شکافِ کمــ ـر

زن که طلاق بگیرد، باید که سه ماه "عده" نگه دارد تا بتواند باز شوهر کند.

کسی بیاید و بگوید، "عده"ی شکست های عشقی چندسال، چند ماه و چند روز است تا بشود دوباره عاشق شد؟!

+کو تا قامت، از کجی راست کنیم!

گاهی گمان می کنم، از آنجایی که آدم های مجازیِ اینجا، بعضا واقعی شده اند، نوشتن برایم سخت تر شده است، لطفا شما تمام نوشته هایم را تمرین ِ نوشتن فرض کنید. تمرین و بی مخاطب.

+ایمیل قبلی از دست رفته، دوستانی که قبلا با ایمیل در تماس بودیم، خبرم کنند.

+بانوان، دوستای خوبم بروید اینجا، این دوست مارا یاری رسانید، آبرو داری کنید لطفا. زیاد وقتتونو نمی گیره.

. .. ...

می دانم؛

نقطه، یعنی پایان.

سه نقطه، یعنی ادامه دارد...


نمی دانم؛

دونقطه، چگونه بلاتکلیفی ست بر گریبان این روزهایم..

+ گفتـــــی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم/ گفتـم ز تو دیـوانه تر دانی که پیــدا می کنم.

طلا بر بـــاد

چند روزی بیش تا مهــــر نمانده است

کاش این مهر

پایانِ مهر های دروغین باشد.

در مهــری که می رسد؛ مهریه ام کن اندکی از طلای برگ های پاییزی...

+ برگ از درخت وقتی زمین افتاد که گمان کرد طلاست.

یئر گوئون ئوسته یازولوب ئادین..

بیر اینسان لار وار که دونیادان گئدیر بیر گوری ئاد دا گالمیر اونان. بیطرفدن ده بیر اینسان لار وار گوئی اوستونده یئر اوستونده ئادلاری یازولوب.. بیر اینسان لار وار الله ئوزی ئادلارون بئودور و ساخلیور..

هر وقت تقویم ده گئورورم روز پاسداشت شعر و ادب پارسی ، آذربایجانین بئوگ شاعرینن عجین ئولوب..  بیر ایستی گان منیم جانومدا جریان توتور...

حیدربابا ، شیطان بیزى آزدیریب شیطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ایم

محبتى اوْرکلردن قازدیریب‬ کنده است مهر را ز دل و کور گشته ایم

قره گوْنوْن سرنوشتین یازدیریب‬ زین سرنوشتِ تیره چه بى نور گشته ایم‬

سالیب خلقى بیر-بیرینن جانینا‬ این خلق را به جان هم انداخته است دیو‬

باریشیغى بلشدیریب قانینا‬ خود صلح را  به خون آغشته ساخته است دیو‬


+صدای استاد، خان ننه اینجا

+ متن کامل منظومه حیدربابایه سلام(با ترجمه فارسی) اینجا


به مناسبت 27شهریور و روز بزرگداشت شعر و ادب پارسی و روز بزرگداشت استاد محمد حسین شهریار، بزرگ شاعرِ آذربایجان.


دوستانی را که می خوانم، در کوچه خوشبخت خودم لینک کردم، اگر کسی از دوستانم جا مانده خبرم کند.

بگو صیاد آزادم کنـــ ــد

کاش زندگی به سادگی ِ اتفاق ِ زیر باشد:

درب اتومات یک رستوران باز می شود، دو نفر وارد می شوند، پشت یک میز مشترک می نشینند، به نوبت دست هایشان را می شویند، دو جور غذای متفاوت سفارش می دهند، حتا به غذای هم ناخنک می زنند و از نوشابه های همدیگر می نوشند، سیر می شوند، یک نفر میز را حساب می کند و هر دو با لبخند از درب اتومات خارج می شوند.


زندگی یعنی در کنار لحظه های مشترک، لذت ها، سلیقه ها و علایق شخصی مان را حفظ کنیم، به عقاید هم احترام بگذاریم و همچنـــان لبـــــــخند بر لب داشته باشیم.


همیشه بی سبب طلب شدم، چه در سفرهای هرساله ی مشهد، چه غریبانه های زینب، چه لمسِ مسجد النبی و تماشای غروب های بقیع و چه وصالِ خانه ی خدا، همیشه ناخواسته طلب شدم، گاهی شک می کنم به حکمتش، به لیاقتم.
یکی از آرزوهای عجیب من که حتا شایدم در راس باشه، سفر نجف و کربلاست... برایم دعا کنید.

+ما در ره عشق تو اسیران بلاییم  کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم  بر ما نظری کن که درین شهر غریبیم  بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم / امشب دخيل پنجره فولاد مي شوم  در بيستون عشق تو فرهاد مي شوم / یا ضامن آهو! بگو صیاد آزادم کند  تا صحن آزادی شبی باشد پناهم یا رضا !

+یک جور هایی انگار امام رضا از خودمونه، فرق داره برام.. شمام همینطورید؟

از حیرتـ...

