع كنم،كفش هاي باران خورده ام را پاك كنم، چه كنم!

غروب که می شود گویی شیره ای از جانم می کشند گویی ساعت شنی عمرم رو به پایان است

آرزو میکنم دستی ساعت را برگرداند تا خیالم از ذرات آخر آسوده شود...


ای برف ای باران ای اشک

بشور تمام رخت چرك هاي دلم را ،

 سيرآب كن تشنگي تابستان عمرم را

و بخيسان آلوهاي خورشت مادر بزرگم را،

اي برف اي باران اي اشك آسماني،

دلگيري خدايگان از زمين را هق هق بزن

و فضايي را كه شيطان بر آن جا انداخته فنگ شوئي كن

که امواج خوبی اینجا جاری نیست.


پ.ن: غروب زدگی یکی از عوارض بیماری آلزایمر در مرحله دو و سه است.. بی قراری بیمار رو گویند که با تاریک شدن هوا سر می رسد.

پ.ن۲: فنگ شویی علمی مدرن با اعتقاداتی سنتی است برای توزیع و تعدیل انرژزی در محیط.

پ.ن۳: پاییز را بخاطر غروب های زودرس و تمام نشدنی اش دوست ندارl.

انرژي هسته اي

كوچك و كوچكتر ميشوم ، از كوچكي به اتم شبيه ترم ، ميترسم شكسته شوم و دنيايي نابود شود.

پودر سفید طلایم آرزوست

پیش تر ها می گفتند اگر در شروع باران اولین قطره بر کف دستت بیافتد آرزویی از آرزوها برآورده خواهد شد... این شب و روزها چه خبر شده که قطرات باران از تمام وجودم بالا می رود و حتی یک آرزو که نه یک هوس کوچک هم برآورده نمی شود..

***

کنترل سیاه رنگ را می گیرم دستم و تا شبکه 444 بالا می روم ، بی خیال 444 تای بقیه اش می شوم، هیچ تفاوتی با 6-7 شبکه داخلی نمی بینم جز اینکه در این سرما لباس های نا مناسب تنشان کرده اند ، خدا کند مثل من سرما نخورند ، مخصوصا که تماس های حساب شده ای هم ندارند.

***

یک غذایی هست با برنج و شیر و خرما درست می شود که ما به آن میگوییم شیرین پلو ، بدجوری در این هوا می طلبد ، مثل وقتی که می خواهی از پشت پنجره باران را تماشا کنی و می طلبد که ماگ داغ پر از چایی در دستت باشد ، مثل وقتی که در خیابان سرد قدم می زنی و دلت یک ظرف ذرت مکزیکی داغ با پنیر فراوان طلب می کند ، مثل وقتی که رسیدی ایستگاه دوی توچال و یک کاسه عدسی داغ برای خودت جایزه می خری...

***

یک وقت های مثل حالا دوست داری همش بنویسی و یک پست طولانی در دل مجازی خیالت بگنجانی ، ولی تیترهای کوچک مثل علف های هرز مهلت رشد به نهال های ثمر ده نمی دهند...

***
آیا پاسخ عشق های ممنوع همان خیانت کردن است؟

***
یک روزی مثل امروز از فرط سرماخوردگی در خانه می نشینی و حتی یک احوالپرسی ساده هم نصیبت نمی شود. پای اینترنت ذغالی وقت می کشی و باز هیچ نصیبت نمی شود...

***

انقدر سردمه که نه به بانک رسیدم نه به بازار نه به رفیق نه به هیچِ دیگر....

باور كن

ميتوان از باور به همه چيز رسيد،باور دانستن،باور توانستن،باور بودن، باور ديدن و ديده شدن. وقتي سر كوچه عمه ام ينا ي ديوار كاهگلي ميسازند،مردم به مرور زمان ايمان مي آورند و باورش ميكنند ، حاجت ميگيرند وگوسپند نذر مي دهند، وقتي يك ترك ديوار , يك شيشه , يك چاه , يك درخت يا يك اختاپوس به سوال ها و خواستهايمان پاسخ ميدهند كافيست ايمان بياوريم به خود و قدرت هايمان، به توانايي هايمان تا دنيا در دستانمان و مركب حاجات به زير پايمان خوش رقصي كند.

مكاشفه

لب بر لب ميگذارم و هيچ نميگويم ، چشم برهم ميگذارم و هيچ نميبينم ، عطر تنت اما تابم را بي تاب ميكند، هفته به پايان رسيد مرا درياب..

بيده

مهتاب بيش از حد تورا تداعي ميكند ،

شب ها

بدون چشمبند خوابم نميبرد.

پ.ن: اينبار شما بگوييد عنوان پست يعني چه؟