الف تا ی

صبر کن جوجه ام جا مانده است

پاییز

می شمارم یک به یک

چند حرف آخرت را

رو به آخر می رود گویا این الفبا

الف... دال... لام.... ی

به گوشم می رسد این صدای آشنا: نقطه، قلم ها بر غلاف ، برگه ها بالا..

و فردا آزمونی دیگر است.


درباره یلدا همین پست سال گذشته را بخوانید: ضیافت عاشقانه /خورشیدی که دوسش داریم

روز جهانی برادر

از اينكه بيايم و در وبلاگم با آدم هاي حقيقي و مجازي حرف بزنم خوشم نمياد ،يعني اينكه  دوست دارم معمولا حرفهايم  رو با استعاره و ايهام و تشبيه و داستان كلمه كنم ولي امروز مي خواهم خرق عادت كنم ؛

آمدم تا بگويم برادرهايم را دوست دارم ، اصلنشم دل آنهايي كه برادر ندارند بسوزد ، بخاطر وقتي كه در دل مادر بودم دعا مي كرديد دختر باشم ، بخاطر صدها باري كه سوژه عكاسي تان بودم ،بخاطر تمام صبح هاي سردي كه مرا تا مدرسه و بعد ها تا دانشگاه  و بعدتر ها حتي تا محل كار برديد و رسانديد ،بخاطر اينكه مرا با خود مي برديد باشگاه و تماشاگر فوتبالتان بودم ، هر وقت در غياب مادر و پدرمان در خانه گل كوچيك راه مي انداختيد من دروازه بانتان بودم و هر گز بخاطر گل هاي خورده سرزنش نشدم،بخاطر آن يك ماهي كه مادر و پدرمان مكه بودند و من پنج ساله وخواهر سه ساله ام را با مهر نگه داشتيد ، بخاطر اينكه در كوچه كه بازي مي كردم بستني و پفكم را مهيا مي كرديد ، بخاطر تمام روزهايي كه جور پدر را در پرداخت شهريه هاي سنگين كلاس كنكور و دانشگاه آزاد و خريد هاي آنچناني و لباس و كيف و كفش هاي مد به مد كشيديد ، بخاطر اينكه منتظر نمي مانيد من زنگتان بزنم و حالتان را بپرسم و پيش قدميد با اينكه از من بزرگتريد، بخاطر اينكه هر وقت مرا مي بينيد مرا در آغوشتان جاي مي دهيد ، بخاطر اينكه در نظر شما هرگز اضافه وزن ندارم و هر روز زيباتر از ديروزم ، بخاطر اينكه هر وقت خواستمتان بوديد ، بخاطر اينكه از فرداي رفتن پدر هرگز نشكستيد و فرو نريختيد ، بخاطر اينكه اگر فردا برفي و باراني باشد زنگ مي زنيد تا لباس مناسب و چتر فراموشم نشود ، بخاطر اينكه به سبك خودتان مدام قربان صدقه ام مي رويد ، بخاطر اينكه فوتبال و مكانيك و اقتصاد يادم داديد ، بخاطر اينكه هر روز نگران ترافيك مسير من هستيد و دنبال مسير تازه ، بخاطر اينكه من عمه الي ِ چندين و چند شيطون بلاي دوست داشتني و خوشگل هستم كه مثل خودتان مهربان و الي دوستند ، كه يادشان داديد تمام خرده ريزهاي بيرون از خانه را با محبت برايم انجام دهند و وقت آمدن و رفتن بوسه اي هديه دهندم، بخاطر اينكه من از همه تان كوچكترم ولي هميشه مي گوييد آبجي بزرگه ،‌بخاطر اينكه وقتي خسته از كار برمي گردم اگر باشيد برايم چاي مي ريزيد و ميوه پوست مي گيريد... بخاطر كيك هاي تولد ، بخاطر عيدي ها و سوغاتي ها ؛ بخاطر سهمي كه هميشه از حقوق تان داشته ام و اغلب هنوز هم...

نه بخاطر اينها نيست كه دوستتان دارم ، بخاطر اينكه بوديد و هميشه هستيد ، هستيد و تنهايي هاي من و مادر را به موقع مي فهميد و سعي مي كنيد فضاي بودنتان هرگز خالي نباشد...

