بدون عنوان

قهرم می آید.

ناز کردنم می آید.

نوجوان که بودم مادرم می گفت تا وقتی ناز کن که نازت خریدار داشته باشد.

حالا این روزها دلم می خواهد الکی بگم که می رم تو بگی نه نمی تونم، این روزها دلم می خواهد یکهو سورپرایز شوم ،دلم یک اتفاق ویژه می خواهد.

 دلم می خواهد کسی پایه ی تمام کسالت هایم ،تمام بد غلقی هایم ، تمام لوس بازی هایم ،تمام ولخرجی هایم، تمام تنبلی ام برای سر کار نرفتن، تمام ساعت هایی که جلوی آیینه می گذرانم ، تمام زمانی که صرف ساختن یک غذای رژیمی می کنم، تمام وسواسم برای انتخاب یک دست لباس مهمانی، تمام بد سلیقگی ام در گوش سپردن به موزیک ، تمام غصه خواریم برای کتاب های مفقودم ، برای آب انار خوری های روزانه ام...کسی پایه ام باشد.

بی ربط؛ برای مصاحبه در یک شرکت بیمه ، جلوی جانشین مدیر نشسته بودم: جسارتا مطلقه که نیستید؟  ، من با بی تفاوتی: نه.

بی ربط دو؛ به قول سید علی ضیاء : الهی خودم یه تنه تمام غصه هاتونو پرپر کنم...

عاقل تا پی پل می گشت، دیوانه پا برهنه از آب گذشت

هر چیزی در جهان شامل گذر زمان می شود. بعضی از علوم که در طی قرون وجه کاربردی شان کاملا از دست رفته و به خرافه بدل شده اند؛ مثل تاثیر ماه و ستاره ها در بخت و اقبال و شانس. گروهی دیگر هر سه ماه یکبار آپدیت می شوند مثل علوم تجربی؛ تا بحال چندین نظریه درباره سودمند و مضر بودن چایی یا سرطان زایی موبایل شنیده اید؟

تامل و تحقیق رویش انجام نداده ام ولی می دانم علومی مثل ریاضی هستند که با مرور زمان بهشان اضافه می شود و رشد می کند ،هرچند کاربرد هایشان هم شکل جدید به خود می گیرد.

علوم انسانی اما روند عکس داشته ست؛ عمر کوتاهی از بوجود آمدنش گذشته و روز به روز بر گستره اش افزوده می شود.

ادبیات هم تا دلتان بخواهد رنگ باخته و در راستای رشد زبان ،نفیس ترین کتاب های 500 سال پیش برای یک فرد امروزی هیچ مفهومی ندارد(صرف نظر از متخصصین).

تمام اینها را گفتیم تا برسیم به بخش پر رنگ مکالمات امروزی مان: ضرب المثل ها که در گفتمان هایمان مایه ی فخر فروشی و نیش و کنایه وزبان بازیست.

ضرب المثل هایی هست که از جان و دل گویای منظورند و بلکه چند منظوره به ابراز احساس انسانی می پردازند. ولی بخش عمده ای از ضرب المثل ها امروزه نفی شده اند ،هرچند هنوز هم  کاربرد خودشان را دارند.

ولی اینکه هنوز ورد زبان های مردم عامه اند صحتشان را صحه نمی گذارد.

مثال:  "خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند." این یکی از ضرب المثل هایی ست که من خودم خیلی ازش استفاده می کنم؛ درست که خیلی جاها صدق می کند ولی خب در علوم روانشناسی مدرن ،بزرگترین و نزدیکترین مسیر برای جلب توجه و حفظ و برقراری روابط انسانی همانا همیشه دوست داشتن انسان ها از عمق وجود و همیشه لبخند زدن با پاک ترین نیت هاست.

مثال2: "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" باز ممکن ست در موارد اندکی صدق کند ولی خب در روابط تجارت بین المللی می گویند: باید بهترین محصول را که می توانی تولید کنی برای صادرات اختصاص بدهی.

شاید در مواردی  استفاده های دیگر از ضرب المثل ها به ذهنتان خطور کند ، منظور منم همینست که تعمیم آنها به تمامی موارد صحیح نیست.

