تنگه سواشی

و آب ؛همان سوژه ی همیشگی ام
می تواند دل سنگ کوه را هم بشکافد....

و آب ؛همان سوژه ی همیشگی ام
می تواند دل سنگ کوه را هم بشکافد....

مبادا خانه ی آرزویمان را روی آب بسازیم...
مبادا آب دلش بخواهد متعالی شود و بالا بیاید...
مبادا آب از سر بگذرد؛ نه یک وجب که صد وجب...

غمی نیست، اگر پایان راه ناپیداست...
غمی نیست، وقتی مسیر زیباست...
+از من می شنوی : آسمان را دریاب.
+روز ارتباطات و روابط عمومی رو به خودِ همایونیمان تبریک می گوییم.
امروز، روز به به و چه چه نیست، 27اردیبهشت1390 را روز ملی غر زدن اعلام میکنیم.
یک هفته است همه چی خراب شده سرم؛
سیم کارتم گم شده وقت ندارم برم درخواست کنم فقط هم باید خودم باشم، دو روزه شارژر موبایلم پوکیده یهو دیگه کار نمی کنه، یه گوشی دیگه برداشتم سامسونگ بلد نیستم باهاش اس ام اس بزنم، مرخصی ندارم ، باید برم آرایشگاه وقت نمیشه، هنوز لباس نخریدم که هیچ یه لاک هم نخریدم چون جور نمیشه و وقت هم ندارم، جمعه ناهار و شنبه شام جشن دعوت شدیم خیر سرم ، نه آمادگی دارم و نه حسش رو، پول تنگه واشی رو نریختم چون کارتم خالیه،حسش هم داره می پره، احتمالا کنسل میشه،روز مادر داره میاد هنوز تصمیم نگرفتم،هفته ی دیگه تولد یکی از دوستامه، دورخوانی دبیر هم با توجه به این موضوعات کنسل است،... از همه بدتر اینکه کارم تو شرکت دوبرابر شده و اینکه آشپز شرکت هم عوض شده. و ....هیچ کدوم از مانتو هام رو دیگه دوست ندارم، بلاگفا هم که این روز ها رو اعصاب من راه میره... بخاطر اغلب گرفتاری های بالا از دوستان و خواهرم شدیدا شاکی ام ،در حدی که نمی خوام ریختشون رو ببینم...
بقیه غرهام رو تو کامنت دونی میریزم بیرون...
پایم را بلند می کنم، روی پله خم می شوم، بند را از سگک رد می کنم، بُرس را بر می دارم و از چهارطرف گرد و خاک را می روبم...

