انرژی هسته ای
بی تو
ننگ و عشق و ضیافت
رو به رویم بنشین
...
رو به رویم بنشین
اگر چه مرا جسارت نیست...
"رویا زرین"
+شعر وبلاگم"رویا زرین"
+شعر وبلاگم1- به رییسم به شکل رییسی چاق و کچل و بد اخلاق نگاه نمیکنم، که واقعا هم اینطوریا نیست... خیلی هم خوب و مهربونه و صحبت کردن باهاش کلی "پیش برنده" است.... هم خوش تیپ و امروزی و منصف. می تونم بگم یک انسانِ واقعی... یک لیدر واقعی..
پس حس اینکه اون صفات خاص رییس ها رو داره در من نیست چون رییسِ متفاوتیه...
شده که قبلا به خاطر آزار و اذیت روانی کسی که خودش رو رییس می دونسته از کارم بیرون اومدم.
نه اشتباه نکنید همکار های من به این وبلاگ دسترسی ندارند........
2- ازینکه خودم هم برای کسی رییس بازی در بیارم و بخوام خودم رو عقل کل نشون بدم خوشم نمیاد. بطور معمول هم به کسی نمی گم این کارو بکن یا نکن... یا درباره یک جمع به تنهایی نظر نمی دم و تصمیم نمی گیرم.. خلاف تمام اعضای خانوادم ...لیدر بودن اصلا در خون من نیست.
من برای همراه بودن / همکار بودن / کمک بودن / در کنار و شانه به شانه رفتن با آدم ها خلق شدم...نه جلوتر و نه عقب تر..
این عکس هارو دیدم و به ذهنم رسید ما چندین و چند وقته که یک لیدر واقعی در ایران کم داریم: +لیدر
اینجا تهران است و شب قبل از برف ، تمام خیابان ها و معابر را شن و ماسه و نمک پاش می کنند.
اینجا تهران است و من دیروز درحالیکه سوار تاکسی بودم و از طرف چارراه لشگر به سمت میدان حر می رفتم توانستم تندیس اون آقاهه که هر روز اژدها رو میکشه و برج میلاد ، هر دو رو بطور واضح در بک گراند شفافی از کوه های البرز ببینم.
اینجا تهران است و برادر زاده ی 18 ساله ی من از بو و طعم دود سیگار و قلیان دچار تهوع می شود.
اینجا تهران است و من امروز بدون ذره ای میک آپ سر کار آمده ام.
اینجا تهران است و من ساعت 8 بیدار می شوم و ساعت 9 پشت میزم نشسته ام.
اینجا تهران است و اغلب راننده های تاکسی هنوز کرایه هایشان را گران نکرده اند.
اینجا تهران است و برای اسکی و فوتبال و پینت بال و موج سواری و بیلیارد و دوچرخه سواری و صخره نوردی و ... امکان فراهم است.

