روی دلت سنگینی نکنم..

دلم یک سوییت کوچک می خواهد و 4عدد تخم مرغ و کمی سوسیس... کمی خیارشورِ خیلی شور و دو کف دست نان، این شام شاهانه را برای مردی حاضر کنم که لبخندش را توی صورتم می ریزد، بی دریغ... مردی که طرفدار پیاده روی بعد از شام باشد، دستم را بگیرد ، ببرد پشت درخت های چنار...  دمپایی لا انگشتی بپوشم و دامن نخی بلند که باد بپیچد دور ساق پایم..دستم را سفت بگیرد مبادا کسی بخواهد مرا بدزدد.. دزدیدنی که نیستم.

مردی که بداند قلبم و زبانم به فرمان اوست، او بخواهد رمزدار می کنم این زبان را ، این لبخند لعنتی را و این ادب ِ تهوع آورم را..

دلم یک اتاق کوچک می خواهد که از این سر تا آن سرش را به 2بار لی لی طی کنم یا او برای رسیدن به من یک شیرجه بزند...آنقدر کوچک که ثانیه ای نگران ِ دور شدنش از نگاهم نباشم.... اصلن کوچکی اش به صندلی های یک ماشین تقلیل یابد، من باشم و مرد مغرور دوست داشتنی ام، صدای محسن یگانه را صدبار پلی کنیم و باهم بخوانیم(:دوس تت دا رم منه بیچاره...)  و من لقمه لقمه الویه ی توراهی را در دهانش بگذارم و بشمارم که لقمه ها را چند بار می جود ....بخوریم و بنوشیم و از سیری دل درد بگیریم..

گاهی یک اتفاق ساده ی روزمره با اویی که دوستش داری و دوستت دارد،چه عاشقانه و رمانتیک بنظر میرسد.

یک اتفاق ساده ی معمولی می خواهم ..

پی.نوشت : اصن اون روزِ اتفاق ِ ساده پرسپولیس هم شش تایی پیروز بشه. :دی

امشب در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است..

با سلیقه ها، گوش کنید: معشوق؛ شکیلا (اینجا)

اسراف می شود گاهی..

کاش علم آنقدر پیشرفت می کرد

که لبخند هایم را رمز دار می کردم..


و

بعد

رمز را به مزایده می گذاشتم،

معامله ای پایا پای... نه همچون یوسف در بازار کنعانیان...

من آرزوی خیلی ها بودم اما...

راست گفته اند:

تنها صداست که می ماند.

صدای تو هنوز زیر گوش من زمزمه می کند:

من فقط برای الی./

+ آی زندگی بچرخ تا بچرخیم.


بـ کام

منظومه های عاشقانه ی دنیا را بیهوده سراییده اند

من

و

تو

این روزها

حرف های کلمه نشده ی بسیاری را

بی  هم

نشخوار می کنیم./ (1/9/91هزوارش خلقت)


جیگری که جیگر نمی ماند

رانندگی ات حرف نداره جیگر

گاز تو آشپزخونست

تو باید بشینی پشت ماشین لباسشویی

دنده نره تو چشمت

و زن هر روز در سکوت و  تنهایی خود رانندگی یه کتی را تمرین می کند و از ساده ترین رفتارهای زنانه اش دور می شود. (28/8/91 هزوارش خلقت)


+خدا هم مرد است./(14/9/89)

حک شده

برف، هر قدر هم که ببارد

رد پای تو را پر نمی کند؛

این ردی که بر دلم گذاشتی./

+این پست را پشت پنجره اتاقتان بخوانید.


اکوستیک

از شکاف در نیمه باز، هاله ای از بخار بیرون می خزید.. دستی به نیاز از میان در بطرفم دراز شده بود، در دو قدمی اش دستم را دراز کردم و آن نرم و سپید را به دستش دادم.

حیف شد، من عاشق آواز های حمامی اویم.


قبا قامت

برای دیدنت؛

سیاهی چشمانم تا انتهای سپیدی سر خورده است..

