خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

زندگی از آنجایی رنگ گرفت-باخت-

که فهمیدم؛

من و تو ، ما نمی شود

من و او امــــا..

:

در افق دیدم

تن ـت آفتاب ِ سوزان بود

داغ ـش به دلم مانده..

+ کاش می توانستیم،  تب و درد ِ کسی را که دوست داریم به جان خود بکشیم..

++ دلم یک کلبه می خواهد، در میان جنگل. که در گرمای تو از سرمای درختان در امان باشم. دلم یک کلبه می خواهد با تو.

+خانم یا عاقایی که خصوصی میذاری، آدرس نمی ذاری... سلامن علیکم. استفاده از مطالب این وبلاگ فقط و فقط با ارجاع و لینک به مطلب اصلی مجاز می باشد.

اینجوری:من از این مرد بیزارم.. از وبلاگِ "هزوارش خلقت"


و این: عطر سیب    و : "کردن" ممنوع      و حتا این: عاقل تا پی پل می گشت، دیوانه پا برهنه از آب گذشت

Suspended؛ معلق+

کوچک شده ام من

نمی دانم اقتضای سن و سال است و یا برگرفته از شرایط حاکم بر حال و احوال این روزهایم. پیش ازین هرچیز کوچکی مرا نمی رنجاند و از بودن و گاه نبودن آدم ها نمی هراسیدم و سخت بودم و شاید هم سرد...

اینک من شده ام همچون دخترکی چهار ساله که با هر گریه ی عروسک کوکی اش اشک می ریزد و با هر پلک بازکردنش می خندد..

سال ها پیش اگر برادرم مثلا در خدمت سربازی بود و سه ماه یکسره به مرخصی نمی آمد اصلا متوجه گذر زمان هم نمی شدم ولی این روزها از خبر بلیط یکسره اش برای آن شهر در  2000 کیلومتری اینجا دلم بسی گرفته است.

همین حس های مرموز و عجیب مرا می ترساند از توان و قدرتی که در من نیست؛ برای بی تکیه گاه ادامه دادن.

رمز آلود و سرد

همچون "حت شپ سوت"

بنشینم بر تخت روان

بروی دستان برده های عریان

بگذرم از میان فرعون های مرده

.

.

برسم به تلاطم نیل

و شناور شوم در پناه خونخواران ِ ساحل ِ مصر

همه می دانند

برای مومیایی شدن و به ابد پیوستن

باید که از نیل گذشت.


+فانتزی من برای مرگ، گاهی البته.

+"حت شپ سوت" نام تنها زنیست که به مقام "فرعونی" رسید.

به طاقتی که ندارم

نطفه این بار، نا مشروع است

حرام است

بار ِغــم اتـ..

.

.

باید که ساقط شود این حال.

+ غم زمانه خورم یا فراق یار کشم/ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم!

دست من نیس

یکی از راه های فعال  نگه داشتن مغز، استفاده از سمت کمتر فعال بدن است، مثلا اگر راست دست هستیم، باید که بیشتر از حد نرمال از سمت چپ بدنمان استفاده کنیم. این تمرین در کارهای بی نهایت ساده و به ظاهر پیش پا افتاده ی روزمره انجام می شود، مثل برس کشیدن موها و یا باز کردن درب..

بعضی آدم ها هم همینطورند، زیاد در تماس با ما نیستند یا در زمان حضور زیاد فعال به نظر نمی رسند ولی در کنه جریان، آدم های موثر و خواستنی ای هستند...

کشف این آدم ها سخت است مثل تایپ این متن با دست چپ، اما حفظ و ادامه دادنش در آینده به نفع ماست.


شما هم کامنتتان را با دست غیر غالبتان درج نمایید.

+این  اتفاق زمانی افتاد که من بجای حضور در مراسم خاکسپاری یک زن 90ساله، یک سطل اب و وایتکس برداشتم و .... در نهایت دست راستم از کار افتاد و حالا قدر چپی را بیشتر می دانم حتا..

چه باید بکنم..

در این پاییز

منتظر باران نباشید

خداوند تمامی ابرهای باردار را در چشمان من جا داده است.


آهای درختای انار، دیکته ی بی غلط کجاست؟

باید رقم بزنم

یک عاشقانه ی ارام

،

بیرون بکشم

این قلب را از این تابوت چوبی سنگین

  

و مروارید های سفید امانتی مادرم را

بروی تورها بدوزم

نقشه های زیادی کشیده ام برای این خودم و دلم

فقط ؛ یک "تو"

یک "تو" با نفس های مسیحایی کم دارم./


+نفس ت باران است، دل من تشنه ی باریدن ابر...

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من

چند وقتیست

بلندی موهایم بروی سرم سنگینی می کند

حالا که از دست های تو

خبری نیست

در لابلایشان.


کسی چه میدونه امروز از ظهر تا حالا چه برزخی داشتم، پنجمین قرص ّهم خوردم هنوز از خواب خبری نیست.

بختـ ـک

یک نردبان می خواهم ، بگذارم بروی بام، وقتی  شب شد، ترسان و لرزان بروم بالا، دست دراز کنم و ستاره ی بختم را بردارم،  بروبم گرد و غبار را از سر و رویش، خوب که نقره فام گشت و نورانی، باز بیآویزم بر سینه ی آسمان ..

و سیـــر تماشایش کنم تمام این شب هایی که ندارمت.

++دست من نیست، اگر دستام، فقط از تو می نویسه...

+ این بخت است یا بختک!!