مي دانم برادرهايم هرگز اينجا را نمي خوانند ولي مهم اينست كه من دينم را ادا كنم ، بخاطر بيست و نه سال با من بودن هايتان سپاسگزارم.


+ ده راهکار پیشگیرانه بیماری آلزایمر

سنگ نمک

دل من اگر آن دریاچه شوری باشد که رو به خشکی ست..

؛

مرغ دریایی چشمانت را کوچ بده به شمال غرب وجودم.

در بهاری که در راه است


و درباره مضمون کامنت های پست پایینی:

خدا هم مرد است./

من از این مرد بیزارم؛


و در وبلاگ دوستم بالیق بخوانید:

فمینیسم _ 2 (فمینیسم لیبرال)

من و حس هفتم

راننده ای  که بی موقع ترمز گرفت ، یک مرد بود . راننده ای که از پشت سر سوار ماشین منِ بیچاره شده ، یک مرد بود. سرباز راهنمائی و رانندگی مرد است. افسر کروکی بکش یک مرد است. مامور خسارت در محل بیمه هم مرد است. برادرم که به داد من می رسد تا بتوانم ماشین را حرکت دهم یک مرد است.

این مرد بازار اجتماعی ،صبح شنبه گریبانگیرم شد.. بعد که رفتم سر کار برای بیش از 10 نفر تمام جزئیات را تعریف کردم. بعد هم در خانه و برای دیگر دوستانم...

به شب نزدیک می شدم و لحظه به لحظه حالم بدتر می شد... تا اینکه تنها شدم ، چند دقیقه به روزی که بر من گذشته بود فکر کردم، چقدر ترسیده بودم ، نه به معنی کلمه وحشت کرده بودم ، قند خونم افتاده بود و لرزیده بودم ولی برای اینکه در میان اینهمه نمادهای مردانگی کوچک نشوم ، حتی بغض نکرده بودم و با شجاعت بارها آن لحظه را تکرار کرده بودم. ناگهان از درون فرو ریختم چون من یک زنم.. زن ها مثل ماهی می مانند که با تلنگری به تنگ بلورشان می شکنند ، بارها بغض کردم و اشک ریختم و در تنهایی ام از ترس دوباره ی گذشتن از آن گذرگاه با خود کلنجار رفتم... در حالی که از درد گردن و ستون فقرات صاف نمی شدم و کلیپس نازنینم شکسته بود و برای مهار گیسوانم بلاتکلیف بودم ، گیسوانی که مرا از این مرد ها متمایز می سازد...

صبح که شد ، دوباره نقاب زنِ شجاع دل را به صورت زدم و سعی کردم با صدای موزیک حافظه ی یک روزه ام را تحریم کنم...

دلم می خواست فریاد بزنم: می خواهم گریه کنم، امانم بدهید.


لیوان مورد علاقه ام پر از چای سبز کنار دستم

پنجره را باز می کنم

صندوق کوچک پر از گلهای سرخ را روی میزی در مسیر باد قرار می دهم

با سرانگشتانم قطرات آب را روی گلبرگ ها می چکانم

پرده های رقصنده در باد ، با عطر گل ها عشق بازی می کنند... گل هایی که تو برایم آوردی...

و عطر را در تمام خانه به اشتراک می گذارند..

لیوان را در دست می گیرم تا عطر و گرمایت را باهم تجسم کنم.

سیاهی پشت پلک هایم ،کمتر از سیاهی شب پشت پنجره نیست ، بیش هم نیست..:

چرا گل هایی که آوردی ؛ گارانتی ندارد؟


بعد نوشت: از میان هزاران مرد جورواجور ، شاید فقط یکی برای زنی صندوق گل بفرستد...

بعد ِ بعد نوشت: روی صندلی داغ و ولرم هم نخواهیم نشست.

بعدِ بعدِ بعد نوشت:شانس آوردید نمی خواستم  پی نوشتی بنویسم...


کافه چی

و

در کافه ی چشمان ِ من بنشین

؛

یک دو فنجان قهوه مهمان باش...




شام غریبانی که شام آخر شد..