مثال3: "بد بره بدتر میاد" این بدین معنی ست که وضعیت بد را با سرافکندگی تحمل کنید و برای احقاق حق زبان نگشایید و برای تغییر دادن وضع نا مناسب ِ موجود دست روی دست بگذارید که هرگز طعم خوشی را نخواهید چشید. به یقین که این فرضیه درست نیست.

اغلب ضرب المثل ها یکدیگر را نقض می کنند. و این نشان از آن دارد که طبق روال همیشه قانون نسبیت در جان ِ آنها جریان دارد. مثلا همین "بد بره بدتر میاد" با " پایان شبِ سیه سپید است"

مثال4:"طمع زیاد مایه ی جوانمرگی ست". شکی نیست که طمع و خواستن های نا تمام، باعث پیشرفت انسان است. نمی شود این صفت را از انسان سلب کرد چون سیری ناپذیری انسان نیازی به دفاع ندارد


مثال5:"چاردیواری اختیاری" . یک نفر پیدا شود و بگوید اختیار 4 دیواری اش را دارد. صدای زیاد ، نور زیاد ، رفت و آمد زیاد ،تعمیر یا ساخت و ساز... برای هر کنش و واکنشی روی چار دیواری ات باید از چپی و راستی و بالا سری و پایین دستی اجازه بگیری و جلب رضایت کنی.

مثال6:"چراغ پای خودش رو روشن نمی کنه" یا " چاقو دسته اش رو نمی بره"... که نیازی به توضیح ندارند.

و بسیاری موارد دیگر.. من بسیاری ضرب المثل های خوب و سنجیده در زبان فارسی و زبان های دیگر را نقض نمی کنم و به عمر مادامشان در میان لب های سخن سرایان ِ جهان امید وارم.

و؛ می شود اما ، ما هم در همین 60-70سال زندگی مان تحلیل نرویم؛ علم مان، معرفت و انسان دوستی مان ،شجاعت و عدالت خواهی مان... می شود تحلیل نرویم که هیچ... می شود پیشرفت کنیم.


گزش

بیچاره لبهایم؛

* من می گزم ؛ مبادا سخنی به نا روا یا شکننده از میان لبهایم بیرون بیاید.

* تو می گزی ؛ مثل چشیدن شهدِ گلهای یاس ،تا از لبهایم کام گیری.

* او می گزد ؛ تا به دنیا ثابت کند که یک خون آشام است.


اینست سرنوشت لبهایی که بوسه را تقدس می بخشد.


کاشت ، "داشت" ، برداشت

صد ها بار شنیده ایم؛

هر چه بکاری ،درو می کنی...

کسی نگفت یکبار؛

اگر کلاغ ها و گراز ها بگذارند.

 حواستان شش دانگ به آفت های مزرعه تان باشد.

قورباغه ای که مرا قورت داد.

از خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون... امروز قورباغه ام رو قورت دادم.

همش دو سال مونده گواهینامه ام از اعتبار بیافته ، در تمام این سالها  هیچ فرمانی نراده بودم ، تا اینکه همین سه هفته ی پیش یک اتومبیل دست دوم را عقد کردم ، تمام این سه هفته هم هر کجا رفتم برادرم را روی صندلی شاگرد نشاندم..

تا اینکه امروز با خودم گفتم باید تمومش کنم، شال و کلاه کردم و کمربند ایمنی را بستم و با زحمت فراوان و الطاف یک همسایه ی مهربان با زحمت بسیار از پارک درآمدم... سخت ترین مرحله برای من همین بود انگار . راه افتادم و از خلوتی شهر استفاده کردم و باورتان نمی شود تقریبا تمام شهر را دور زدم.. البته بعد از یکی دو ساعتی سراغ یکی از دوستانم رفتم و با هم به تور تهران گردی مان پرداختیم . از خیابان کارگر شروع شد تا انقلاب، آزادی، توحید، گیشا، امیر آباد ، جمهوری، ولیعصر، وحدت اسلامی، توپخانه، حسن آباد ، نواب، چمران، صدر، شریعتی و....(بعضی هایشان را هم دوبار دور زدم)

همه اینها شاید خیلی هم نباشدها ولی وقتی بار اولته و پارک کردن هم برات سخت و ترجیح میدی همش در حال رفتن باشی خیلی زیاد بنظر می رسد...