اینجا تهران است و ما علاوه بر برج آزادی ، برج میلاد و پل جوادیه را هم داریم.
اینجا تهران است و هر کس دلش میخواهد پارتی می کند و هر کس دلش می خواهد هیئت می رود.
اینجا تهران است و برگزاری کنسرت های موسیقی ممنوع نیست.
اینجا تهران است و با یک اس ام اس 9 تومانی دل دوستی شاد می شود.
اینجا تهران است و نان و میوه و گوشت و شیر و تقریبا همه چیز در دسترس ما هست، برق و آب هم قطع نمی شود.
اینجا تهران است و دیگر کودکانمان به شیشه قطار های گذری سنگ نمی زنند.
اینجا تهران است و خیلی چیزهای زیادی برای خوشحالی ما وجود دارد به شرطی که تمام آنها را در لحظه دریابیم....
هستند کسانی که فقط در حال نق زدن هستند و ایراد گرفتن.
اینجا تهران است و بدی ها و مشکلات آن را را انکار نمی کنم ولی بیایید شاد زیستن رو هم تجربه کنیم.
اینجا تهران است و ما تمام بدی های آنرا در تمام این سال ها تحمل کرده ایم ، چرا یک لحظه از خوبی های آن لدت نبریم.... بهانه های زیادی برای لبخند زدن هست.
پ.ن: لطفا کسی نیاد بگه: اینو نداریم ،اون گرونه، این کمه ، اون سخته.......موج منفی نفرستید.
پ.ن2: کارنامه احمد شاه قاجار.
آنقدر دل آشوبه هایم حرف در حرف می شود که خواب هایم را هم پر کرده اند.
تنهایی خودم در قبال تنها نبودن مادرم.
این همان دیوار دفاعی ذهن من است که تمایل من برای دوستی های ساده را هم کور میکند. شاید انتخاب من همین باشد.... ماندن من ، همیشه ؛برای مادرم.
پ.ن1:؟؟!
پ.ن2: بالهایم را در هیاهوی زمین جا گذاشته ام. بال تازه ای می خواهم.
اينكه از كسي اونقدر خوشمون بياد كه بخواهيم باهاش دوست شيم؛ معنيش عشق نيست.
در استفاده از كلماتي به اين حساسي بيشتر دقت كن. گمان نمی کنم عشق طي يك هفته دوبار آدم رو مبتلا كنه.
A Great JAPANESE
Proverb:
"If one can do it, U too can do it,
If none can do it, U must do it."
آقا جان این دبیر فهیم ما در پاسخ به انتقادات شدید ما به اخلاقیات مردها یک پست زدند.. نزدیک به 20-25 تاش الکیه ولی ما لینک می دیم جالبه برید و بخونید و نظر بدید.....
آخه ما که خونه و کارمون هردو پایین شهر است.. تا دیشب برف درست و درمون ندیده بودیم که...........................
دیشب که از پنجره آویزون شده بودم تا برف روی سرم بریزه.... یک حس شدید لذت همه وجودم رو پر کرده بود..... مثه اینکه تا حالا برف ندیده باشم.
یه توضیح کوچیک درباره پست پیشین:
1 بطور یقین که من از هر مردی که این صفت های گاهن کوچک رو داشته باشه بیزار نیستم.. بلکه از صفت هاشون بیزارم. وگرنه همونطور که گفتم حتی نزدیک ترین مرد ها به من هم بعضی از این صفات رو دارند.
2 این صفات چند دسته اند؛ اونها که قابل اغماض و چشم پوشی اند و حل شدنی. مثل مدل مو و عادات پوششی.
اونها که بسیار زشت و وحشتناکند ولی چونکه من دقیقا در دنیای بیرونی دیده ام ، لازم دیدم که بنویسم.مثل طلاق زنی برای سفارش ران مرغ.
صفاتی که داشتنشون برای من ایده ال محسوب میشه ول اینکه کسی حائز اون صفت نباشه مطمئنن باعث انزجار من نیست. مثل سوال سخت های جدول.
چندتایی ازین صفت ها جا مونده که بطور متمم در ادامه ی همون پست اضافه کردم.
3 اگر به کسی برخورد مهم نیست، چون من مخاطب خاص نداشتم و هر چی دلم بخواد تو وبلاگم می نویسم.
کسانی که به جای نقد این صفات به نقد روحیه ی من پرداختند واقعن که..........
4 من خودم فکر میکنم این مطالب می تونه یه راهنما یا تلنگر باشه برای بعضی عادات بد روزمره ی آقایون.
5 بسیار استقبال می کنم اگر کسی هم پیدا شود و چنین نکاتی رو درباره زنها بنویسد.(به شرطی که فقط به ابتذال نپردازد چون توضیح واضحات خواهد بود.)
بگذریم......
برف تا وقتی برفه، دوست داشتنی و مهربونه.. وقتی آب میشه و دیگه برف نیست آزار دهندست.
100 مورد از مواردی که من رو از یک مرد بیزار میکنه در ادامه مطلب نوشتم. خواندنش خالی از لطف نیست.
برای تمام این موارد مصداق های بیرونی دارم. بیش از اینها هم می تونستم بنویسم ولی دیگه مزه اشو از دست می داد.
![]()
پس پیشنهاد می کنم سر فرصت برید سراغ ادامه ی مطلب و با حوصله ی تمام بخونیدش.
هربار که در دستم جای می گیرد
ذرات طلایی
خانه را طواف می کنند.... 13/10/86

وقتی کار میکنی هر چی لباس می خری سر کار می پوشی(مثل بارونی جدیدم که چون جایی برای رفتن جز سر کار ندارم مجبورم از شنبه بپوشمش دیگه..) و فرسوده میشه ،وقت نمی کنی یه کافه بری یا سینما....
بطوریکه من حتی گاهی برای آرایشگاه رفتن و بعضی روزها برای حمام رفتن هم زمان و انرژی کم میارم....
آخه این درسته؟!