ای ماه امشب فراخ تر بتاب.. مبادا شام غریبان پدری باشد... آخر سیاهی این شب ها را شمع های کوچک ما تاب ندارند... ای ماه امشب فراخ تر بتاب ، مبادا امشب دخترکی آسمانی از زمین سیلی بخورد... ای ماه امشب فراخ تر بتاب....

نه ای ماه امشب نتاب ، مبادا بانویی معجر به سر نداشته باشد در میان حرامیان...

ای ماه امشب من و تو بلاتکلیف تابیدن و نتابیدنیم...


+ آن روی سکه

قلی که دیگر دومی نداشت

نمیدونم قبلا گفتم یا نه ولی پدرم در همچین روزهایی رفت.. خوب یادم هست شب هفت پدرم رو قبل از عاشورا برگزار کردیم ، ده سال گذشته ، یادمه اصلا حال خوشی نداشتم ، سرمای اسفند و بی توجهی به لباس پوشیدن ها و حال نزار روحی ام باعث شده بود به بدترین شکل سرماخورده بودم.. شاید نه..حتما بدترین سرماخوردگی عمرم.. میدونم دیگه هرگز به چنان وضعی دچار نمی شم...

آنتی بیوتیک ها هر کدوم قد یه بند انگشت...

بگذریم..

هر قدر دسته جات عزاداری بیشتری جلوی خونه مون توقف می کرد و درگذشت پدرم رو تسلیت می گفت بیشتر مریض می شدم.. تا عصر تاسوعا که دیگه واقعا داغون بودم...

هوا تاریک شده بود به اصرار مادر و برادرم رفتیم بیمارستان.. سالن انتظار پر از آدم هایی بود با لباس های سیاه... یه فضای عجیب سنگینی از ریه ای خالی می شد و به ریه ی دیگری فرو می رفت..

پرسیدیم چرا انقدر شلوغه؟ گفتن یه دوقلو از شهرستان اومدن خونه پدر بزرگشون برای گذراندن تعطیلات و مراسم عزاداری... یه دو قلوی 7-8ساله... یه جفت پسر...

تو همین شلوغی هایی که همه مون خوب می شناسیم و درگیرشیم ، یه موتوری نتونسته کنترل کنه و بچه رو پرت کرده بیست متر اونور تر...

تمام فامیل  و همسایه هاشون اومده بودن بیمارستان...

منکه به زور روی پام بند شده بودم ، داشت سرم گیج می رفت ، یکهو در سالن باز شد و یه پیرمرد سیاه پوش با موهای سپید که فهمیدم پدربزرگ بچه هاست اومد وسط سالن و دستاشو برد بالا و با صدای بلند فریاد زد یــــــــا حسیـــــــــــن  و دو دستی توی سرش زد...

همین موقع همه جماعت 60-70 نفره که اونجا بودن با هم ناله زدند: یـــــــا حسیــــــــن و شروع کردند به زار زار گریه کردن...

و من ندونستم برای بی وفایی قلی که پرواز کرد می گریستند یا برای تنهایی قلی که مونده بود... یا برای صاحب عزای این روزها....

حال من رو تصور کنید که چطور روی زمین پخش شدم...

این روزها بیشتر دلگیر می شوم...

این روزها بیشتر دلم برای پدرم تنگ می شود...

این روزها بیشتر از موتورسواران سیاه پوش می ترسم...

این روزها بیشتر نگران بچه ها ی کوچک سرگردان در خیابان هایم...

قبا قامت

برای دیدنت؛

سیاهی چشمانم تا انتهای سپیدی سر خورده است..

این طلوع است یا غروب؟

در افق نگاهم پدیدار می شوی یا در فلق فرو می روی...

جانا؟!



پ.ن: عنوان بر گرفته از آهنگی با صدای همایون شجریان...

بدترین درد دنیا

کی گفته بدترین درد دنیا ،  زایمان است؟ که این روزها همه کودکان رستم زا می شوند ، آخ که رستم برای خودش یلی بود ، بچه های دو /سه کیلویی الان چه حرفی برای گفتن دارند؟

اصلنشم ما خودمون رستم زا داریم چرا باید بگیم "سزار"ین؟

بگذریم...