خلاصه که از 15:30 تا ساعت 21 بیرون بودم و به قول مامان یکبار که برم تا پمپ بنزین و برگردم حساب کار دستم میاد.

اولش حسابی هیجان داشت ،شبیه شهر بازی ، یک خرده که گذشت اعتماد بنفس پیدا کردم  و یک دستی فرمون می چرخوندم و پیامک هم می خوندم... همه ی این روند رشد رو هم در همین روز اولی تجربه کردم...


خلاصه ؛ همون حرف اول: می خواستم قورباغه را نوش جان کنم که ماشین سبز رنگ در نقش یک قورباغه بزرگ مرا قورت داد.

و حالا رجوع شود به پی نوشت مطلب پایینی : تجربه های دست نیافتنی زندگی ، لذت های روزمره مان شد.


+ عطر سیب

+فرق های فارغ

عطر سیب

من کتاب هایم را مرتب می کنم و تو هنوز پای میز اتو ایستاده ای ، پیراهن آبی آسمانی با سر آستین های طرح دار را به تن می کنی و از من نظر می خواهی، در حالیکه چیدمان کتابهای جین آستین را بالا و پایین می کنم؛ تا بری و برسی خیس عرق می شی، لک بر می داره، این زیادی روشن نیست؟

به سراغ پیراهن آستین کوتاهی می روی و آن را با دقت روی میز اتو می خوابانی..اتوی داغ را که خاموش می کنی، خودت را در آیینه سیر تماشا نموده و بعد دوباره می پرسی. سوالت را با سوال پاسخ می دهم؛ ارتباط شناسی ،با این چاقی اش، کجا بذارمش؟ فیگورت را عوض می کنی یعنی جواب نداری و جواب می خواهی. پیراهن صدری تابستانی ،شلوار لجنی کتان ؛ کفش و کمربند و کیف قهوه ای سوخته ات را بپوش.

راضی می شوی، با لبخندی تشکر کرده و نکرده به سراغ میز عطرها می روی ،با صدای بلند به گوشت می رسانم؛ جای تو باشم عطری می زنم که رنگ لباسم باشه، عطر سیب سبز...

باز جلوی آیینه ایستاده ای و سر و چشم و دندان هایت را چک می کنی ، قبل ازینکه بپرسی پاسخ را در کاسه ی خیالت می ریزم؛ گل رز سبز ، ازونا که اون دفعه... خودت تا آخرش را می خوانی و سوییچ و کیف پولت را بر می داری و از در بیرون می پری.

من همچنان که قلعه حیوانات ِ دوباره خوانده شده را سر در گم در دستانم دارم ، به رنگ مکمل سبز می اندیشم ، هر قدر چیدمان کتابخانه ام برایت مهم باشد ، گزینش و زیبایی لباس هایم را بیشتر دوست خواهی داشت.

دامن مخمل مشکی فون از زیر زانوانم ،با یک بلوز آستین کوتاه قرمز ِ عروسکی ،لاک قرمز ، صندل جیر مشکی و دست ِ آخر عطر سیب قرمز.. کمی بیشتر از تو وقت می خواهم تا رنگ ماتیکم با رنگ لباسم ست کنم ، موهای لخت شده تا سرشانه و نگین کوچک قرمز در گوش..

هنوز نیمی از کتاب ها روی میز سرگردانند و من از گوشه ی پرده ی حریر آمدنت را رصد می کنم ،تو از آن گوشه ِ تصویر پشت پنجره سبز می شوی و من از شعف سرخ..

پله ها را دوتا یکی بالا بیا ، بلاتکلیفی کتاب ها مرا کلافه کرده است. شربت آلبالو را درون لیوان می ریزم و تو با هفت شاخه رز سرخ آنسوی چشمی خودنمایی می کنی...

می دانستم به این کتاب های تله پاتی اعتمادی نیست.


بی ربط بعدا اضافه شد: گاهی در شروع بعضی کارها سخت تر از توان ما بنظر می رسند ولی در واقع چنین موضوعی وجود ندارد که ما از پس انجامش بر نیاییم. فقط کمی ریسک پذیری کافیست تا تجربه های دست نیافتنی زندگی لذت های روزمره مان شود.