یکی از مهمترین ملاک های قضاوتم بر مبنای ظاهر ؛ کفش است. کفش های زیبا.. کفش های تمیز، کفش هایی که با کیف یا کمربند ست هستند می توانند کاری کنند تا سلامی را پاسخ بگویم..
کفش ها به یقین می توانند نشانگر شخصیت، تمیزی و سلیقه یک فرد باشند. کفش ها می تواند دل همچون منی را نرم کنند. به یقین منظورم نو بودن و یا کهنگی شان نیست.
تصور می کنم ما ایرانی ها چه دختر و چه پسر عادت داریم بیشتر به یک وجب بالایی قدمان اهمیت بدهیم، از گردن به بالا..
+ نخود سبز و خدایی که در این نزدیکی ست.
غربی ها گوشت نیم پز می خورند و سبزیجات آب پز شده.. سوپ و فست فود.. باربی کیو هم دارند ولی غذای عمده شان نیست.
شرقی ها ظاهرا همه چیز خوارند، موش و گربه وقورباغه و انواع کِرم و خلاصه همه چیز...
در سیستم غذایی ما کله پاچه و سیراب شیردون را نمی دونم چطور نوش جان می کنند که همین شرقی ها و غربی ها هم در کار ما مانده اند. مخصوصا که گوسفند بیچاره را امروز می خرند و می کشند و برای فردا صبحش کله پاچه بار می گذارند...
در مقابل مورد بالا یک غذایی هم داریم که مختص خودمان است اما محبوب دل هاست... غربی ها که برنج نمی خورند.. شرقی ها هم که برنج را دمی می پزند .. پس هیجکدامشان نمی دانند که سلطان خوراک های جهان چیست!!
"ته دیگ" در انواع مختلف برنجی، نان لواشی، سیب زمینی ، کاهو ،ته چین.... که در ماکارونی و عدس پلو بهترین شکل و مزه را دارند. حالا چرب است که باشد...
***
فقط کسانی این غذای ملی ایرانی را نمی خورند که دندان درستی ندارند .. ته دیگ را به عنوان محبوب ترین غذای ایرانی انتخاب کردم.
و امروز 26 اردیبهشت 1390 روز ملی ته دیگ نامیده می شود..
+با تشکر از دوستی که با جستجوی عنوان:" صندلی بند انداختن" به وبلاگ من رسیده...
ماهی مان که مُرد می چسبیم به بنفشه ی آفریقایی ، شاید آشتی کند و گل بدهد...عشق مانند انرژیست.. نمی میرد بلکه از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود.
پ.ن:یادتان باشد تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت است.
بین خانه ها دیوار می کشیم که فضا خصوصی شود و برای فضولی همسایه هر کار از دستمان بر بیاید می کنیم..
دیوار میکشیم و بعد دیوار را خراب کرده و پنجره میگذاریم تا بیرون را تماشا کنیم و نور به خانه بیاید...
پنجره می سازیم و ۳لایه پرده نصب می کنیم تا نور نیاید و کسی مارا نبیند و ما هم کسی را...
در موارد بسیاری اینگونه است:
موهایمان را کوتاه می کنیم یک کلیپس بزرگ میزنیم تا جبران شود...
چاقیم مشکی می پوشیم... لاغریم گلدرشت می پوشیم...
و در موارد اجتماعی:
حرمله را می سازیم و بعد برای کشتنش به دردسر می افتیم...***
اینها شده تمام تلاش ما در روزمرگی مان.. نقض خودمان.
رفت و منو با خودش نبرد.
***
امروز دلمان بسی گرفته... امروز را عزای عمومی اعلام می کنیم...
***
«بر غمم گفتی صبوری کن بلی شاید کنم// هیچجایی صبر اگر بیآبماهی میکند»
ظهیرالدین فاریابی

بازار پر شده از لباس های عربی.. جینگیل و مینگیل.. پر طاووس دار...
تصور کن یک سرخابی شو بپوشم.. با آرایش عربی مخصوص.. با موهای فرحی یا گل در سبد..
اونوقت امرای قطر و سوریه و بحرین و عربستان و در نهایت قذافی رو چه کنم؟؟؟ جون شما ملت ایران هم به خطر میافته...
پس همچنان دنبال گمشده ام می گردم.
زین پس تکان بخورید می فهمیم پشت چهره مهربانتان چه کلک هایی خوابیده و متقابلا می فهمیم پشت آن ستاره ی حلبی چه قلب مهربان و صادقی جا خوش کرده..
خودمان هم می توانیم بیش از پیش خودمان را شیرین و تو دل برو نشان داده و نگذاریم هیچ کس برای ما اخم کند ، چه برسد که بخواهد کلاه مارا بردارد.
پ.ن:این ها از خوبی های اینست که من مدام تکرار می کنم( کار خوب، رئیس خوب، حقوق خوب) کلاس ها را می گویم..الکی که نیست... کلاس آزاد که نیست...
پ.ن2:جزوه ها را به بالاترین پیشنهاد قیمت می فروشیم. (بازار سیاه)
پ.ن3: دوستانی که تازگی ها به خوانندگان ما پیوسته اند، پیشنهاد میکنیم آرشیو یک سال گذشته را مطالعه کنند که خالی از لطف نیست. مثلا شهریور 89