به یقین رسیده ام

آن چیزی که آدم ها برایش جان می دهند

عشق نیست

محبت است./

+ آنهایی که پا به پای قدم هایت جان نمی دهند، آنهـــا...

تــو هم بگذر..

کاش کسی پیدا شود

و گِل بگیرد

دهان این شاعر مسلک ِ بیچاره را

که نمی تواند

نمی تواند حرف دلش را بفهماند..

+ندارد، هیچ ندارد، هیــچ..

سورمه چشم

آنگاه که به سِر وجود ت پی ببرم..

در تو غرق خواهم شد.

آنطور که در پزشکی قانونی

مرا از تو تشخیص ندهند./


+  کاش عشق در نمک پاشی می گنجید که هر قدر خواستیم ، خیار زندگی را با آن مزه دار کنیم.

+"آرشیو شهریور 90"


اسیر ـم

زودتر

مرا در آغوش بگیر

صورتم را نوازش کن

و مرا ببوس

ای فرشته ی مرگ...

"آرشیو شهریور 1386"

اینکـ

یک دریا آب می خواهم

برای

فرونشاندن ِ

این تبـ..

این آتش./

امشب

برای مردن

آغوش ِ تورا کم دارم.





"متن دزدی"

دام ما دانه ندارد.

بعضی دردها را نمی شود نوشت، بعضی درد ها را نمی شود گفت، هرگز، هیچ کجا و با هیچکس، چه تلخ ست و چه غریب وقتی نمی دانی کجایی، چه باید بکنی، باید بروی؟ یا بایستی یا برگردی؟ که اینهمه روز را درست رفته ای؟ چه در انتظار توست؟ دل خودت را دریابی یا دل دیگران را؟ نمی دانی حسرت عمر رفته را بخوری؟ یا افسوس روزهای نیامده را.. نمی دانی قدم هایت را بشماری یا سربه هوا بروی؟ سخت بگیری به خودت یا سرخوش باشی با دلت!!

منتظر بمانی یا دل برداری از همه تعلقاتت!! بعضی دردها را نه می شود گفت، نه می شود کشید و نه می شود نواخت، دل خانه می خواهد، صاحبخانه می خواهد، دل آواره ی بلاتکلیف نباید... دلم سنگین شده است، شاید به مثابه یک کیسه سیمان بدبار، دلم بر بدنم سنگینی می کند، باید سبک کنم خودم را، باید از شر این دل، دل بلاتکلیفِ آواره خلاص شوم، نه فروش فوق العاده ای در کار نیست، باید معدوم شود، باید سینه ام از هر چه ندانستن و انتظار بی فرجام است تهی شود، یک جلاد می خواهم، یک جلاد حرفه ای، که بیاید بشکافد این سینه را، بردارد این دل را، سبک کند مرا، شاید پرواز بیاموزم یا حتا شنا کردن در آبهای آزاد را، که بروم، بی چمدان، بی سنگینی، بی کلید، بی آدرس، بی بازگشت.


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

چه خوب نبودن را بازی میکنی..

باید مطلب جدیدی بنویسم، باید خالی کنم این کله را از هجوم کلمات، اما بازی درآورده اند گویا، سخت گرفته اند با من، تلافی می کنند، تمام روزهایی را که بر ایشان سخت گرفته ام، آری کلمات را می گویم، از آغوش شب هایم، از صفحه کلید موبایل و لپ تابم گریخته اند، این روزها در من فقط حرف مانده است، حرف های صامت، شکسته و آنهایی که هزوارش ـند، آنهایی که خوانده نمی شوند، با این حروف هم که نمی شود کلمه ساخت، می شود؟ حرف های تلنبار شده را تصور کنید مانند قطعات پازل، پازلی که از بی محبتی هزار قطعه کم دارد، پازل را پهن می کنم به روی میز و با کنجکاوی جای حروف خالی را می کاوم...



+ شما هم بوی پاییز را می شنوید؟

++ گاهی مایلم ماهی باشم!!
ماهی هشت ثانیه حافظه بیشتر ندارد..
بی هیچ خاطره ای!!!!

عشقبرفــ

عشق همچون بـــرفـــــ است

زمانیکه باریدن می گیرد، نهایتـِ هیجان و شادیست

در طول زمانِ بارش، شیرین ستـ و از زیباترین تصویرهای خلقتـ.

اگر به آن بی مهری کنی ، زود آب می شود و هیچ نمی ماند..

مبادا بروی (برفــ)عشقـ هایی که به زیبایی روی هم جمع شده اند پا گذاشته شود، سیاه می شود و زشت و حتا پارو کردن و رُفتنش هم سختــ..


عشق همچون برفـ است پاکـ و زیبا و ذره ذره اش در بی فصلی، دست نیافتنیــ...

زیر مدار صفر درجه است

منجمد می کند

سوز دارد

نگاهی که از صورت من؛  چرخاندی به سوی او..

+دوستانم، این دوستمون رو در تکمیل پایان نامه اش یاری کنید :)

لطفا توجهتون رو بدید به بخش تکمیلی پست پایینی.. :)