فرق های فارغ

چه سود از سودای نگاهت

زمانی که تشعشغ خورشید برف را سوزان می کند..


چه فرق از فراغت لحظه هایمان

مکانی که اندیشه در گروی زمینی ترین هاست..


***

یک سال و نیم می شود که عقد بینشان خوانده شده، دختر کار می کند و تا به حالا همه چیز را به پای خودش کشیده ست ، نه مهریه آنچنانی ، نه کادو و جواهرات اینچنینی ، پول عروسی و طلا و جواهرات و هدایا و ماشین پسرک را فروختند و خانه ای باز به عقد پسرک درآوردند، دختر باز کار می کند و اقساط را می پردازد، ماشین دختر جور کشِ نیازهای خانواده ی پسرک شده و ...

نه که پسرک نخواهد کار کند، می خواند و آزمون می دهد و تا روزی که درآمدی درست داشته باشد دست ِ کم یک سالی باقی مانده...

چقدر روزگار امروز با آنچه می شناختیم فرق کرده، چقدر مسئولیت ها جابجا شده ، چقدر زن ها یک سر و گردن بالاتر از مردهایشان ایستاده اند ، کار بیرون، کار خونه، شوهر داری، بچه داری، مهمان داری.

دستِ آخر هم : از وقتی کارت بهتر شده ،اخلاقت بدتر شده، تقصیرِ منه که بهت اجازه دادم بری سر کار. در ضمن اصلن درست نیست که همسر من لیسانسه باشه،شروع کن برای آزمون سال بعد بخون برای ارشد.

***

و دیگر هیچ.

بهار نارنج

 داشت برام از تفاوتِ نارنج و بهار نارج می گفت، عطر عجیبی تمام فضای پارک رو پر کرده بود، از یک طرف یاس های بنفش که با رگبار بهاری تمام کف محوطه رو به رنگ کشیده بودند و از طرفی ریز برگ های درخت بید ،هاله سفید رنگی را همراه باد اینطرف و اونطرف می بردند.

دستهامو توی دستاش گرفته بود و صورتش تا بیست سانتی صورتم نزدیک اومده بود، می شد تمام عطر تنش رو حس کرد و بیش از اون گرمای عجیبش که مثه نشستن کنار آتش منو داغ می کرد .

برای اینکه خنک شم کمی فاصله گرفتم و همینطور که تو چشاش نگاه می کردم عقب نشینی کردم، برق چشمای میشی اش یهو عوض شد، کمی دلخوری همراه با بدجنسی رو می شد تویش خوند، باز بهم نزدیک شد ، اینبار کمتر از قبل... دستهامو محکم تر نگه داشته بود و قصد نداشت رها کنه، حس می کردم دست بهترین ماده ی رساناست که اینطور داره می سوزه...

منتظر یک مکث کوتاه توی حرفاش شدم؛ بستنی بخوریم؟

مثل اینکه از برزخ نجاتش داده باشند،با شعف خاصی؛ چرا که نه؟

روی نیمکت های بیرون بستنی فروشی روبروی هم نشستیم ، از اولش سعی کردم دستهامو مشغول بستنی کنم که باز به دستش نیوفتند، بستنی که از نیمه گذشت باز بی هوا دستمو گرفت توی دستش؛ وای چرا انقدر دستهات سردند؟

در حالیکه می خواستم بار نگاهش رو از روی پلکام خالی کنم،همش پایین رو نگاه می کردم؛ دستهای من همیشه یخ اند مثه دستای آدم برفی..

نگاهش رو براق تر کرد و صورتش رو جلوتر آورد؛ اونوقت اگه خورشید بهت نزدیک بشه؟؟!!

به زور دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم ؛ آب می شم، نمی بینی؟؟

"کردن" ممنوع

دچاریم، دچار زبانی که با جانمان دوستش داریم . دچار زبانی که دلمان برایش می تپد، دچار زبانی که از به یغما رفتنش هراسانیم. در کنار آن سر در گمیم؛ گاهی می خواهیم مبتلای دهکده جهانی شویم و فارسی را به انگلیسی می نویسیم ، گاهی از پارسی سخن گفتن دکتر کزازی حظ می بریم. گاهی فردوسی و دوری جستنش از یک کلمه عربی را پاس می داریم  و گاهی بیت های عربی حافظ علیه الرحمه را از طلا نوشته و بر قاب می نشانیم.