مانتو و روسری ام رو میدم دست مریم جوون تا برام آویزونشون کنه، می پیچم به راست؛ چنتا صندلی ، چنتا خانم یونیفرم پوشیده و چنتا کله...مریم جون درباره ی عروس دیروزی و ماشین عروس 300میلیونی و داماد پولدارش برای ثریا جوون تعریف می کنه و من گوش میدم.
مهديه جوون که بنظرم كمي لاغرتر شده و مثل همیشه موهاش را با يك كليپس بزرگ پشت سرش بسته بهم لبخند می زنه، سرمو روي سرشويي ميذارم تا آروم موهامو ماساژ بده و بشوره.. میشینم روی صندلی بزرگ ،پیشبند مخصوص سال 90 رو دور گردنم می بنده، حوله یکبار مصرف رو باز می کنه و تو آیینه * نگاهم می کنه، سلیقه ی خودته،یکم خردش کن ،خیلی کوتاه نشه.. مهدیه جون از خاصیت های رنگ و مش نسبت به دکلره کامل برای ماری جوون توضیح میده و منم گوش می کنم. بعد از 17-18دقیقه تقریبا کله ام سبک شده، حالا با برس بزرگ گرد و سشوار داغ موهامو خشک می کنه و یکی از مدلایی که میشه شونه شان کرد رو نشونم میده.
از قیافه ی جدیدم خوشم میاد.
میرم سمت چپ، برای اصلاح صورت و ابرو وقت می گیرم و می شینم جلوی میز کوچکی که کرشمه جوون پشتش لبخند میزنه؛ لنز جدید کرشمه جون دقیقا همرنگ موهاشه، دستمو توی دستش می گیره و شروع می کنه به سوهان کشیدن و سابیدن و ...
کرشمه جوون درباره ی مهمونی دیشب و مدل لباس ها و اینکه کدوم پسر بود و کدوم نبود با آرزو جوون حرف میزنه و من گوش میدم.
یکم دردم میاد ولی می ارزه ، بعد از چشم ها ، دست ها مهمترین عضوند که در برقراری ارتباط مهم اند.
میگه لاک هم می خواهی؟ به طرح ها و شیشه های رنگی نگاه می کنم... سیر تماشا می کنم ، نه فقط تقویت کننده...
نوبت
بند انداختن میشه... جمله همیشگی توی سرم می چرخه و یواش بر زبون
میارمشون: اگه اینهمه مو نعمت بود خدا به ما نمی داد.... برای اینکه می
دونم چقدر درد داره استرس عجیبی به دلم می ریزه... ناهید جوون در حالی که
لبخند می زنه: مبارکه. ناهید جون از آخرین خاستگارم و دوست پسرم میپرسه و
زود شروع می کنه از دوست پسرش میگه که اومده خاستگاریش و من گوش میدم. میفهمم برای مراسم خاستگاری اون نگینو روی دندوناش کاشته..
تو آیینه نگاه می کنم، همه ی صورتم برافروخته است، بعضی ها میگن بندانداختن برای جریان خون خوبه چون پوست رو ماساژ میده ، بعضی ها می گن باعث افتادگی و پیری زودرس پوست میشه، در هر صورت تقریبا بهترین راهه.
پوران جوون با موهای صاف و بلندش که مثل همیشه دم اسبی بسته ،با لبخند صدام میزنه: الی، نوبتت شد بیا.. خب مثل همیشه تا جاییکه میشه پهن.. کمی سکوت، صورت عینک دار و عینک کوچک با فریم مشکی عقب و جلو میاد و کمی درد و کمی دلشوره.. میشه این دفعه یکم قدش رو کوتاهتر کنی؟ نه بنظرم این بهترین حالت برای صورت شماست. و شروع می کنه درباره ی آرایشگر قبلی که من پیشش می رفتم و ابروهامو خراب کرده بود حرف می زنه و من گوش میدم.
*سالن های زیبایی این روزها مملو از "جوون" هایی هستند که لبخند می زنند، وقت ِ کوتاهی که باشد مارلبروی قرمزشان را روشن می کنند و درباره ی بدترین موجودات دنیا یعنی"پسرها" حرف می زنند. بحث های خاله زنکی تمامی ندارد .همگی خودشان را برای یک نرینه زیباتر میکنند ولی زن های مستقل و امروزی هستند که آنجلینا جولی هم به پایشان نمی رسد.
*سالن های زیبایی این روزها پر است از آیینه های بزرگ و کوچک که می توانی خودت را از هر زاویه ای بر انداز کنی، امان از کسانی که تمام عمرشان جلوی آیینه هستند ولی یکبار هم خودشان را نمی بینند و مدام چشم میگذارند تا کسی کمی اشتباه کند.
ساعت 8:13دقیقه ی شب شده، چهل و سه هزار تومان روی میز می گذارم و رسید می گیرم و درب آیینه دار را به زحمت پشت سرم می بندم.