این طلوع است یا غروب؟

در افق نگاهم پدیدار می شوی یا در فلق فرو می روی...

جانا؟!(13آذر90)


من در دانه های ریز حرف...


+ ، ++ ، +++

+ گوش کنید: اولین قرار ؛گیتا (اینجا)(درست جلو همون کافه که نورش کمه، هنوزم اون گوشواری که بهم دادی گوشمه...)

++ گوش کنید: من باهات جورم؛ منصور (اینجا) ، (اصن اختصاصی برای تو)

+++ بیست و شش آذر، روز جهانی برادر (کلیک کنید)

دست بر دامن هر کسی زدم رسوا بود

دستم به دامن ات

... باش

ما سوای هم رسوا می شویم..

..

پ.ن:دلم تُنگی ست که تاب ماهی بی قرار امروز را ندارد. دلم تَنگ است.


دهنی

ماگ سبز رنگم را می گیریم درون سینک، آب گرم را باز میکنم، مواظبم دستم نسوزد، به خیالم که ضد عفونی شد، می آورم بالا، جلوی نور خورشید می چرخانم و چشم ها را تلسکوپ می کنم، کاش می توانستم به بافت سنگی اش رسوخ کنم.. که نمی شود.

نوک دمپایی ام را روی پدال سطل فشار می دهم، درب باز میشود، دستم را از دور دراز می کنم، خداحافظ ماگ دوست داشتنی ام.


لیوان مورد علاقه ام پر از چای سبز کنار دستم

پنجره را باز می کنم

صندوق کوچک پر از گلهای سرخ را روی میزی در مسیر باد قرار می دهم

با سرانگشتانم قطرات آب را روی گلبرگ ها می چکانم

پرده های رقصنده در باد ، با عطر گل ها عشق بازی می کنند... گل هایی که تو برایم آوردی...

و عطر را در تمام خانه به اشتراک می گذارند..

لیوان را در دست می گیرم تا عطر و گرمایت را باهم تجسم کنم.

سیاهی پشت پلک هایم ،کمتر از سیاهی شب پشت پنجره نیست ، بیش هم نیست..:

چرا گل هایی که آوردی ؛ گارانتی ندارد؟ (آرشیو آذر 1390)

Love Test

الف) من در قلب تو تا همیشه

ب) تو در قلب من تا همیشه

ج) ما در قلب هم تا همیشه

د) من در قلب من، تو در قلب تو ، تا همیشه



شب بی چراغ

چراغ هایی هستند که دست می کشی روی تنشان و غول چراغ می آید بیرون ، غول می آید و دست به سینه مجسم می شود جلوی چشمانت و فرصتت می دهد تا آرزویی کنی تا برآورده ات کند به جادو... چراغ هایی هستند که شب ها را روشن می کنند، شب های تاریک را...

شب هایی هستند که برای روشن شدن چراغ نمی خواهند...

شب هایی هستند متفاوت، که دل را گره می زنند به خودش، دل را به دل... آنجاییکه  فراموش می کنیم چه می خواهیم و خواستنی هایمان چیست... می رسد شبی که حتی دورترین آرزوهایمان را زنده و مرور کنیم.. شبی که پیشگام شیوه های نوین عرفان  و روانشناسی ست  در دعاهای دسته جمعی و برآورده شدن حاجات. شبی که در هیچ قصه و هزار و یکشبی نمی گنجد... می رسد شبی  که مارا فرو ببرد در رویا، در آرزوها، در امید های تپنده..


سرو منی...

قد تو بلند است

..

من و خیلی ها زیر سایه ات جا می شویم..


سایه ات هیچ...

گرمایت را فقط به من بده.

:دی


اوه عزیزم متاسفم!