گویی خودمان نیک نمی دانیم چه می خواهیم.

به ضعف هایش معترفیم آنجا که یک شیر می گویی و سه شیر می شنوند. آنجا که گفتار با نوشتار تطابق ندارد ، آنجا که نوشتار با خوانش سازگار نیست.

شاید از ایرادات بالا در بسیاری زبان های دنیا دیده و شنیده باشیم و به یقین که در تمامی زبان ها وجود دارند. امروز به موضوعی می پردازیم که بسی روزها دغدغه ی گفتمان ما می شود ، بزرگترین اشکالی که من بر این زبان و زبان رانانش وارد می دانم اینست:

اغلب افعال با کلمه ای صرف می شوند که معنی مستقیم ِ خوابیدن ِ یک زن و مرد تعبیر شده است.

هر قدر چشمت را ببندی و تمام سعی ات را بکار گیری که بی توجه به حساسیت های کاذب موجود راحت حرف بزنی ،انگار شدنی نیست.

نمی شود که بی تفاوت اصطلاحاتی  مثل ناز کردن، باز کردن، شنا کردن، گوش کردن(دادن)، صدا کردن، رایت کردن، بغل کردن،بو دادن(کردن) بوس کردن ،کوتاه کردن،بزرگ کردن، مواظبت کردن، بحث کردن،هدفمند کردن، ساده کردن ،رد کردن، زندگی کردن و غیره را بکار برد، کافیست یک کلمه را جابجا بگویی ؛ نیش ها تا بنا گوش باز می شوند و هر کس روی خندیدن و تمسخر با صدای بلند را نداشته باشد ،در دل می خندد و ساعتی نگذشته برای دیگران هم تعریف می کند تا بخندند.

مبادا در مقابل آزار های کسی بخواهی به  خلاصه اعتراض کنی :"نکن"....    باید بگویی آزار مرسان.و مثال های بی شمار دیگری که خودتان واقفید.

اینچنین می شود که باید تمام قوه و نیرویت را بکار گیری و جملاتی اینچنینی بسازی: عروسکت را در آغوش بگیر، درب خانه را بگشا، او آبهای رودخانه می سی سی پی را یکروزه در نوردید، ازین غذا عطری بس متعفن به مشام می رسد.

به یقین درستش هم همین جملات بالاست ولی خب ما تنبل های امروزی تمام افعال را فقط با همان کلمه ممنوعه صرف می کنیم. شوخی های خودمانی بماند در جلسات و اتفاقات مهم و حساس هم دست از سر این دو فعل بر نمی داریم، من به عنوان یک زن هربار می خواهم در برابر جنس مذکر سخن بگویم ، شش دانگ حواسم را بکار می گیرم تا مبادا سوژه دست و زبان ِ دوستان،همکاران، فروشنده ها ،راننده تاکسی و غیره و غیره شوم. 

ترازو

تو بايد انقدر قوي باشي تا بتوني منو رو دست بلند كني، نه اينكه من خودمو بخاطرت سبك كنم.

شوربا نامه

اگر دانشمندان معجون قطعی طول عمر را کشف کردند و این دارو را رایگان در اختیار انسان ها گذاشتند و همه مان عمر چندین برابر یافتیم. چه سود؟ چه سود که عمرمان کوتاه یا بلند به بطالت بگذرد؟!...


+کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزد.

++آدمي به خودی خود نمي افتد اگر بيفتد ... از همان سمتي مي افتد که تکيه کرده است.

+++عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن اآدم را پخته می کند.... هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود.

چنین میز کاری ام آرزوست.

یار یمنی در من

گر در یمنی چو با منی ، پیش منی                           گر پیش منی چو بی منی ، در یمنی


چه فرقی می کند دور باشیم یا نزدیک، اگر دلهامان در گروی هم باشند.