آب می نوشم عجیب..تشنه می شوم عجیب تر... مثل ماهی دور مانده از آب لب های خشکم را بهم می زنم و آب آب می گویم و هر چه بیشتر می گذرد عطش من برای رسیدن بیشتر می شود..
همین روزها ازین تُنگ تَنگ بیرون جهیده ، با رود سرازیر شده و به دریا می رسم. همین روزها از آب شیرین به تقلا می گریزم و با آب های شور سیراب می شوم.
چرا؟ جوابش را خوب می دانم،چون من یک ماهی ام ، نه یک ماهی کوچک و نه یک ماهی خیلی بزرگ... یک ماهی از آب های آزاد که از زیستگاه اصلی ام دور مانده ام.
آری مادرم اقیانوس، مرا به سوی خود میخواند و مهر مادری اش مرا جذب آبها می کند...من از ابتدا ماهی بودم، از زمانی که در رَحِمِ مادری شنا می کردم...
و اینک؛ دست های بلندم باله های کوچکی خواهد شد و پوست تنم لزج و لغزنده... شش هایم را تقویت خواهم کرد و نفس گیری برای من سخت نخواهد بود، آنگاه هیچ کس نمی تواند مرا محدود کند، دست صیادی به من نمی رسد، من گول کرم های کوچک و بی قواره ی سر قلاب ها را نمی خورم ، من این کلک هارا خوب بلدم.
من رها و معلق، شنا کنان می روم تا آنسوی دریا و در دل اقیانوسی اش غرق می شوم.آری همین روزها غرق خواهم شد در دل اقیانوس...
تا نزديكاي ايستگاه دو پياده رفتيم ،من خيلي تشنه م بود ولي هنوز وقتش نشده بود بايد صبر ميكردم. حس ميكردم تشنگي روي سلول هاي مغزم اثر گذاشته و گيراييم رو كم كرده ،همونطور كه وقتي گرسنه ام ميشه به خودم القا ميكنم ممكنه تشنج كنم. انقدر بي تاب شده بودم كه اگه تو كمك نميكردي هرگز بالا نميرسيدم . نزديكاي چشمه بوديم كه وقتش شد ، ولي آبي همراهمون نبود و بايد مسير رو تا انتها ميرفتيم. وقتي رسيديم تقريبا تاريكه تاريك بود و ميشد اون بالا از تماشاي خونه هاي روشن لذت برد. وقتي در ظلمات مطلق با نور مهتاب حضورت رو و صورتت رو سايه روشن ميديدم لذت همراه با بي خبري وجودم رو پر ميكرد نيمي روشن نيمي تاريك. مدتها گذشت و نفهميدم آخه مگه آدم عاقل و سالم با دهان روزه ميره كوه اونم تا اون بالا... ولي خوشمزه ترين آبي كه به عمرم خوردم همون يكي دو مشت آب مجاني از دل كوه بود.

1 مجلس خرما را به سبد کالاهای کارمندان اضافه کرد. اینجا
طفلکی ها از 8 تا 2 خیلی کار می کنند، قندشون می افته، تعطیلی هم که ندارند، کارشونم سخت....
مجلس هم که دیگه همه ی حرفای مهم رو زده و مشکلی باقی نمونده سرش بحث کنند، این یه مسئله کوچیک مونده بود حل شد بسلامتی.
2 موسي قرباني نماينده معمم مجلس شوراي اسلامي :::چندي پيش براي جراحي همسرم توسط پزشك معالج مرد، با پزشك تماس گرفتم و پس از معرفي خودم از او خواستم تا صيغه عقد يكساعته بين دكتر و نوه شيرخوارهام خوانده شود تا دكتر به همسرم محرم شود..منبع : روزنامه ملت ما، 6 آذر 89
شماره 2 بدون شرح است...خودتان بخوانید این حدیث مفصل..!
نه ، خدایی مملکته داریم؟؟؟
یه سفر باید رفت
تا فراسوی زمان
پشت اسطوره ی شب
در پس هسته ی جان
و در آیینه ی صبح
نور را نوش باید کرد
و در آغوشی امن
صوت را گوش باید کرد
و در اوج رسیدن با شور
ریه مان را پر و خالی بکنیم
با سر انگشتان خیال
نقش ِ نقاشی ِ قالی بکنیم
...