چشم هایـــ ـم حتا

من اگر آن مردی بودم که عاشق خودم بودم، خودم رو مجاب می کردم تا مستدام پوشیه(نقاب) بگذارم روی چشم هایم. این چشم هایی که تکلیفشان روشن نیست سیاهند و روزگار سیاه کن و یا عسل اند و شیرین کننده ی ایام و کام ها...
من اگر مردی بودم که عاشق خودم بودم، برای این چشم ها برنامه می نوشتم، که چه زمان طلوع کنند و چه زمان غروب...
که بیهوده هر رهگذری نچسبد در چسب ِ این نگاه و این چشم های لعنتی...
من اگر آن مرد بودم بیش ازینها بر این چشم ها سخت می گرفتم و بیش ازین ها می ترسیدم ازینکه نگاهم دل دیگرانی را که نباید بلرزاند...




امضاء: یک عدد الی خودشیفته،..


+چشم هایم
فقط دریچه ایست به بیرون..
چشم هایم، این روزها
ورودی ندارند.

++ آیا می شود تمام اگر های بالا رابرای چشمانِ کُشنده ی یک مرد هم اعمال کرد؟

قلب هایی که دوستشان داریم.

شاید محبوب ترین و صمیمی ترین دوست ما همین گوشی های دستی تلفن(موبایل) باشند، که لحظه ای از ما جدا نمی شوند و دست کم روزی یکبار آن را شارژ می کنیم، حتا اگر این دستگاه فرسوده باشد باز از هرچیزی برایمان مهم تر است، جا نمی گذاریمش، اگر از دستمان بیافتد روی زمین یا در حجمی آب، نگران می شویم و برایش هرکاری می کنیم تا دوباره نفس بکشد، ماهیت آپشن ها و مادیت دستگاه مطرح نیست، مهمترین خواستنی اش همان تکه کاغذ مستطیلی شکل نقره کوب است که فراوانی ارتباط ما را شکل می دهد..

به آدم های زندگی مان فکر کنیم همان هایی که اگر مویی از سرشان کم شود، جان می دهیم، همان ها که دانه ی اشکشان قلب مان را می شکند، همان ها که برای نفس شان زندگی می دهیم..

بیاییـــد؛

زیاد نه... روزی یکبار هم که شده، آدم های مهم زندگی مان را شارژ کنیم.

منحنی آسمان

لاک های قرمز را پاک کردم و

ناخن هایم را آبی آسمانی رنگ کردم..

چرا!؟

شاید بشود از آسمانی ِ ناخن هایم بالا بروم تا دل ابرهای این روزها که هنوز کم اند و کم بار، که هنوز خورشید و آفتابش می چربند بر خنکای مهر، بالا بروم، دست بسایم بر عرش، بیدار کنم خدای را از قیلوله ی امروزش، چای را که پیش ازین با دیگران نوشیده است، برایش یک لیوان آب زرشک آلبالو مخلوط با نمک فراوان بیاورم شاید دلش را ببرم با این مزه ی بهشتی، بهشتی که نــه، در بهشت مدام شیر است و عسل، من باید خدای امروز را با طعم های تازه اشنا کنم، شاید آنها را هم در منوی میهمانانش گنجاند، این مزه که به دهانش جان داد و گس بودن خواب نیمروزی را پراند، همچون بچه گربه ای از سر و کولش بالا بروم، قلقلکش بدهم و خنده اش را تماشا کنم، شاید هم توانستم کار را به جاهای باریک برسانم و بوسه ای، بوسه ای وسوسه انگیز را بر گودی گلویش بفشارم، از آن جور بوسه ها که تمام تابش طاق شود و خود برای بوسیدن های بیشتر و چه بسا همآغوشی مرا سخت در بر بفشارد و از تنگی آغوشش جانم تا لب ها برایش بالا بیاید و آواز سر دهم..

+خدایا امروز هزارجور دل گویه و حاجت شرعی و غیر شرعی و تند و شیرین و زمینی و آسمانی دارم.

سبز، سرخ، نارنجی، زرد ..

 به برگ ها می اندیشم و به عاقبت آنها... هر برگی عمری دارد و تمام شدنیست.اما فرق می کند برگی باشی که پس از زرد شدن روی زمین بیافتی و خشک شوی و خرد شوی و از تو هیچ نماند و پایانت هیچ باشد.

برگی باشی که پس از زرد شدن روی زمین بیافتی اما ارزشمند باشی با دیگر برگ ها جمعتان کنند، بسوزانند و شب سرد پاییزی ای را بر کسانی گرم کنی.

برگی باشی که پس از زرد شدن روی زمین پای درخت خودت بیافتی، همانجا نرم نرمک به خاک برگردی و باز در بهار به جان ساقه های نو دمیده شوی.

برگی باشی که در سبز روزی، با دستی گلچین شوی و در گنجینه ای از خاطرات برای همیشه نگه داشته شوی.

به برگ ها می اندیشم و عاقبت آنها، که من دوست دارم از کدام برگ ها باشم و در واقع در حال تبدیل شدن به کدامیک از آن برگ هایم.


کاش برگ باشم

باد پاییزی بچرخاند مرا در آسمان، برقصاند مرا

خوب که خنک شدم باز به خاک تحویلم دهد.

+پاییز فصل ِ آرامش من نیست، ازآنجائیکه تابستان متعادل و دلچسبی نداشته ام ازین تغییر فصل و تغییر ساعات و تغییر حالات استقبال می کنم.

+ منتظر یم، منتظر قطرات نویدبخش آسمانی که بشویند غم های بجا مانده از ظهر های کش دار ِ  تابستانی..

حضور کسی در من

روزهای عجیبی ست

باید خودم را تقویت کنم

حتا با این قرص های ویتامین سی..

که در آغاز می جوشند و قل می زنند

و در پایان

حل شده اند طوریکه راه بازگشتی ندارند..

باید حل شوم در کسی که مرا تا پایان با خود ببرد.

+++ انتخاب بانوی برتر وبلاگ نویس