و

چه فرقی می کند که زیر یک سقف باشیم یا نه  ، اگر قرار است ؛ جنگ جهانی سوم بین ما جاری باشد.

:

کاش فاصله مان ، با احساس های دلی مان رابطه خوبی داشته باشد.


گنج ، منج

صندوق دل

؛

صندوق امانات نیست

که داده ات را پس بگیری


صندوق پست هم نیست

که خاطرت را به دیگری برساند


صندوق مستحکم یست

که گنج وجودت را برای صدها سال در خودش حفظ خواهد کرد

،

اگر رمز ورودش را به او که باید بسپاری.


خودمونی نوشت: یکی از چیز هایی که دوست دارم هدیه بگیرم ؛صندوقچه ست.

فروشگاه زنجیره ای

وارد فروشگاه می شوی ،سبد چرخ دار را بر می داری، راه می افتی.

بعضی ها با همسر و دوتا بچه انگاری آمده اند تفریحات سالم بنمایند. اولش کمی برای دختر کوچکشان شهر بازی راه می اندازند و سوار چرخ اینور و اونور هلش می دهند. بعد هر کدام به سمتی می رود و چیزی بر می دارد و می آورد درون سبد می اندازد. نیم ساعت نگذشته دیگر روی چرخ جا نیست و یک بغل کاغذ بستنی و پفک و آب میوه که همانجا نوش جان کرده اند روی اجناس سوار کرده اند و برای هول دادن سبد چرخ دار  تا صندوق نیروی مرد یلی نیاز ست.


بعضی ها تنهایی می آیند خرید ،یک لیست از قبل نوشته اند و با حوصله بین قفسه ها می چرخند و بعد از مطالعه ی وزن و قیمت و کالری و گلیسیرین و اسانس و روش استفاده و روش نگهداری و مدت ماندگاری و استاندارد و پروانه ساخت یک صابون انتخاب می کنند ، سه ساعتی طول می کشد تا 6-7 قلم جنس لیست شده شان را بخرند.


بعضی ها می آیند و چرخ را اینور و انور هول می دهند و در گوشی به آهنگ "وقتی می آی صدای پات از همه کوچه ها میاد" با صدای هایده گوش می دهند. بعد می بینند اصلا یادشان نمی آید برای خرید چه چیزی آمده اند،تازه زنگ می زنند به مادرشان که چه می خواستی ، بعد در حالی که وقتشان در حال اتمام است سریع چیزهایی را بدون حساب و کتاب بر می دارند و بعد سر صندوق می فهمند که بیشتر از پولِ درون کیفشان چیز میز جمع کرده اند و ضایع می شوند و مجبور می شوند شامپو بدن خنک کننده و زیتون مغز دار را پس بدهند.


بعضی ها فروشگاه را از حفظ اند ، می آیند مستقیم می روند سراغ زرد چوبه 170 گرمی که در طبقه سوم از بالای قفسه ای در 270 درجه ی غربی فروشگاه قرار دارد، بر می دارند و بدون صف از صندوق می گذرند و سریع می رسند بالای سر قابلمه ی آبگوشتشان.

به یقین انواع دیگری هم وجود دارد...شما جزء کدام دسته اید و اصلا چطوری خرید می کنید؟

فال گير

اگر خواستيد يك تير ماهي عاشقتون بشه، باهاش بريد زير نور مهتابِ ساحلی؛...




+ رفیق جدیدم:

اسمش رو گذاشتم تيرداد، صداش ميكنم؛ تدي. شايدم يه روز باهم رفتيم كنار دريا، شايدم يه روز عاشقش شدم.