کی گفته بدترین درد دنیا درد دندان است؟

کی گفته بدترین درد دنیا سوختگی ست؟

کی گفته بدترین درد دنیا سر درد میگرنی ست؟

کی گفته بدترین درد دنیا دفع سنگ ـه؟

کی گفته بدترین درد دنیا درد بی قاعده ی قاعدگی ست؟

کی گفته بدترین درد دنیا زخم معدست؟

نخیر قرار نیست از درد تنهایی و شکست عشقی و نداشتن ورثه و شکستن دل و این چیزها هم بنویسم:


ازونجایی که هرگز هنجار شکن نبودم، اونوقت ها که مدرسه می رفتم برایم مثل عقده شده بود، تا بعد از آخرین امتحانِ سالِ آخرِ دبیرستان که از دوستانم خداحافظی کردم ... تا امروز شاید همش پنج بار ناخن هایم را از ته کوتاه کرده باشم.. ناخن هام همیشه حتی شده یک ذره  بلند هستند...

تقریبا هر سیزده بدر که مجبور می شم با تحریک و خواست خانواده والیبال بازی کنم اون اتفاق بد برام می افته ،هرچند که من در مدرسه و دانشگاه عضو تیم والیبال بودم ولی خب سالهاست تمرین ندارم...

تا همین دیروز.... چشمتون روز بد نبینه ، دنبال خوراکی های خوشمزه کابینت ها رو پشت سرهم باز و بسته می کردم که ناخن شست (شصت ، شثت ، شسط، شصط، شثط) راستم محکم خورد به کابینت و کمی پایین تر از خط متعارف رستنگاهش شکست ،منم حساس و ضعیف از شدت درد چنان بر خود پیچیدم و مچاله نقش بر زمین  که گویی با تفنگ فیل کش خلاصم کرده باشند....

خلاصه که این انگشت که ابزار مستقیم بازی با موبایل و اس ام اس و تایپ هم می باشد مصدوم گشته و من چون الان دچار هیچکدام از دردهای بالا نیستم  اذعان می دارم بدترین درد دنیا همانا درد شکستن ناخن است.


و امروز 9/9/90 می تونه روز خیلی خوبی باشه.... امروزتون مبارک.

++

+ قانونی برای رعایت کشتن جانها...

+ شهر تشنگان

+شیرزن

هذیان

گرم و سرد كه ميشوم، توهمي سنگين سراغم مي آيد، دست هاي مثل برفم را روي پيشاني ام ميگذارم گويي روي منقلي داغ كباب بناب دود مي دهند، دلم ميخواهد خودم را به مريضي بزنم و يك روز را در رخت خواب بگذرانم، كه ناگاه به يادم مي افتد  من واكسن آنفلانزايم را زده ام و تبش را هم گذرانده ام، پس من تني سالم دارم فقط نميدانم آتشِ در سرم از كجا آمده!

من اهل تظاهر نيستم من همانم كه هربار ميبيني. اگر شاد: شادم و اگر غمگين:غمگينم.

من اهل تظاهر نيستم اگر دوست ، اگر دشمن ، اگر خنثي، اگر سلامت ، اگر بيمار، اگر شرور و اگر مهربان، اگر.. چه فرقي ميكند، مهم اينست كه من اهل تظاهر نيستم و خدارا شكر.


و در يك سريال خفيف آمريكاي جنوبي(که در ماهواره پخش می شود) ديدم؛ يك مرد انسان نما دختري عاشق پيشه را در كليسا قال گذاشت، دختر پس از ساعت ها غم و گريه ، فرداي آن روز دست در بازوي پدرش در خيابان شهر قدم زنان به اهالي لبخند مي زد.. با صدای بلند به استحكام چنین زنی تبريك گفتم.

كاش فقط در لحظاتي چنين باشيم، از دست دادن چنان مردي به حقارت بسياري از اتفاقاتي ست كه ما را در خود ميشكند.
من اهل تظاهر نيستم ؛ من گاهي از هيچ هم مي شكنم. من اهل تظاهر نيستم از سياهي و غم خوردن در اين روزهاي سالم خدا هم بيزارم.

ربط بي ربطي حرفهايم را نميدانم اما امروز اين ترانه آشنا را زمزمه ميكردم: پرنده های قفسی /عادت دارن به بی کسی/ عمرشونو بی همنفس/ کز می کنند کنج قفس/ هركي بريزه شادونه/ فكر ميكنند خداشونه /یه عمره بی رفیقم / با آدما غریبم/ اینهمه نعمت اما/همیشه بی نصیبم.

