روی دلت سنگینی نکنم..
دلم یک سوییت کوچک می خواهد و 4عدد تخم مرغ و کمی سوسیس... کمی خیارشورِ خیلی شور و دو کف دست نان، این شام شاهانه را برای مردی حاضر کنم که لبخندش را توی صورتم می ریزد، بی دریغ... مردی که طرفدار پیاده روی بعد از شام باشد، دستم را بگیرد ، ببرد پشت درخت های چنار... دمپایی لا انگشتی بپوشم و دامن نخی بلند که باد بپیچد دور ساق پایم..دستم را سفت بگیرد مبادا کسی بخواهد مرا بدزدد.. دزدیدنی که نیستم.
مردی که بداند قلبم و زبانم به فرمان اوست، او بخواهد رمزدار می کنم این زبان را ، این لبخند لعنتی را و این ادب ِ تهوع آورم را..
دلم یک اتاق کوچک می خواهد که از این سر تا آن سرش را به 2بار لی لی طی کنم یا او برای رسیدن به من یک شیرجه بزند...آنقدر کوچک که ثانیه ای نگران ِ دور شدنش از نگاهم نباشم.... اصلن کوچکی اش به صندلی های یک ماشین تقلیل یابد، من باشم و مرد مغرور دوست داشتنی ام، صدای محسن یگانه را صدبار پلی کنیم و باهم بخوانیم(:دوس تت دا رم منه بیچاره...) و من لقمه لقمه الویه ی توراهی را در دهانش بگذارم و بشمارم که لقمه ها را چند بار می جود ....بخوریم و بنوشیم و از سیری دل درد بگیریم..
گاهی یک اتفاق ساده ی روزمره با اویی که دوستش داری و دوستت دارد،چه عاشقانه و رمانتیک بنظر میرسد.
یک اتفاق ساده ی معمولی می خواهم ..
پی.نوشت : اصن اون روزِ اتفاق ِ ساده پرسپولیس هم شش تایی پیروز بشه. :دی










زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...