حسن آقا

هرچند زياد اهل تلوزيون جمهوري اسلامي نيستم، بهتر بگم اصلا اهل تي وي نيستم،ولي مجموعه "نابرده رنج" رو با بازي كامبيز ديرباز و سام درخشاني و .. رو ميبينم، انصافا خوش ساخت هست و مثه اغلب سریال های دیگه درگير نماهاي داخلي دوتا آپارتمان لوكس نيست؛ بيگودي و ويدئو و نوشابه شيشه اي و خيلي چيزاي نوستالژيك ديگه رو خوب به بازي ميگيره. از مقدمه که بگذريم و  می رسيم به اصل مطلب: حسن آقا.
حسن آقا كه املاكي محله ست(درست برعكس برداشت امروزيمان ازين شغل) بنظرم يكي از بهترين شخصيت هاي داستان رو داره، توجه و دلسوزي بي حدش حتي تا جائيكه به ضرر جيبش باشه لذت خاصي بمن ميده. اين كه نميدونم اسمش رو چي بذارم ،همون عنصريست كه جايش در جدول مندليف زندگي امروزي خاليست. كاش تو هر محله اي و تو هر فاميلي يه حسن آقا داشتيم.

پيشنهاد ميشود:
تلوزيوني؛ نابرده رنج.
سينمايي؛ ورود آقايان ممنوع.
موزيك؛ راستين.
كتاب؛ هزار خورشيد تابان.

طبیعت ِ هوس باز

صداي آب را ميشنوم ،حوله سپيد را بالاي درب رختكن ميگذارم. از آشپزخانه برايت شربت آبليمو مي آورم و ليوان را روي میز عسلي نزديك حمام ميگذارم. موبايلت روي ميز دور خودش ميچرخد.

بطرف ضبط صوت ميروم، سي دي نقره اي را درون دستگاه گذاشته و پلي ميكنم:

وقتی باد آروم آروم موتو نوازش می کنه

طبیعت وجودتو انقدر ستایش می کنه

وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو میاد

برای داشتن چشمای تو خواهش می کنه

 

این همه عاشق داری ، چطور حسودی نکنم؟

این همه عاشق داری ، چطور حسودی نکنم؟

 

 وقتی شب فقط میاد برای خوابیدن تو

خورشید از خواب پا می شه تنها واسه دیدن تو

وقتی که چشمه حریصه برای لمس تن تو

یا که پیچک آرزوشه بشه پیراهن تو

 

این همه عاشق داری ، چطور حسودی نکنم؟

این همه عاشق داری ، چطور حسودی نکنم؟

 

 وقتی هر پرنده به عشق تو پرواز می کنه

عشق تو حتی طبیعتو هوس باز می کنه

وقتی تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو

چرخ گردون واسه تو گردشو آغاز می کنه

 

این همه عاشق داری ، چطور حسودی نکنم؟

ای همه عاشق داری ، چطور حسودی نکنم؟!


جلوي ميز اتو مي ايستم و پيراهن سورمه اي را با اتوي داغ نوازش ميكنم. صداي سشوار را ميشنوم، و صداي اس ام اس موبايلت را.

پيراهنت را روي پشتي صندلي ميگذارم و به طرف بالكن ميروم،جلوي نرده هاي سپيد مي ايستم و تنم را به نسيم بهاري ميسپارم، قدم هايت را حس ميكنم و بوي عطرت را، دستهايت را روي چشمانم ميگذاري،لمسشان ميكنم و نگين سياه انگشترت را، مثل هميشه.

دستهايت را پايين مي آورم و انگشت هايت را روي لبهايم مي نشانم، شانه هايم را درون سينه ات ميكشي و مرا در آغوشت غرق ميكنی.

لعنتی با تو لحظه ها را طی می کنم، چرا گوشی را بر نمی داری؟

بلیت افتخاری

افسوس كه دلش مثل قطارهاي متروست

چه فرقي ميكند كجا سوار يا پياده شوی

تك سفره يا مسافر دائم

بهايش براي همه يكسان است

نهایت با اندکی تخفیف..

پرداخت ِ نبض

پرداخت به دلم ؛ مثل دستگاه عابر بانک آسان است

ولی اعتباری که برایت در نظر گرفتم

مثل قبض های تلفن می ماند..

به موقع پرداخت نکنی

ارتباط یک طرفه..

نجاتش ندهی

سکوت مطلق ،.. بدون حتی صدای بوقی...



+بعد از تحریر: در این دنیای عاشق کش ؛ من از نفرت نمی ترسم.

معاف از صف ها با چه قيمتي؟

نماي بيروني:

پنج صبح ،صف از كجا تااا كجا... ادامه اش پيچيده توي كوچه!

_آخرين نفر شمايي؟

_نه دوتا خانم هم پشت سر منند!