شب سالگرد آشنایی شان نشسته بودند در یک رستوران شیک، زیر نور شمع ها و چراغ های مجلل، طبق دستورالعمل تمام داستان ها، زل زد در چشمانِ سیاه رنگ دختر زیبایی که روبرویش نشسته و یک جعبه کوچک زرشکی رنگ ِمخملی از جیبش درآورد، درب جعبه را آرام باز کرد، مثل تمام قصه های سیندرلایی برق از میان جعبه بیرون می جهید و چشم را کمی تنگ می کرد. انگشتری زیبا با آن نگین تراش خورده ی درشت در میان و هشت نگین کوچک در کنار. صدایش را تنظیم کرد، طوری که خوب به گوش معشوقش برسد؛ سارای زیبای من، با من ازدواج می کنی؟

***

نیمه شب، در حالی که در خیابان های بی صدا پرسه می زد، با خود اندیشید؛ باید ژانر کتاب هایی را که خوانده بود و فیلم هایی را که دیده بود کنار بگذارد و به صداقت نویسندگانش شک کند.

چقدر در فیلم ها دیده بود و چقدر در قصه ها خوانده بود و چقدر از این و آن شنیده بود که...


+گوش کنید: یکی یه دونه؛ پیروز (اینجا) این آهنگ صرفا برای کمی جنب و جوش در مخاطبان اینجا درج شده، اگر به قول دوستی حس دامن کلوش و تکان دادن تمام جوارحتان را ندارید دانلودش نکنید خب....:دی


مترصدِ رفتنی...

احساس شکاری را دارم

که یک چکمه به روی گرده اش فشار می آورد

و هردو

میهمان قاب ِ یک تصویرند.


سمنو

خنکای بهار از بین شاخه های یاس بنفش می گذشت و آبِ حوض فیروزه ای رو به تلاطم می انداخت. هر چند دقیقه یکبار صدای صلوات دسته جمعی از فضای حباط به آسمان می رفت. نرگس سادات به طرف زنونه اومد و گفت:حسنا جان، خاله، بیا، بیا جانم، نذر زهرا(س) کن،بیا خاله دیگ رو بهم بزن، تعلل نکن خاله..

حسنا به سستی بلند شد، نزدیک دیگ گرما به صورتش می خورد، سر چادر مشکی اش رو به دندون گرفت و آبگردون رو دو دستی نگه داشت...

پارسال همین موقع ها بود که زن عمو مریمش ، ته مونده ی سفره ابولفضل رو سرش تکونده بود...

سه سالی هم هست، که آخر ماه صفر میره و درِ ده تا مسجد رو به قبله رو می کوبه..

تو این هفت سال، کم ازین خاطره ها نداشته. اینبار اما شک نکرد، چشماشو بست و از خدا برای خودش جرات و شهامت پذیرفتن تقدیرش رو خواست.


سوک سوک

اینبار من گرگ،

چشم گذاشتن با من،

پنهان شو

نترس، قول می دهم پیدایت کنم./


من در دانه های ریز حرف...

دلـ ـشکستـ ـه

آنقدر سوختم درین بازی

که از درون تاول زده ام

اینجا

سمت چپ سینه



عصر آن روز

-خانم مهرام لطفا یک لیوان آب برای من بیارید.

در را که باز کرد ، رئیس تقریبا روی صندلی اش وارفته بود، دکمه پیراهنش تا روی سینه باز بود، صورتش سرخ شده بود و گرمایش انگار تا چند متر اطرافش را می سوزاند، نگاهش اما .. حال و روز خوبی نداشت. تمام اینها را در کمتر از یک ثانیه دریافت و تیله ی چشمانش را به روی موزائیک های خاکستریِ کف سّراند. چند قدم جلوتر رفت و بدون بالا آوردن سرش لیوان را روی میز گذاشت.

-خانم مهرام این دستمال تموم شده، لطفا یه جعبه دستمال کاغذی بیارید.

با نزدیک شدن به در، قلبش سنگین و سنگین تر می شد، داخل شد. اینبار رئیس بیشتر پشت مونیتورش فرو رفته بود. ولی دیگر نگاهش به او نبود، صورتش خیس عرق و مستاصل به نظر می رسد. دستمال را از همان چند قدمی روی میز سر داد و زود از اتاق بیرون پرید.