روزگاری اگر قرار باشد از اردیبهشت تهران بگویم بی شک از توت های سرفراز و مهربان شهر خواهم گفت..
توت هایی که بدون چشم داشتی از صبح تا غروب میزبان رهگذران هستند. توت هایی که نرخشان با کم و زیاد شدن یارانه ها بالا و پایین نمی شود. توت هایی که از خوی انسانی به دورند و مشتریانشان را بی دوز و کلک سالیان سال برای خود نگه داشته اند.
هرچند تهران شهری دودیست ولی توت های شیرینی دارد که طعم با صفایی دارند. آرزویم اینست دست هیچ کودک و هیچ پیری از شاخه ی توتی کوتاه نباشد.
هرقدر توت های"فرنگی" خوش آب و رنگ باشند.. توت های وطنی سپید و پاکند.
بعد اضافه شد: توت هایی که نمی گذارند از کنارشان دست خالی گذر کنی..پاهایت به زمین می چسبد...
پ.ن: شهر= مدینه

تو با عقربه ها هم جیک و پیک داری...!
وقتی نیستی حال راه رفتن ندارند.
پ.ن:همیشه زودتر از اونکه فکرش رو بکنیم دیر میشه، برای باهم بودن.
پ.ن2:داستان زنانگی وهم انگیز رو از دست ندهید.دوست دارم نظر تمام دوستان رو بشنوم.
چشمانم به شکل عجیبی پف کرده..برای بازکردن چشمانم زحمت زیادی می کشم گویی وزنه ای دو کیلویی از هر پلکم آویزان شده است.. ترجیح می دهم بسته نگه دارمشان، شاید دست برداشتن از این تلاش بیهوده خواب را برایم به ارمغان بیاورد. هر قدر چشم هایم سنگین و بی اثر شده اند، گوش هایم خوب می شنوند.. کوچکترین صدایی خواب سبکم را پاره می کند...
* متن کامل داستان ، با فونت درشت در ادامه ی مطلب:

...
میگویم روبراهم...
...
...
روبه راهی هستم

اغلب معیار من برای سنجش آدم ها ادب اونهاست...
بنظرم آدم های مودب رو میشه دوست داشت و تحمل کرد و روی خوبی هاشون حساب باز کرد.
تجربه به من میگه ادب رفتاری و گفتاری با تمدن انسان رابطه مستقیم داره... یعنی مثلا اگر در روستا باشی احتمال شنیدن کلمات رکیک بیشتره تا مثلا در دانشگاه..(توجه کنید درباره استثناء صحبت نمی کنم)
ما طفلکی ها در پایتخت یک کشور که مدعی اخلاقِ اسلامی هم هست، می بینیم و می شنویم و می خوانیم که بر سر قدرت طلبی ، یک عده سرداران و مداحان و پا منبری ها دهان کثیفشان را باز می کنند و از هر چه که نباید صحبت کنند ؛می گویند.
اون کسی هم که این حرف ها رو می شنود، هرچند خودش هم بویی از ادب نبرده (با اون ضرب المثل گفتنش) ولی یک انسان است...
نباید به شخصیت انسان ها توهین کرد و با فحاشی تخطئه کرد...
بنظرم وقتی در یک دعوا یکی از طرفین به فحش و فحش کشی می افتد یعنی: کم آورده.
این چرت و پرت ها به عنوان بلوتوث و ایمیل سیاسی وارد خانه وخانواده های سیاست زده ی ما می شه و بچه ها هم می شنوند و هم می خوانند... چه آینده ای در انتظار ماست؟؟
* متاسفم برای مملکتی که در آن کسانی که ادعای بزرگی دارند نه تحمل شنیدن دارند و نه شیوه درست پاسخ گفتن.

محرم و نا محرم بودن به دل است...
دل اگر محرم شد ،تن هم محرم می شود...
*گاهی در دنیای امروزی...تن ها به هم محرمند درحالیکه دیر زمانیست دل ها نا محرم شده اند.
این ماییم که مرزها رو مشخص می کنیم و نه قوانین(هرچند جاری).

پ.ن: اگر هزارتا دوست داشته باشی .. دلت میخاد فقط یکی دوستت داشته باشه.
پ.ن۲: برای مخاطب خاص
شروع جاده ها غم انگیز است و حکایت از جدایی دارد.
ولی پایان جاده ها اشتیاق رسیدن است و شور وصال...