*خدایا تو با آنهمه ثروتت.... تمام ثروتی را که سهم من است که من می دانم خیلی زیاد است و در شاءن توست چون کم اصلا بهت نمیاد.... همین هفته برایم بفرست، ایمان دارم که از ثروت تو چیزی کم نمی شود.
پ.ن: خط اول رو کلی گفتم.
پ.ن2: می رم که قرص چای سبز بخرم فعلا...
دارم حس میکنم هر روز به تو وابسته تر میشم / تو انگاری حواست نیست دارم دیوونه تر میشم
یه حالی دارم این روزا نه آرومم نه آشوبم / به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم......

بگو با من چیکار کردی که اینجور درب و داغونم / نه گریونم نه خندونم مثل موهات پریشونم
من از فکرو خیال تو همش سردرد میگیرم / سر تو با خودم ، با تو ، با یه دنیا درگیرم .........
یه حالی دارم این روزا نه آرومم نه آشوبم به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم.
آهنگ هفته؛ "اجرا: ژوان باند"

خدا رو 100هزار مرتبه شکر صبحانه و ناهار مهمان شرکت هستیم.. شام هم وقتی می رسم مامان یه چیزی حاضر کرده و چون فقط یک وعده غذا خونه ام معمولا غذاهای خوشمزه و مورد علاقه ی من...
وقتی غذا هست برای خوردن.. ایراد می گیریم که من اینو دوس ندارم و اونو دوس ندارم... با ماست و ترشی و نوشابه هم حجم غذامون رو به زور افزایش میدیم....

کار به جایی می رسه که یه صبح سرد زمستانی روی وزنه خانگی می ایستی و می بینی نخیر تنگی لباس ها دروغ نمی گفتند و 7-8 کیلو اضافه وزن داری.(شکلک گریه)
چیزی نمونده شبیه خرس بشم.. شایدم شدم و بی خبرم...
خلاصه از امروز رفتم تو رژیم... برام دعا کنید(شکلک التماس)
حقوق مبارک رو هم بگیرم ازین قرص لاغری گرونا می خرم که کمکم کنه...
چای سبز می نوشیم و....
5شنبه ها هم اگر از شر مهمانی های بخوربخور خلاص شوم یک پیاده روی ، چیزی....

هفته هایی هم که کتاب خوانی نداریم، جمعه صبح ها میروم دربند... اصرار نکنید با من بیایید... گروهی باشد آخرش منتهی می شود به رستوران و کباب و کافه و بستنی... نمی خام باهام بیایید( شکلک بغض)
خلاصه آخرش مانکن می شویم مثل این عکس: 
نه مثل این عکس: 
نه فکرهامو کردم بهتره باربی بشم؛ آخه باربی بشم چشمام آبی میشه و موهامم همچین مواج و طلایی

برف آشتي ست
گلوله اش نكن...
پ.ن: منتظر پیشنهاد های رژیمی و طلایی شما هستم..
گاهي ويار ميكنم و هوس عشق و عاشقي خواب رو از من ميگيره..
وقتي مياد و ميشينه جلو چشام و دستم توي دستش گرم ميشه ، يه جور ترس يا
فوبياي اعصاب خردكن مياد سراغم كه انگار قراره اپولو هوا كنم.
يه تو دهني به خودم و ويارم ميزنم و..
و تموم.
پ.ن1: از تنهایی بیزارم ولی به قول شاعر : از تنهايي مگريز/ به تنهايي مگريز/ گهگاه آن را بجوي و تحمل كن.
پ.ن2:کاش بلد بودم هر وقت لازمم می شد گریه کنم.[گریه لازمم شدید]
پ.ن3:معذرت می خام.********