-خانم مهرام ، امروز... امروز باید... می تونید زودتر تشریف ببرید.

در کمتر از یک دقیقه بند و بساطش را جمع کرد و از در شرکت بیرون رفت. از آسانسور که پیاده می شد، خانم مهندس شمس، مشتری دو سال پیش  رو دید که با آسانسور بالا می رفت.(از آرشیو اینجا)


ورد ـی

روزها یک دختر عادی ام

شب ها یک عجوزه ی غم زده

راه نجات من

در میان لب های تو آواره است./

با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هيچكدام با هرهيچكدام هر دو !

این ضرب المثل بالا

گاهی منم

گاهی تویی

تو رمال

من شاعر

ما هیچکدام.


شب بیست و چهارم

صدای دندان هایم را می شنوم.. مشت هایم را آنقدر محکم گره کرده ام که همه هشت ناخنم در کف دستم فرو رفته اند و گوشتش را به خون انداخته اند..پشت به پشت دیوار ، سرمای دیوار در تنم نشسته.. پاشنه ام را روی زمین می سرانم شاید بتوانم عقب تر بروم ولی دیوار سخت نگه ام داشته است. از شدت وحشت پلک نمی زنم، زبانم یک تکه چوب و دندان ها قفل.. در میان تمام وحشتم بوی نم کاهگل از همه طرف به مشام میرسد...بوی نمی که با بوی تازگی خون در هم آمیخته باشد..دلم می خواهد بینی ام هم مثل چشم و دهانم از عملکرد طبیعی باز می ایستاد..

ولی گوش هایم را تیز کرده ام ، تیز کرده ام تا اگر کوچکترین حرکتی داشت ، خبردار شوم..

پس حقیقت دارد که خانه شان در زیر زمین های متروکه و نمور است.. تمام قوای باقیمانده ام را جمع می کنم ،باید بگریزم.. چشم می گردانم..نوری در حرکت نیست.. چپ و راست خودم را چک می کنم که کجا ایستاده ام.. درست در زمانی که پایم را فقط یک وجب جلوتر می گذارم جیغی می کشد و در هنگام جست و خیز از روی پای دیگرم می خزد.

توجهی نمی کنم که این خزنده بی دم خود قربانی بوده یا جنایت کار است .. با تمام قدرت از پله ها بالا می دوم تا به نور برسم.(از آرشیو اینجا)

من در دانه های ریز حرف..

من در یک رب مانده..

گوش کنید: پرواز سیااوش قمیشی تقدیم به کسی که عاشق این خواننده است: اینجا

گــُـل تو باشی ، من ِ مفلوک ، دو مشتم خالی‌ست ..

تو که نیستی؛ باید کف بزنم

تمام زندگی ام

پوچ می شود

گُلِ من؛

دست های خالی ام پیش کشِ تو؛ پُرشان کن.



خیردعا

منیژه در میان جمع ایستاده بود و سعی می کرد تا  بیش ازین اشک از چشمانش جاری نشود ولی فایده ای نداشت ، همه ی خانواده و فامیل جمع بودند. مریم و معصومه چنان هق هق کنان گریه می کردند و اشک تمام صورتشان را پوشانده بود که دل هر بیننده ای را می لرزاند. مجید هم نزدیکِ در ورودی به ستونی تکیه داده بود و بی صدا اشک می ریخت و چشم از صورت خواهرش بر نمی داشت. مادر و خان ننه اش هم دل به دل هم داده بودند و در عین اینکه هم را دلداری می دادند تاب اشک نریختن هم نداشتند..

کسی زیر گوش منیژه می گفت: بسه دیگه گریه نکنی ها..

اما پدر ، مثل یک درخت تنومند و ریشه دار محکم ایستاده بود و برای خوشبختی دختر و دامادش دعا می خواند. دست عروس را گرفت و بدور سینی ای که روی زمین بود و درونش قندان و کاسه آب و نان و سکه بود هفت بار گردادند. دست هایشان را در دست هم گذاشت و برایشان هفت پسر و یک دختر و عمر با عزت و زندگی شادی ارزو کرد. (از آرشیو اینجا)

من در دانه های ریز حرف..