ایرانی ها عادت خوبی که دارند به هر چیزی گیر بدهند دیگر بی خیال نمی شوند.
مثال خوب این مطلب هم همین ایمیل هایی که روزانه به اینباکس ما جاریست. ایمیل های سرسام آوری که زندگی راحت را مختل کرده و آب خوش را در گلو به زهر مار تبدیل می کنند:
1 ایمیل های طرفداران ایران باستان ( روز زن ایرانی/روز طبیعت ایرانی/زن در ایران باستان/.../ ال در دولت هخامنشی/ بل در دولت کورش/../ قبر کوروش رو داره آب می بره/برو امضا بده ختن سوران در یونیسف ثبت بشه/ایرانی نیستی اگه کلیک نکنی...)
2 توصیه های بهداشتی (یکی وتامین سی با میگو خورد مرد / موبایلتون از کاسه توالت کثیف تره/ گوشت خر و گربه در رستورانی در جاده چالوس/...)
3جملات قصار ( شریعتی / چارلی چاپلین/روزولت/تمام کتاب های پائولو کوئیلو /...)
4 هشدار ها(هر کی بهت زنگ زد جواب نده/پیامک جواب نده/کارت سوختت نشتی داره/از حساب های کل ملت 5میلیون کسر شده/هر کی دست بلند کرد سوارش نکنید/.../ به دست های سفید آقا گرگه اعتماد نکنید/...)
5 علمی(قدرت پرتاب ذرات توسط سیفون/ حجم اجابت مزاج ماهی ها و کوسه ها برابر اهرام ثلاثه/...)
6 براوردن حاجات(این نامه شانس توست ولی اگر این نامه رو به 42301 نفر نفرستی فردا صبح ویلات آتیش می گیره و 8تا بچه هات زردی می گیرن/ کبری خانم گوش نکرد مرد/...)
7 تصاویر وسوسه بر انگیز و از زندگی سیر کن هواپیماها و هتل های 5ستاره و فرست کلاس خارجکی ها و در آخر قیاس آنها با امکانات داخلی.
8 آسیای شرقی( عزم جزم ژاپنی ها /تخم مرغ های چینی /سوسک و کرم خوری کره ای ها و ....)
9 آخرین ورژن ایمیلی جات ،ریشه یابی کلمات و اسم هاست ،بعد از اصطلاح قسر در رفتن و نام غلام ،کنکاشی هم درباره اصطلاح "پدر سوخته" شده که در ادامه مطلب گذاشتم.
خلاصه اینکه در اینباکس ایمیل ما گذشته از هجمه ی آگهی های بازرگانی ، داستان های پند آموز، لطیفه های اهوازی و اصفهانی و مشهدی و تورکی و لری، البته بعد از گذشت اتمسفر عکس ها و لینک های صدا و تصویر نوستالژیک، پر می شود از همین جور چیزها که گفتم.
قصد ندارم
قضاوت کنم که همه ی اینها خوب است یا بد است، ولی بلدیم تا می توانیم شور
همه چیز را در بیاوریم و به قول "مدیری" در هر چیز که استاد نباشیم در
"جوگیری" استادیم.

به تنهایی انسان های امروز دقت کنید، روزانه با بیش از 50 نفر رابطه ایمیلی و چتی و وبلاگی و اس ام اسی دارم ولی اغلب روزها، صدای 2نفرشون رو هم نمی شنوم چه برسه به دیدنشون..
زندگی به چند قسمت ساده تقسیم می شود:
1 وقتی پای کامپیوتریم: هدفون در گوشمان از دنیا بی خبریم..
نوشته ها و عکس ها تمام لحظه های ما می شوند. می خوانیم و می نویسیم و می بینیم و عکس و فیلمی را که تازه گرفته ایم آپلود می کنیم تا ببینند.
2 وقتی پای تلویزیون هستیم: 2تا چشم داریم 2تای دیگر هم کرایه می کنیم و با همه وجود زل می زنیم به صفحه ی جادو، اگر کسی با ما حرف بزند (الکی) سر تکان می دهیم و ... فرقی نمی کند، کلیپ موزیک باشه، فوتبال و یا فیلمی سریالی چیزی....
3 پای موبایل مان: یا پیامک بازی می کنیم و پول به جیب مخابرات می ریزیم یا بلوتوث ها و عکس و موزیک های جدیدمان را مرور می کنیم و یا باز وارد اینترنت شده اییم تا کامنت هایمان را تایید کنیم.
4 پای کتاب یا مجله : با خواندن از دنیای خودمان به دنیای هزاران سال بعد یا هزاران سال قبل سفر می کنیم و باز در دنیای خودمان نیستیم.
5 سوار تاکسی یا اتوبوس یا خودرو سواری مان: صدای آهنگ زیاد، هدفون در گوش و از دنیای بیرون بی خبریم.
6 وقت کمی هم که باقی می ماند یا خودمان غذا می خوریم یا به ماهی و پرنده مان غذا می دهیم یا به گلهایمان آب.
***
بیخودی می گن: هیچکس تنها نیست...
همه تنهایند ولی با موبایلشان.با لپ تاپشان. با خودشان.
همه تنهایند با آدم ها و شخصیت های مجازی...
بعد از تحریر: به کلمه ی تنها توجه کنید: تن+ها... یعنی جمع تن....
یعنی خود کلمه ی تنها مفرد نیست.. تنهایی حتی اسم و رسم قابل و مناسبی هم نداره طفلک.