کاش قرصی ، شربتی ، چیزکی بود که آدم رو عاشق میکرد . این روزها هول دادن افاقه نمی کنه.
فقط و فقط وقتی که در کنار کلمات دیگر قرار بگیرند ، وقتی که با صوت و لهجه همراه شوند، وقتی گوینده را بشناسیم و وقتی معنا در ذهن هر دوی گوینده و شنونده یکی شود.. آنوقت است که از هم تفکیک می شوند، شناخته می شوند و شخصیت می یابند....
و وقتی هویتشان از دهان یا ذهن گوینده بیرون جهید تازه می فهمند چقدر از هم دورند ، چقدر فاصله دارند و متفاوتند....
قربت کجا و غربت کجا....
غریب اگر قربت بیابد بی معنا می شود. آشنا می شود و از غریب بودن فاصله می گیرد. غریبِ قریب دیگر غریب نیست.
قربت اگر بر کسی محاط شود هرگز طعم غربت را نخواهد چشید.
غربت نبودن قربت است و قربت نبودن غربت است...غریب ،قربت ندارد و قریب غربت ندارد.
انسان بودن هم به همین سختی و پیچیدگی ست... مثل همین که میگن فاصله عشق و تنفر یک قدمه...
فاصله ادم بودن و نبودن هم سر سوزن بیش نیست... مزاحمت با مراحمت یک نقطه فاصله دارد و هزار مثال دیگر....

آدم در بهشت قریب بود یا غریب؟؟ حالا آدم غریب است یا قریب؟
ادم اگر بتواند انسان باشد... اگر بتواند.....
به قول یکی از دوستان چقدر سخته آدم در شهر خودش با هم نوعان خودش باشه ولی احساس غربت بکنه.... مثل اینکه انگار کسی منتظر شنیدن صدای ما نیست... کسی به ما گوش نمی دهد....
حتي اگر شده امروز يك كار كوچك انجام بديم: صدقه اي، كمكي، سر زدن به ي فاميلي، تلفني ب يك دوست قديمي، نميدونم ديگه خودتون ي فكري بكنيد.

شكرت خدا
بزن باران بزن خيسم كن ....
واژه هاي مهربان و كهنه ام
براي تو
رنگ سرخ عاشقانه ات براي من
من تمام مي شوم
تو ادامه مي دهي
خورشید، هیمه ای است مدور که در من است
یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است
و چشم های من، خاکستری ست که از عمق های آن
ققنو س های رنج جهان می زایند

تنهایم
از آن زمان که شیدایی خجسته ام از من ربوده شد
"رضا براهنی"
ویژگی این پست و ادامه ی مطلبش این هست که یک کلمه اش رو هم خودم ننوشتم همش کپی ست...
در این کتاب که نزدیک ده سال پیش خریده ام (از نمایشگاه کتاب) نقاشی های بسیار زیبایی هست و با زبان بسیار ساده به تشریح موضوعات علمی و انسانی برای گروه سنی نوجوانان می پردازد..از معرفی قاره ها، شرایط اب ، جنگل ها و بیابان های معروف، گونه های گیاهی و خیلی چیزهای دیگر و در نهایت شغل ها و نهاد ها و ان جی او هایی که در راستای حفظ کره زمین به عنوان زیستگاه انسان فعالیت می کنند.