من در یک رب مانده..


آي بي رنگ تر از آينــه يک لحظه بايست

می بافم؛ خیالت را

که

می بافی؛ گیسوانم را

اگر جناب "تو" نبود این موها را از ته تراشیده بودم...


برکت

کتاب را بر می داشت و در مقابلم می گشود .. زل می زدم در چشمانش و دستم میان کتاب می لغزید .. چه فرقی می کرد اسکناس ده تومانی و یا اسکناس صد تومانی.. دست و قدمش خیر بود و یک ریالش برکت یک سال.. "فخر جهان" مادر بزرگ من بود. (از آرشیو اینجا)

پدرم که بود دوست نداشت موهای دخترش کوتاه بشه، پسر به قدر کافی داشت، دختر می خواست. بعد از رفتن پدرم بود که برای اولین بار موهامو کوتاه کردم...اونوقت ها چهارزانو می نشستم توی بالکن، جلو آفتاب، انگار طلا می ریخت رو موهام، مامان با حوصله شانه می زد و می بافت...

+گوش کنید: عاشق شدن با تو؛ هلن: اینجا

+عنوان،مصرعی از شعر معروف استاد بهروز یاسمی

پرچم سفید؛ تسلیمم

پیله ها خوبند

از کرم ها، پروانه می سازند

ولی بعضی چیز ها بدپیله اند

مثل این سردرد ـی که این روزها امان از من بریده./

نارنگیتم..

چگونه میراثی برای من بجا گذاشته ای

که هر چه می خورم، تمام نمی شود

؛

غصه ات.


نیمی زن و ...

جرات ندارد در مقابل آیینه بیاستد، یک هفته ای هست که خودش را تماشا نکرده، با تمام دلهره اش سعی می کند در برابر آیینه قد علم کند... قلبش به شدت تپش گرفته، هراس عجیبی در وجودش نشسته، دهانش خشک شده، چشمانش هم دیگر اشکی ندارند، حس می کند زیر پوستش آتش روشن کرده اند، گر گرفته و دستانش می لرزد...

پانسمان را برداشته اند و درد و ترسش هم رخت بربسته ، اما این هراسِ تازه...

با چشمان بسته جلوی آینه ی قدی ِ جهیزیه اش می ایستد ، دکمه های لباسش را به سختی باز می کند و پیراهن آبی ساتن را از روی شانه هایش به زمین می سراند..

تمام شجاعتش را در مشت های عرق کرده اش گره می کند و آرام و لرزان چشم باز می کند.. اول به راست بدنش که سالم است و زیبا و آرام چشم می گرداند به چپ بدنش که دیگر زنانه نیست. (از آرشیو اینجا)


گوش کنید: نگاه تو، ستار؛ اینجا



دوتا عشق سنج، منهای من

دیابت بد نیست

عسل چشمانت را

در قهوه ی نگاه ِ من

بخیسان../


قدم زدن روی ماه

دیشب تا خود صبح نخوابیدم..

 مگر می گذارد این شازده.. زیر چشمی ساعت را نگاه می کنم.. هنوز هفت نشده.. ولی او بیدار است.. سر و صدا نمی کند.. فقط گاهی با خودش حرف میزند.. تکان هایش را احساس می کنم که روی تشک موج می اندازد.. حس می کنم که باز به طرفم خیز برداشته.. ولی دوست ندارم به این زودی از خواب برخیزم.. وضعیت دشواریست.. با خود می اندیشم چطور زنانی هستند که دو سه تایشان را با هم دارند..

یک وقتی آرزوی همین بیداری های شبانه را داشتم... هرچند.. حالا هم خیلی..