پ.ن: به زودی پانصدمین پست حرفهایی که بسختی کلمه می شوند از نظرتان خواهد گذشت...

این بلاگفا هم قاطی داره ، پست قبلی رو نشون نمی ده گویا...

سبحان الله..

ما دانه هاي عقيقيم

و

دل به دل راه دارد

تا

مرغ دلي تسبیح گوي وجودي باشد

جانا...

زندگی امروز ، فردا ، پسون فردا...(چراکه نه؟!)

 
امروز: بيداري سنگين و جدايي سوزناك از بالشت ، کار و کار نچسب هر روزی...

فردا : روز تميزكاري ، آرايشگاه و پيرايشگاه، اتوشوئی و ماشين لباس شوئي، واكس زدن كفش ها و شستن جورابها ، كارواش و خالي كردن زباله ها از ماشين و مرتب كردن كيف دستي و بيرون ريختن كاغذ لواشك و شكلات و رسيد هاي اي تي ام از كيف پول و جيب ها

پس فردا: خريد انواع خوراكي ها و سازماندهي شان براي مصرف يك هفته اي: بستني در فريزر ،شير كم چرب،نوشابه و آب آلبالو،آب زرشك و آلوچه در يخچال، پفك و چيپس و شكلات و پاستيل و چوب شور و تافي ها در كابينت و سهم شكلات و نسكافه و چاي محل كار جداگانه بسته بندي و جدا ميشود، گردوي صبحانه و آجيل سهميه بندي ميشود.

پسون فردا: فرصت كتاب خواندن ، 10صفحه جين آستين ، 10 صفحه جامعه شناسي خودماني ، 10تا شعر محمدعلي بهمني و 10تا شعر عربي ،يه فال از حافظ و تيترهاي چلچراغ و..

پسون فرداترش: گوگوش اكادمي، شوك، كشتي كج ، آموزش كباب به خانه بر ميگرديم و

پسون تر ِ فرداش: خواب بعد از كار، صداي موزيك و تمرين رقص تركي واسه روز مبادا، چرخاندن حلقه دور كمر ، تمرين يوگا با خانم توي سي دي ، درست كردن غذاي رژيمي ، سه جور ماسك صورت، كمپرس چاي براي چشم ها، درست كردن ناخن ها، آب كرفس براي چند روز، ماساژ عضله ها با دستگاه و ...

پس پسون فرداش: كوه ،سينما، كافه، تئاتر ، استخر، مهماني اين،تولد اون، عقد كنان اين، خواستگاری اون ، دوره ماهانه، مهمان سرزده، معارفه اين ،توديع اون، همايش، كنگره، نمايشگاه و پيتزا و بلال و ايس پك و قليون و ..

فردای پس پسون فرداش: .....

برنامه ریزی در کارم نیست ، اصلن چه معنی داره آدم روزهاشو تو قالب بریزه و بعد به اون چارچوب ها پایبند باشه... ترجیح میدم بر حسب اقتضای لحظه کارامو انجام بدم و در "حال" زندگی کنم..
شاید در تمامی ابعاد این امکان وجود نداشته باشه ولی خب بعضی ساعات از شبانه روز رو که می تونیم برای خودمون باشیم و نه برای دستورهای مدیریتی و روانشناسی که به خوردمون دادن برای مدیریت زمان و ثروت و سلامت و این حرف ها...

این یک ذره آزادی رو که می تونیم خرج خودمون کنیم از وجود مبارک بنی بشریمان دریغ نفرمائیم...
گاهی یک گردش کوتاه در یک پارک کوچک محلی ، گاهی بازی با کودک خردسال همسایه برای چند دقیقه جلوی درب ، گاهی کمکی ناچیز به متکدی که مطمئنیم پولمان را خرج مخدر خواهد کرد ، گاهی بلند بلند خندیدن بدون توجه به حضور دیگران یا قید های اجتماعی ، گاهی ساعت ها لمیدن جلوی تی وی و بی جهت غرق شدن در خیالات....
این گاهی های دلخواه خودتان را در ازای هیچ از دست ندهید...

پ.ن بی ربط: شیفته ی اعتماد به نفس بعضی هام...