هر از گاهی به این کتاب سر می زنم و تلنگری میشه برای حفظ پاکیزگی آب و خاک و هوا...
ما انسان ها با خودمان هم لج هستیم، برای آلوده نکردن هوا ،نریختن زباله در محل زندگی ،تبدیل آب به فاضلاب و ازبین بردن کلی گونه های جانوری....... فقط و فقط هم بلدیم غر بزنیم که چرا کثیفه؟ چرا جمع نمی کنند؟ چرا و چرا؟
چیزی که در کودکی ذهن من رو مشغول می کرد این بود که تفاوت زمین و دنیا در چیست... آنطرف کره زمین را می گوییم: اونور دنیا.... مردم کره زمین را می گوییم: کل مردم دنیا.. 2تا خیابان را که مجبور شویم برویم می گوییم: تا اون سر دنیا رفتم و برگشتم...
ولی من می دانم که دنیا بر زمین محاط است و زمین زیر مجموعه ای از دنیاست .... ولی هنوز در گفتمان هایمان کم و بیش اشتباه می کنیم... و در کل آیا تعریف درستی از هر دوی اینها وجود داره؟؟
اگه می تونستی از هر کس یه صفت برای خودت برداری از من چی بر می داشتی؟؟
البته بماند که من خودم معمولا که نه، هرگز جواب این گونه پیامک هار ا نمی دم و اونها رو به دیار باقی میفرستم....
ولی حالا بد هم نیست شما قبل از اینکه جواب های دوستان من رو در ادامه مطلب بخونید خودتون هم یه جوابی بدید....
اگر هم جواب ندید اشکال نداره من ناراحت نمی شم... حق دارید از بس که این کار لوسه....
برای شروع یک کار تجاری البته به صورت شراکتی قدم های اول رو برداشتیم برای ما دعا کنید.
این یارانه ها بسی باعث هرج و مرج شده اند؛ هر کس هر قدر دوست دارد از ما مسافر ها کرایه می گیرد...
می ترسم وقتی مردیم کرایه ی کافی نداشته باشیم تا بهشت زهرا برویم....

این سامانه شعر نو را فراموش نکنید / سمت چپ زیر ساعت رو میزی قشنگه....
راستی من یه سوژه درست حسابی میخام برای نوشتن... بس است از بس از خودم نوشتم.
آمدیم یک پست بزنیم و برویم.. کعبه را سوزاندند ، آسمان هم شکافت.
مانده ام چرا این روزها که دین خدا شرحه شرحه شده است آسمان در جایش نمی جنبد!.... پناه بر خدا.
همیشه عاشق سیاه پوشی و شیک پوشی کعبه ام....

یک سامانه شعر نوی راندوم زیر ساعت زنگدارم همین سمت چپ تعبیه کرده ام... هر بار که بیایید یک شعر جدید خواهید خواند.... اگر علاقمندید.. فراموشش نکنید.
دوستان بخاطر هم دردی تان در پست قبلی بسیار سپاس گزارم.
دو متن کوتاه و خواندنی در ادامه مطلب را از دست ندهید.
امروز صبح سوار تاکسی شدم:
-سلام
-سلام بابا
راننده تاکسی هایی که مثل پدر ها هستند مرا دیوانه می کنند...
بعد وبلاگ دوست مان دبیر فهیم و یادگاری که از پدر مرحومش دارد. مرا یاد دست های پدرم انداخت که همیشه یک تسبیح بلند در آن می پیچید..
بعد وبلاگ دوست مان کاغذ کاهی و لینکش به کسی که واقعا نمی شناسمش ولی پدر وبلاگستان می نامندش....
دلم برای اخم هایش ، برای آنوقتی که هر شب قرص هایش را به دستش می دادم، برای هرشبی که تا بالشتش را من مرتب نمی کردم خوابش نمی برد... برای گرمای وصف نشدنی اش تنگ است.
وقتی آخرین بار داشت از خونه میرفت..(می رفت مسجد) صدبار به دل لامصبم افتاد یه چیزی بهش بگم.. هنوز باورم نمیشه که نتونستم... کوتاهی کردم... دیگه بر نگشت.
احساس می کنم اینها پیام هایی ست از طرف کائنات ... .. ولی چی؟کمکم کنید.
حالا من امروز تا شب بشه و دلمشغولی دیگری بیابم چه کنم؟
یلدا و کریسمس هم می گذرد..
بر ف که هیچ...
با را ن هم که هیچ...
با د هم نمی وزد... که هیچ
سر دمان هم نمی شود.
اسفند هم می رسد و هیچ.

شاید باید همگی جملگی جمع شویم جور شویم بنویسیم نویسه هایمان را به آب دهیم به رود دهیم...
شاید باید آرزویی برآورده شود.
شاید باید این بار جویبار سرداب یا رود پر آب برآوردکننده حاجات شود.