انگشت هایش را حس می کنم که با یقه ی پیراهنم بازی می کنند.. دهانش را نزدیک صورتم آورده.. بویش را که حس می کنم وسوسه می شوم..  پلک هایم سنگین است ولی چشم هایم را باز می کنم؛  تیله های خاکستری چشمانش برق می زند.. آب از دهانش راه افتاده.. لب های خیسش را به گونه هایم می چسباند: ما ما.. مَ مَ (از آرشیو اینجا)


من در یک رب مانده..

من در دانه های ریز حرف..


چشم عسلی

با تو، عاشقی با یک نگاه رو تجربه کردم، اونوقت که تو ایستگاه اتوبوس وایساده بودیم و چشمامون به هم دوخته شده بود، همون روز که برای بار اول دستامو توی دستات قایم کرده بودی و گوش تا گوش اون پارک، اون پارک رو قدم می زدیم، اتوبوس که پر شد و جدا شدیم، دستام توی جیب های پالتوم گم شده بود، هرقدر دنبالشون می گشتم نبودن، وقتی نشستم روی صندلی توی دلم یه خبرایی بود، دیگه از اون ماهی کوچولوی توی تنگ سینه خبری نبود، یه مادیان وحشی جای قلبم یورتمه می رفت، دستمو روی قلبم گذاشته بودم و هاج و واج به چشمهات فکر می کردم، آروم نمی شد لامصب، تا اسمتو روی مونیتور کوچیک همراهم دیدم: دووستت دارم.

 

بنظرتون این یه خاطره است یا فقط یه قصه ست؟؟



چهارشنبه و در باغ بهشت

/**/

ساعت نزدیک ۱۰ است و من پشت در خانه ات ایستاده ام.. زنگ می زنم.. دوباره زنگ می زنم.. سه باره.. حالا دارم نگران می شوم.. زنگ میزنم.. مبادا  یادت رفته من میآیم و بیرون رفتی .. زنگ می زنم.. مبادا گوشهایت را پنبه  گذاشتی و خوابیدی .. زنگ می زنم.. مبادا کسی پیش توست که نمی خواهی من ببینمش.. زنگ می زنم .. مبادا حالت خوش نیست و نمی توانی بلند شوی جواب ایفون را بدهی.. زنگ می زنم و تا حلق دوربین آیفون جلو می روم شاید مرا ببینی.. زنگ می زنم.. مبادا از بس در تلویزیون گفته شده تورا هم جو گاز گرفتگی برداشته.. کسی در دلم رخت شویی راه انداخته.. زنگ می زنم.. اگر حمام هم بودی تاحالا بیرون امده بودی..

شاید این بار آخر باشد که زنگ می زنم.. یعنی بروم؟(از آرشیو اینجا)


من در دانه های ریز حرف..


دست هایم در جیب های این پالتو گم شده..

در جاده ای که به تو نمی رسد

تمامِ قدم ها

باید که قلم شوند...


نرسیده به ونک

نمی دانم چطور باید شروع کنم.. دست تکان بدهم یا فقط نگاهشان کنم.. لبخند دلربا داشته باشم یا صورت التماس گونه.. ماشین های مدل بالا از لاین سرعت می گذرند.. و.. ماشین های مدل پایین زیاد مطمئن نیستند... 

نه این بچه فوکولی خوب نیست.. برو آقا.

بعدی ترمز می کند.. زل می زنم در صورت "آقای" راننده.. زیادی پیر است.. انگاری می خواهد مرا ببلعد.. نه.

کاش کار دیگری از دستم بر می آمد.. ولی الان چاره ای ندارم.. عقب تر می روم و تکیه می کنم به تن یخ زده ی گاردریل.. زل می زنم به ماشین های در حال گذر.. به بوق هایشان گوش می سپارم و نگاه هایشان را مزمزه می کنم... آیا جنتلمنی در این شهر نیست تا در گرفتن پنچری مرا یاری کند؟! (از آرشیو اینجا)


من در دانه های ریز حرف..


شام آخر شد..