_منم پشت سر اونهام!

_باشه.

###

نماي دروني:

هشت صبح، يه بچه بغل،دست يكيش هم تو دست چپ، سر چادر به دندون، تو دست راستيه زنبيل پلاستيكي رنگ رفته با ٣تا شيشه گاو نشان خالي.

_اسمال اقا توروخدا ،٣تا شيشه بده..

_بايد دو قالب كره هم ببري،نميشه كه!

_كره مصرف نداريم، شيرم كمه/بچم گشنه ميمونه!توروخدا!؟

_بعدي.

يادتان هست؟ صف هاي شير شيشه اي دولتي؟ ملت چه زندگي ها گذراندند! حالا يارانه شير حذف ميشود.

Suspended؛ معلق

و قسم به زمان

که مرا از پایین به بالا می برد

و قسم به دروغ

که مرا از بالا به پایین می کشد

و قسم به عشق

که مرا در اوج نگه خواهد داشت

و قسم به کلام

که تو را تا ابدیت تاب خواهد داد.


یاد کن مرا همچون خورشید تابان

سالروز تولد هم یه چیزی ست مثل دور از جون ِ همه ، از دست دادن عزیز... ازین لحاظ که همش منتظری ببینی چه کسانی یادت می کنند و چه کسانی نه. البته وبلاگ داشتن کمی مزه اش رو از بین برده ،یعنی اگه یه نفر یادش باشه کافیه تا بقیه رو هم خبر کنه، همچنین جاهایی مثل فیس بوک و کلوب که یقین دارم خیلی از دوستان دنیای واقعی ام رو این نرم افزارهای اجتماعی خبر دار کرده اند.

البته نمیشه این موضوع رو جزو بدی های این فضاها شمرد، چه بسا گرفتاری های روزمره همه مان را از هم غافل کرده و شاید اینها حتی به نوعی نعمت هم باشند... ولی خب نمی گذارند آدم سره را از ناسره تشخیص دهد..

دوستانِ خوبم تلفنی، پیامکی، وبلاگی، فیسبوکی، کلوبی ،ایمیلی ، فیس تو فیس و  از روش های دیگر بهم تبریک گفتند که تشکر می کنم:

 

ستاره ، سمانه ، عاطفه جعفری ،  بهروز، مرجان، عیسی پیران ، بهی  ، قاصدک ، پسر بهشتی ، تیراژه ، فرهاد حسنی الهام عطایی ، حنا، رزیتا حریری ،  حمید حمیدی، رامین فرید، سعید، هیوای عزیز از اسپانیا، افشین محمودی ، حمید عباسی ، بماند که کیم ، کیارش ، لیلا ، امیر، مریم ، پدیکس، بی هویت ،  سمیرا زمانی، ساناز نقی زاده .حمید امیر ذهنی ،مریم سعید پور،  میلاد بهشتی ، الهام ، نسرین شکرانه ، فرشید ، نازگل، پندار پارسا ، احسان لیوانی ، رستاک ، مستوره ، آریا دخت ، بانوی اجاره ای،یه دختر، بابابرقی، کوشالشاهی ، ترامونتانا، نوید، آترا،1ن،،پیام،زویا، آمیرزا ببو ،سامان فرهنگی، گلاله شهاب پور، سالمی، نسترن الفت مهر،رضا و ... (هرچه ذهنم یاری کرد نوشتم).



ما بلندترین تاریکی ها مثل شب یلدا رو به هم تبریک می گوییم و از کنار بلندترین روشنائی ها به راحتی می گذریم ، روشنائی روزهای عمرتان بلند باد همچون اولین روز تابستان..


+ تفاوت راه رفتن زن ها و مرد ها

.

٢٨ تمام ./


یک جمله معروف میگه: هر روز که می گذره نمی دونم یک روز از عمرم کم میشه یا یک روز به عمرم اضافه...


 ++ 28 تمام میشود و شروع می کنیم به گذران 29 ، از کودکی نگاهم به یک زن 30 ساله این بوده که یک زن زیبا، اجتماعی، کامل، تصمیم گیرنده و مستقل است.

و حالا نمی دانم کجای این تعالی ایستاده ام!!