همگی دعا کنیم؟ همگی نامه بنویسیم؟ کی پایه ست؟ مثلا می شه در یک حرکت نمادین همگی چتر هایمان را باز کنیم و منتظر بشینیم و دعا کنیم و از خواص و فواید باران شدید و برف ناگهانی حرف بزنیم.
-سلام
-برام سوغاتی بیار.
-ایشالله
-ایشالله نه،آره
این اولین مکالمه ای بود که امروز شنیدم.
آخرین مکالمه ی دیشب هم این بود:
-پُ تِ قا
-پرتقال رو ببر خونتون مامانت برات پوست می گیره.

از سر بلند عشق بر سر دار بگو
بگو از خونه بگو از گل پونه بگو
از شب شبزده ها که نميمونه بگو
بگو از محبوبه ها نسترن هاي بنفش
سفره هاي بي ريا روي سبزه زار فرش
ببین اي دوست ببین....... که دلم تنگ شده
رو زمين جا ندارم آسمون سنگ شده!

دلخورم / دلگیرم / از همه بدتر دلتنگم... بدجور.
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا....نجواهایت تمام فضای گوشم را پر می کند و من تو را بو می کشم. با سر انگشتانم لمست می کنم. تو سردی مثل برف، با صدای دستانم آب می شوی، ذوب می شوی مثل شیشه.
شکل می گیری، کریستال می شوی. نور از تو، از وجودت گذر می کند. تو از آیینه شفاف تر می شوی.
من تو را در خودم دوباره خلق می کنم. تو مخلوق صوت دستان منی. تو سراسر صدایی مثل شکستن کریستال در آب.

تو با چشمان بسته، پرواز می کنی.... به سوی من.
ما با هم اوج می گیریم، بالا می رویم، صداهایمان در هم می آمیزند، صدای من عاشق صدای توست. صدا ها رجز می خوانند و به بی نهایت می روند و ناگهان در فرالمسی از لذت؛ "سکوت" جهان را می شکند و از میان لب هایمان متولد می شود.
ما برای همیشه ،برای ابدیت، برای جاودانگی صداهایمان را با هم آمیخته ایم و فرزند نامشروع؛ سکوت را ساخته ایم.
و "سکوتِ" من و تو تا زندگی جریان دارد، جور فریادهای ما را خواهد کشید.
* بعدا کوتاه شد.
این روزها با غلظت زیادی میل به نوشتن و بهتره بگم تایپ کردن دارم... گاهی ازینکه از رشته اصلی ام دور شدم دچار شک می شوم، وقت نمی شود آنقدر که لازم دارم بنویسم ، دلم پر می شود از حس و تمام سرم پر می شود از کلمات... در ازایش این روزها بیشتر حرف میزنم، این بیشتری را دوست ندارم.. کم حرفی از ویژگی های خاص من است.. از آن ویژگی هایی که دوستش دارم و مرا با آن می شناسند.
خوشگل نیستی که هستی.. خوش تیپ نیستی که هستی... تحصیل کرده نیستی که هستی... تو دل برو نیستی که هستی.... حقوقت از اکثر این پسرا بیشتر نیست که هست.... معتاد هستی که نیستی.... سیگاری هستی که نیستی.... کچلی که نیستی....دماغت عمل لازمه که نیست... خلاصه بازم تو دل برو نیستی که هستی....
گفتم: عاشق نیستم که نیستم.
گفت: عشق مزایده ای که به درد نمی خوره.. یکم دل بده.. یه روز خودش با یه نگاه .. نه.. با یه نیم نگاه همچین قلپی میوفته تو دلت که نمی فهمی از کجا خوردی...
بعد از کلی اخم و سرزنش که دختر حسابی(منظورش دختر دکتر حسابی بود البته) که برای عشق یابی آگهی نمیده اونهم تو وبلاگ خودش(نیشخند من) من رو از بررسی نتایج و اعلام آنها باز داشت.
خلاصه بیشتر از همه شرمنده خودم شدم و بنا به توصیه ی دوستم از ادامه ی بحث انصراف می دهم تا از خیل انصراف دهندگانِ این روزها عقب نمانم.(باز هم نیشخند)
باشد که با دعای شما عزیزانِ دل همان نگاه یا نمیدانم نیم نگاه را تشخیص بدهیم... خسته شدیم از بس تشخیصشان نمی دهیم و بیخودکی عاشق نیستیم.