ای ماه امشب فراخ تر بتاب.. مبادا شام غریبانِ پدری باشد... سیاهی این شب ها را شمع های کوچک ما تاب ندارند... ای ماه امشب فراخ تر بتاب، مبادا امشب دخترکی آسمانی از زمین سیلی بخورد... ای ماه امشب فراخ تر بتاب....

نه ای ماه؛ امشب متاب، مبادا بانویی معجر به سر نداشته باشد، در میان حرامیان...
ای ماه امشب من و تو بلاتکلیف تابیدن و نتابیدنیم...

پانزده آذر سال گذشته نوشته شد..

+معجزه نیست که تمام ظهر های عاشورا آفتابی و مطبوع است؟؟؟

+یاسینِ ما: این شمع ها واله عمه الی باشه، شمع تولد نیستا، شمعا برا خداست، آخه خدا رفته خونشون..می خواییم برا خدا دعا کنیم، اگه برا خدا دعا نکنیم ناراحت میشه...

رشک

مشک

هم

اشک ریخت.

پدرم که جوان بود، نقش "عباس" را تعزیه خوانی می کرد،..

+ نگاه کنید: اگر تابحال بخش سانسور شده ی مختار نامه(کشته شدن ابولفضل(ع) ) را ندیده اید!: اینجا

+گوش کنید؛ تا خیمه ها راهی نبود، مشک آبرو داری نکرد: نشد،علی عبدالمالکی: اینجا

نیاز به لمس و بوسه..

داشتن یک رابطه ...( منظورم از رابطه؛ همون برطرف کردن صِرف نیازِ جنسی است)... داشتن یک رابطه در طبیعی ترین شکل نمی تواند خالی از بوسه باشد.. برای بوسه تقدس و مقام خاصی قائلم، در ذهن من نمی گنجد برای رفع لحظه ای ِ یک نیاز به لمس و بوسه ی هر کسی تن داد..

حتی حیوانات برای تصاحب بهترین ها در جنس مقابلشان مبارزه می کنند، می جنگند و تلاش می کنند با زیباترین(به زعم خودشان)، قوی ترین و سالم ترین موردِ ممکن رابطه برقرار کنند... تا البته بتوانند فرزندان مانا تری رو تحویل جامعه ی حیوانی شان بدهند... چطور است که انسان، این حیوانِ عقل دار برای رفع جسمانی ترین نیازش از حیوانات هم، پست تر عمل می کند؟

نکند این کج سلیقگی ها محصول رشد علم در انسان باشد، علمی که احتمال بوجود آمدن فرزند را از بین می برد. به گمانم اگر این علم نبود ریشه خیانت ها هم انقدر گسترش نمی یافت!!!

حتی برای اینکه با کسی یکساعت در شهر قدم بزنی و بعد ازینکه با او شانه به شانه بودی، پشیمان نشوی باید دقت کنی (اتفاقی که شاید برای بسیاری از ما افتاده باشد..) چه برسد به انتخاب یک شریک برای عشق بازی.. نمی خواهم تحلیل مذهبی یا حتی جامعه شناسی بکنم که در هیچکدام کارشناس نیستم. ولی از دید یک انسان نگاه کنیم ببینیم باجسمی که روح ربوبیت را به امانت دارد چگونه باید رفتار کنیم...

با همین فرو رفتنِ بی حد انسان امروز ی در جسمانیتِ محض، کار به جایی می رسد که برای رفع نیاز به حیوانات، روبات ها، رفتارهای نامتعارف و عجیبی دست می زنند که... به انسانیت انسان ها شک می کنیم.

بنظرم هرقدر روح متعالی ست و شایسته ی احترام و رسیدگی (در خواندن و تفکر و همنشین ِ خوب و... ) ، جسم هم... چه با آب پاکیزه، چه با غذای حلال و چه با شریک جنسی ِ معقول و در شان خود باید که ستایش شود.

+ گوش کنید، آب و آتش؛ دنگ شو (اینجا)

+خوراک این روزهای من

من در یک رب مانده..

من در دانه های ریز حرف..