صدبار گفتم شعله اشو کم کن
گوش نکردی
حوصله ام سر رفت...
همون صورت
همون قد و قواره
همون سبک لباس پووشیدن
همون نگاه نافذ
رد شدم.
به دنبالم برگشت... روم رو بر گردوندم و دستم رو برای تاکسی بلند کردم.
خدا کنه فردا که میاد همون لباس سورمه ای تنش باشه..
مرد رویاهای من...

دست دلم از هر چه می خواهد کوتاهست...
آخه دلم که بارباپاپا نیست... بارباماما هم نیست... باربانی نی هم نیست.
برای دیدن خوبی ها گاهی فقط بینایی کافیست.
ولی
اغلب برای باورش احساس هفتگانه هم قاصر است.
وقتي ميدان عشق بازي كلماتمان همين صفحه كليد 3در3 ست
ارزش حروف به کلماتی ست که با آنها ساخته می شود، وگرنه حروف به تنهایی آدم را یاد انسان های نا شنوا می اندازد که صداهایی از دهانشان خارج می شود ولی مفهومی ندارد.
حروف بی هم بی خود اند.
***
آدم ها هم همینطورند... به تنهایی هم توانا هستند و هم دانا. ولی توانایی و دانایی شان وقتی معنا می گیرد که در کنار هم قرار بگیرند...
***
"پ" از حروف حیاتی ست ها.... حواستان باشد مثل: پول، پارتی، پاکیزگی، پارکینگ، پسوورد و ...
و لزوم بند "پ" را خوب می فهمم... وقتی قرار بود قرارداد30 میلیونی را با تفاوت 15 میلیونی به پای ما بنویسند..
و حالا بعد از رسیدن بند "پ" ما مالیات ارزش افزوده را هم به چالش کشیده ایم....

سنگینی اش را تاب ندارم
مگر من مردی آهنین بودم!
که برای ذوب کردنم
با آتش عشق به سراغم آمدی؟
پ.ن: لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ، آیا ارزشش را داشت؟
ساعت ۷:۴۵ صبح ساعت زنگ میزنه.... خاموشش می کنم...
با چشمای بسته: مــــامــــــــــــــــــــــــــــــان امروز جمعست؟ بخوابم؟
مامان فکر می کنه دارم خواب می بینم...
حساب کتاب می کنم.. یادم نمیاد چه روزیه....
۷:۴۶ خوابم برده...
***
۱۰:۴۵ چشامو باز می کنم ...
مامان تو صورتم لبخند می زنه: پاشو مامانی... پاشو خوشگلم... پاشو برای صبحانه سرشیر گرفتم.
آدما چتراشونو وا ميكنند گريه ي ابر و تماشا ميكنند
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده میگفت نازنینان را مهجبینان را وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهدُ بستی (حبیب) من آخ با رقیب من چرا نشستی
چرا دلم را (عزیز) من از کینه خستی
اگر که با این دل حزین تو عهدُ بستی عزیز من آخ با رقیب من چرا نشستی
چرا دلم را حبیب من از کینه خستی
بیا در برم از وفا یک شب ای مه نخشب تازه کن عهدی (خدا) که برشکستی